دلتنگی انواع مختلف دارد. یک جورش وقتی است که آنکه میرود، رفته، نیست، یکجورش هم وقتی است که آنکه میرود، نرفته هنوز، هست، اما تو دیگر نداریاش.
اینجور وقتها تو جلو جلو، زمان را طی کردی، یا ترسهات زودتر بردهاندت به زمانی، به جایی که او نیست. آنوقت میبینی که چه ناتوانی در داشتنش. که چه عاقلی اصلا، وقتی که باید دیوانه باشی و نگذاری که برود. که چه شک میکنی به همه چیز، به داشتنت، و به آن نیروهایی که تو را این همه دلتنگ میکنند، اما از "نرفتن" او ناتوانند.
به گمانم آقای شاعر قشنگتر از همهی عالم دنیا گفته، که "من خود به چشم خویشتن، دیدم که جانم میرود".
این یک نامهست.
...
اول فرستادم برایت، برگشت که خورد فهمیدم حذف کردی آیدیات را. وبلاگ را هم.
نه... درست نوشتههات را نفهمیدم. شخصی بود، بریده بریده. یک چیزهایی دستگیرم شد و نشد. و نتیجه؟ گیج شدم بیشتر.
کاش حرف بزنی. بنویسی. چه میدانم... تلفن کنی بهم. آنچه از من تصور کردی به هم میریزد؟ به جهنم... بگذار بریزد.
سمانه، میفهمم این حذف و حذف و حذف کردنها را، دچارش بودهام خودم هم، هستم. از بین بردن هر چیز که نشانی از خودمان دارد، از بس که دل به هم میزند. اما مرا زندانی این ترس همیشهگی، ترس در دسترس نبودن آنکه دوستش میدارم نکن. انصاف نیست که تو نامرئی باشی و بیایی و بروی و من هیچ دسترسی به تو نداشتهباشم. نمیدانم چه گناهی مرتکب شدهام که آدمهایی را که دوست دارم، این همه ندارم...
من اصلا بلد نیستم هیچی را. بلد نیستم زندگی را هیچ. اما با من یا هر ننهقمری که بلد است بشنود حرف بزن.
بنویس. آن وبلاگ سادهی آرام بی آزار هیچ جایی را از این دنیا تنگ نمیکند. اما شاید درد تو را کمتر کند کمی.
به گمانم قبلترها شمارهام را داشتی، گرچه میدانم تماس نمیگیری. نمیدانم... یک راهی باز کن از خودت به من، قول نمیدهم که بلد باشمت، فقط مینشینم نه روبهرویت، که کنارت، بعدش هر چی دلت خواست توی چشمهام نگاه نکن و بگو.
سمانه، لطفا.

خانومه گفت "پنجره رو بکش بالا"، یا همچین چیزی، داشتم موسیقی گوش میکردم طبق معمول و آدمها بیصدا بودند، مگر اینکه مثل رانندههه صداشان بلندتر از بقیه باشد.
هوا ابر داشت، ابر نازک. قبلترش که چشمم افتادهبود به کوهها، یک دفعه هوس کرده بودم چیزی را، یا شاید هم دلم لرزیدهبود از آن حجم مهآلودی که بالای کوه دیده بودم، یک لحظه همهاش، یک اتفاق غریبی افتاد و بعد هم لابهلای حرفها و حرفها گم شد. شبیه اینکه بخواهی همانجا باشی، روی بلندترین نقطهی کوه، میان همهی آن غربت و همهی آن تنهایی. و نه تنهایی شاید هم، که یگانهگی، که بدانی تویی و این نترساندت، یا دست کم اگر ترسی هست، تلخ نباشد.
لکههای تک و توک باران را که دیدم، شیشه را کشیدم پایین، تا ته، و باد بود، و اولین و تنها قطره که افتاد روی صورتم، فکر کردم که چه اولینهای چرکآلودی که چون اولیناند دوستشان داریم و همهی ناپاکیزهگیشان را، ناتمامیشان را، به همان نخستین بودن و تازه بودن، میبخشیم.
