از لذتهای عزیز و کوچک و قدیمی زندگای من این است که بشنوم یکی شعری را میخواند به صدای شمرده و خوش، بعد یک تکه کاغذ گیر بیاورم و بیتها را همراه آن صدای خوش، بنویسم، بینقطه و بیسرکش.
بارهای بعد که گوش میکنم، نقطهها و سرکشها را بگذارم سرجایشان.
امروز عطار گوش دادم.
چون تو جانان منی، جان بیتو خرم کی شود
چون تو در کس ننگری، کس با تو همدم کی شود
گر جمال جانفزای خویش بنمایی به ما
جان ما گر درفزاید، حسن تو کی کم شود
دل ز من بردی و پرسیدی که دل گم کردهای
این چنین طراریات با من مسلم کی شود
چون مرا دلخستگی از آرزوی روی توست
این چنین دلخستگی، زایل به مرهم کی شود
غم ز آن دارم که بیتو چو حلقه بر درم
تا تو از در درنیایی، از دلم غم کی شود
خلوتی میباید ار با تو زهی کار کمال
ذرهای همخلوت خورشید عالم، کیشود
...
آدم اگر دلش گیر نوشتن باشد، به هر اتفاق کوچک روزانهاش، به هر تصویری، حسی که میآید و میرود، دست میاندازد برای نوشتن.
خودش را هم گول میزند که مینویسم که از یاد نبرم، یا مینویسم که با جاودانه کردن از یادش ببرم، گرچه خودش حواسش هست که مینویسد که فقط زنده بماند.
اما یک لحظههایی، اتفاقهایی، دیدارها و بدرودهایی، بزرگتر از نوشتناند. دست کم از نوشتن ِمن بزرگترند.
و خب، این میشود که داستان بسیاری از نوشتهها میشود داستان خیانت.
وقتی لحظهای را میگذرانی که سرشار است و هیچ چیزی کم ندارد از خوشی، وقتی که به سیل اشک ره خواب میزنی و سینهات قدر آسمان تنگ شده، وقتی یک آن دچار یک "نمیدانم چه" میشوی، از آن وقتهای کوتاه و یگانه که جهان میتواند بایستد و کلاه اگر داشته باشد از سر برگیرد٬ و باز همان موقع مچ خودت را میگیری که داری کلمه رشته میکنی توی ذهنت، با اینکه میدانی کلمه گنگ است، نمیتواند، نباید.
این میشود که تازگیها با خودم قرار میگذارم ننویسم از چیزی که بلد نیستم بگویم چهقدر زیبا بوده، از لحظهای که توانسته اشک به چشم بیاورد، از نگاهی که دل برده، از لمسی که تن سوزانده، از لبخندی که میرانده؛ اما هی این وسوسهی زنده ماندن، قرارم را بیقرار میکند.
اصلا همین چند روز پیش که باران بود، که رسیدم نزدیک خانه و کوچه خلوت بود و فقط درختها و سایهها بودند و تنم همه خیس ِ خیس باران بود... نه، نمینویسم این بار، پیمانشکنی نمیکنم.
تا دستم از دستش جدا میشد، میگفت دیگه دوستم نداری؟ دیگه دستمو نمیگیری؟
خندهات نمیگرفت. حرصات هم نمیگرفت که لوس است حرفش، هر چند بار که تکرار میکرد.
به جاش راستراستکی هول میشدی، تندی دستش را محکم میگرفتی، و توی چشمهاش نگاه میکردی، یک جوری جدی که یعنی خلجان، نترس، میشود مگر دوستت نداشته باشم؟
موسیقیها، نوشتهها، کتابهای خوب به آدم بازمیگردند.
روبهروی قفسهی کتابها میایستی و نخواندههای نایاب جلوی چشمت ردیف میشوند. یادت به جیبت میافتد، به نخواندههای ستون شده کنار تختت، شانه بالا میاندازی و میروی.
علامت زدی که بخوانیشان، بلندند، جدیاند، دقت و حوصله و احترام میبرند. بعد یک روز میبینی که ای بابا، حوصلهات نمیکشد، نمیخوانی و علامت نخواندهها را برمیداری ازشان و ردشان میکنی.
توی رادیو، توی کافهای، مغازهای، آهنگی میشنوی و بعدها هر چه میگردی پیداش نمیکنی.
...
اما بالاخره میآیند مینشینند جلوت، لبخند شیطنتبار میزنند که بیا ما را ببین، بشنو، بخوان.