آسمان سرخ بود، و ماشینه گیر کرده بود میان یک عالمه ماشینهای دیگر، توی کوچهپسکوچههای فرمانیه (یا یکی از ایههای نزدیک تجریش، چه میدانم...) و نگاهم به خانهها و برجهای نادوستداشتنی بود و نبود. به نور چراغها نگاه میکردم روی پیچکها و باز، یاد آن یگانهگی افتادم، که آدمها با آنها که دوستشان میدارند، میخواهند از یاد ببرندش. یاد تجربهی این "فقط" افتادم که انگار اولین بار بود و نبود. یاد این شوری که دلم میزد و نمیدانم از کجا... این موسیقی عزیز*را گوش میکردم، و مست صدای صاف خانومه بودم و همهی رازآلودی آن کلمات ناآشنا، که انگار برای من بود و برای من بود، "فقط".
نمیدانم چقدر بعد، خانومه گفت "پنجره رو بکش بالا"، یا همچین چیزی، طوفان شدهبود و دیگر ابری و بارانی نبود.
*ممنونم به خاطرش باز، آقای عابر عزیز.
** عکس از اینجاست.
دوز "تو" ی روزانهام که نرسد، یا دیر برسد، بدخلق میشوم. دستم آمده دیگر.
نشستهبودم سر کاری که فردا باید تحویلش میدادم و طبق معمول دیر جنبیده بود و وقتی نبود. و دلم پیش کتابه بود. دلم میخواست هی گریز بزنم به ش، یا مثلا به خودم جایزه بدهم که فلان قدر صفحه که تمام شد، یک ربع حق داری کتاب بخوانی و اینها.
بعدش یاد حس قدیمی خوبی افتادم. وقتهای امتحان و کتابهایی که دلم پیششان بود. یاد آن بهار ِ کنکور در پیش افتادم که عهد کردم کتاب نخوانم تا بعد از امتحان لعنتی (از بس که منِ سردرگم را گریزانتر میکرد از درس) و چقدر تلخم کرد آن چندماه دوری از کتاب و چه اشتباهی کردم...
و یاد چی افتادم دیگر؟ اینکه مدتها بود کتاب ایرانیای نخوانده بودم که حوصلهام را سر نبرد یا اشتباهات فاحش منطقی و نگارشیاش اعصابم را به هم نریزد. "داستان یک شهر" احمد محمود را دارم میخوانم. میدانم که "همسایهها" و "زمینسوخته"اش را باید بخوانم اول، اما همین که دارم روایت جذابی از ملال و نومیدی را میخوانم، روایت ملموسی از روزهایی که شباهت عجیبی به این روزها دارند، و دائم گوشهی دماغم را چین نمیدهم که هیچ، هی دلم برای خواندن بقیهی ماجرا هم تنگ میشود، خودش خیلیست!
*دارم ارتفاع کتابهای نخوانده را کم میکنم که رویم بشود بروم نمایشگاه کتاب.
نگاهم به توتسفیدهای خوشبوی رسیده بود، که تپ تپ میافتادند روی زمین و فکر میکردم اصولا روش زندگیام اینجوری است که تا وقتی توتها کالند، پررو آنه میایستم زیر درخت و دست دراز میکنم میان توتهای کال و میگردم و میگردم، بلکه یکی رسیده پیدا کنم و بچینم و بخورم و بفهمم که کال بوده هنوز، و وقتی توتها میرسند و صدا میزنند که بیا ما را بچین، از کنارشان سوتزنان بگذرم و، بگذرم.
...
گاهی هم برمیگردم، اما وقتی که دیگر توتی روی شاخهای نیست. دیر.
این روزا، تفریحم اینه که تو تاکسی بشینم کنار پنجره، بعد باد بیاد، و موها بریزن به هم. و من به هیچ جام نباشه که مث خلا شدم یا به قول آقای شاعر "کاکلام عین آتشفشون" داره اینور اون ور میره. عین این کارتون ژاپنیها که موهای آدما مث یه بته آتیش بودن.
...
ماشینه که پشت چراغ وایمیسه، درست میکنم موها رو. انگشت میکنم توشون و میبینم اوووئه... چه کرکی شدن! بعد یاد بچهگیها میافتم که مینشستم کنار پنجرهی اتوبوس و مامان میگفت جلو باد نشین موهات کرک میشه. اصن یه شبی رو که با مامان بودیم یادمه خوب. یادمه اون موقع هنوز اتوبوسا رو زنونه مردونه نکرده بودن و ما سمت راست اتوبوس نشسته بودیم، اون وسط مسطا، و یه شب خسته بود اون شب و من دلهره داشتم. یا شایدم الان دلهره دارم و دارم ربطش میدم به چهار پنج سالهگی بیدلهره. چهمیدونم.