توی کتابفروشی کوچک نزدیک شرکت، لای کتابهای کمتر بفروش، نخواندهی سالهای درازت را پیدا میکنی، یا دوستی از سفر میآید و کتاب چاپ سال پنجاه و چندش را بهت هدیه میدهد.
میخوانیشان، توی به اشتراک گذاشتههای کسی که سلیقهاش را قبول داری، دوباره نقل شده توی وبلاگ کسی که نوشتههایش را دوست داری.
میشنویشان، توی سلکشنی که دوستی برایت زده، توی لینکی که یکی دیگر برایت میگذارد، توی یک شوی تلویزیونی، ترانهی مهمان یک فیلم، معرفی وبلاگ یک آدم موسیقیباز.
...
هوم، انگار فقط آدمها برنمیگردند.
زمین بازی ابتدای خیابان ویلای جنوبی، ضلع غربی.
احتراما٬ در خاطرهام، باز هم بشو همان زمین بازی که توش پسرهای نوجوان جوشجوشی و گاهی تک و توک دخترهای ریزاندام، با قیافههای غمگین و پسرانه بسکتبال بازی میکنند.
نه یک محوطهی کوچک سیمانی، که دور تا دورش را فنس کشیدهاند و جان میدهد برای این که چند نفر، بریزند سر جوانکی نحیف و دستهاشان یک لحظه بیکار نماند از زدن و زدن و باز هم زدن.
نه جایی که زنی ایستاده کنار فنسها و اندازهی تمام قلبش، اندازهی فاصلهی بینهایت این فنسهای نازک، میان او و آن پسر، اشک میریزد.
نه جایی که زنی دیگر را دارند میکشند و میبرند، چون داد زده که رها کنند پسرک را، این جور بیرحم نزنندش.
با تشکر.
«پسره جلوی ماشینو گرفت، گفت زنم تو بیمارستانه، وقت زایمانشه، باید براش یه آمپولی پیدا کنم. خودش و خواهرش رو سوار کردم، به چند تا داروخونه سر زدیم، گفتن پول کم داریم، یه پولی هم از من گرفتن و... حالا کاری نداریم، در رفتن. فقط دلم میخواس به پسره بگم کاش پوله رو ازم میدزدیدی، اما یه کار نمیکردی که من بگم دلم باید سنگ بشه.»
موهایش زود سپید شده، یکدست و صاف و قشنگ. آستین کوتاه آبی آسمانی پوشیده، و خم شده روی فرمان، پراید برای هیکلش کمی کوچک است.
با مرد کناری من که پیاده میشود، سر کرایه تعارف میکند. به یکدفعهای دست بالا بردن پسربچهای که میخواهد کمی جلوتر سوار شود، میخندد و وقتی پسر سوار میشود به خودش هم با خنده میگوید که یه کم زودتر تصمیم بگیر خب، و ترانهی ضبطش که به "قوی زیبا"ی حبیب میرسد صدای پخش را بلند میکند.

یک لحظههایی هست در زندگیات، که خوباند. که میدانی خوباند.
و کار دیگری از دستت برنمیآید جز این دانستن.
میدانی چه میخواهم بگویم؟ میخواهم بگویم نشستی روبهرویش، و یک جور سادهای خوشبختی. امنی. آرامی.
و میدانی که این موقتیست. عاریهست. مثل خوشبختی تا دوازده شب سیندرلاست. دوازده تا دنگ و دونگ، و تمام.
میدانی و کاری ازت برنمیآید جز این دانستن. توی چشمهاش نگاه کردن، شانه بالا انداختن و لبخند خلخلکی زدن که همین است زندگی، که دو دستی همین لحظه را چسبیدهام، حواسم بهش هست، بعدش را چه باک.
...
بعدش؟ هاه... بعدش.
"بعد" یک کلمهی ساده نیست. خیال نکن که یک بار اتفاق میافتد و میرود پی کارش.
"بعدش" هزار بار تو به یاد آن قبلترها میافتی. هزار بار یاد گذشتن، تمام شدن.
بعدش زندگیات تبدیل میشود به مراسم هفتهگرد و ماهگرد و سالگرد آن لحظهی خوب.
اصلا میدانی شوخی زنندهاش کجاست؟
این که فقط دلتنگ نمیشوی، دلتنگ همان لحظه که خوب بود و تو می دانستی خوب است و جز دانستن کار دیگری ازت برنمیآمد؛ و این جور نبود که تو ندانسته باشی و لحظه را حرام کرده باشی.