...
چراغ سبز میشه، ماشینه راه میافته و دوباره از سر، آتشفشونه شروع میکنه...:)
انگار روی یک لبهی تیز ایستادهام. یک طرف لبههه جهنم است و یک طرف بهشت؟ نه... هیچ طرفش هیچ چیز نیست. اما دست کم لبه نیست که ایستادن رویاش، راه رفتن رویاش، این همه دردناک باشد.

بعضی هدیهها غمگینت میکند. نه که دوستشان نداشته باشی، که از بس که دوستشان داری، از بس که میبینی سزاوارشان نیستی.
....
مدتهاست خواب ِ خوب نمیبینم. یا آشفتهاند یا به یاد نمیمانند. به جاش چند روز پیش خانم همکار - که از آدمهای آنجا، مهم است برایم که او به تکهپرانیهای گاهبهگاهم بخندد، که او را فقط صدا میکنم که آن دو تا شقایق درآمده توی حیاط خانه آنوری، یا شکوفههای گیلاس سهچار تا خانه آنورتر را نشانش بدهم، که اگر موسیقی محبوبم را از میان آن جمع، او دوست داشته باشد، بقیه بهم بخندند هم مهم نیست- خواب دیده که من و خودش توی یک دریای آبی خوبی هستیم. نه که شنا کنیم، که انگار غوطه میخوریم، راه میرویم توی آب، یک جور خوبی. من جلوتر از او هستم توی آب، من ِ همیشه از عمیق آب ترسان، او عقبتر است و هی صدایم میکند...(+)
...
بچهم هفت سالهست. شبیه بچههای خوشگل شرق دور، با پوست سپیدتر و چشمهای درشتتر و زیباتر. فسقل ِ نخود ِ من، که خیلی راستش حواسم بهش نیست سر کلاس، که ساکت است و و کلمهبه کلمه میخواند، و من دلم میخواهد همهی آن بچههای تخس و پرسروصدا را رها کنم، و نه معلماش، که فقط در کنارش باشم و ببینم چهطور با زمین و زمان فرق دارد نگاهش، دیروز بهم هدیه داد. وسط حرف و حرف و حرفهایم سر کلاس، صدایم کرد و بیمقدمه یک صدف گذاشت توی دستم. تشکر لوسی کردم و گذاشتمش توی جیبم. ذوق کرده بودم اما این خودداری لعنتی...
...
دهن خوشخیال من، دارد به زور میقبولاند بهم که، این صدف از همان دریای آبی دورِ خواب خانم همکار است. گرچه زور لازم ندارد. خوش دارم که خیال... که باور کنم این هدیه از آن سرزمین رسیده برایم.

فکر میکردم کلی مینویسم. دروغ چرا، حتی کلمهها میآمدند همین جور که خداحافظی کرده از دوست جان، کوچههای یوسفآباد را راه می رفتم. من ِ همیشه آدرس نابلد ِ همیشه گیج و گول، کوچهها و خیابانها را راه میرفتم و میگفتم باید بروی به سمت غرب و شمال و بقیهاش، اینکه کدام کوچه خوشگلتر است و سبزتر، بس است.
...
حالا اما میبینم که تمام حال خوش من، آن شادی آغشته به اندوه ِ محشر عزیز، تمام کلمات آن مکالمهی همیشه آرام و لذتبخش، انگار باید برسد به حرف از آقاههی خطاط و انتخاب شعر که چه بنویسد اگر قرار باشد که تابلویی باشد؛ آن وقت٬ الان که قرار است بنویسم٬ ببینم کلمهای ندارم جز همین کلمات آقای شاعر، که به قول دوستجان آدم را کشته میسازد...
اگر ز کوی تو بویی به من رساند باد
به مژده جان جهان را به باد خواهم داد
نه در برابر چشمی نه غایب از نظری
نه یاد میکنی از من نه میروی از یاد