دردش اینجاست که باز خود بیگناهت را به دادگاه میکشی که کاش بیشتر بودم توی آن لحظه، کاش محکمتر، طولانیتر میفشردمش به آغوش، کاش بیشتر بیهوا میگفتم دوستش دارم.
...
این جوریست که همیشه لحظه کوتاه است، کم است، حتی اگر وقت اتفاق افتادنش حواست به همهی این کم و کوتاه و یگانه بودنش باشد.
این جوریست که انگار لج میکند با تو، عمیقتر روحت را شیار میکند، وقتی که خواستی تن ندهی به بازی ندانستن و ندانسته از دست دادن.
این جوریست که مکرر میشود این بیداری و پردردی، این تماشای به چشم خویشتن، جان را که از تن میرود.
...
یک لحظههایی هست در زندگیات، که اسمش را میشود بگذاری اوج، قله.
پذیرفتن این اوجها، شجاعت میخواهد، اگر بدانی که باقی لحظههای عمرت، بازماندههای روزت، هر چه هم خوب، میشوند دامنهی این قله.
اگر بدانی که داری زندگیات را دچار قیدهای زمان میکنی، "قبل" و "بعد".
...
حالا بیا و بگو قلههای بلندتر هم هست، اگر همتت بلند باشد.
بیا و بگو از این دامنه که پایین رفتی، سرت را بالا که بگیری، قلهی تازهای هست برای دست رساندن، ایستادن و آن پایین را، راه آمده را با کیف تماشا کردن.
بیا و بگو راه تمام نشده، من هم آرام سر تکان میدهم به لبخند کمرنگ، که بله، تو راست میگویی.
*عکس از اینجاست.
من لالایی دوست دارم.
موسیقی و ترانههای عبری، آهنگِ زبان ییدیش را هم.
من این لالایی ییدیش را خیلی دوست دارم.
داستان بچهای را میگوید که میخواهد پرنده شود، برود پیش یک درخت پیر، که سر سیاه زمستانی پرندهها تنهایش گذاشتهاند. مادرش هی گریه میکند، هی میگوید نرو، که حالا که میروی دست کم این شال و کلاه و کت را بپوش. بچه میپوشد و سنگین میشود و میبیند که دیگر نمیتواند پرنده شود این جوری، میبیند که محبت مادرش نمیگذارد او پرنده باشد.*
اگر ترجمه کاملش را خواستی، توی کامنتهای این لینک یوتیوبش**هست. کلا کامنتها را اگر بتوانی بخوانی بد نیست، اطلاعات خوبی دربارهی لالایی و فرهنگ و زبانش پیدا میکنی، البته به علاوهی یک انیمیشن محشر.
لینکهای سمت راست صفحه را هم که ببینی، انیمیشنهای دیگری با لالاییهای دیگر هم هست. من فرانسوی، ترکی و یونانیاش را هم دوست داشتم.
...
یک گروه روسیاند. برای لالاییهایی از کشورهای مختلف انیمیشن ساختهاند. سایتشان اینجاست. اگر کسی دلش میخواهد و دستش میرسد، روی لینک دانلود سایت کلیک کند، آدرس میل و اینها دادهاند برای پرس و جو لابد.
ترانهی لالایی هم اگر اشتباه نکنم از این آلبوم است، اگر دوست داری و دستت میرسد، بخر و برای ما هم دعا کن که یک روزی مثل بقیهی آدمها، دستمان برسد به قشنگیهای عالم دنیا.
* فکر کن که مادری برای بچهاش این را بخواند. فکر کن که چه آگاهی سنگین و عجیبیست در مادری که بداند برای پرنده شدن بچهاش دارد توی گوشش چی میخواند.
** بله یوتیوب فیلتر است، خودم هم کشته شدم و هزار روز طول کشید از روزی که دوست جانی لینکش را فرستاد تا روزی که دیدم و دانلود کردم.
*** لیلای لیلی جان، اینجا را میبینید؟ یک تقدیمی کوچک است برای شما و یوسُفتان.
طرهای از موهایت، گوشهای از لباست، بارانیات، چهمیدانم، چادرت، باید موافق با باد برقصد توی هوا.
آدم باید یک جوری همراه این همه برگها و شاخهها، دل به باد بسپارد.
تفریح معلمهاست انگار، یا شاید همهشان با یک پروژهی آماریای، چیزی همکاری میکنند که هر ترم از همه میپرسند "شما هم میخواین برین؟" و خب بیشتریها از کار و زندگی میزنند و میآیند کلاس، که بروند. کلاسها هم معمولا از یک ترمی به بعد ریزش دارد. گواهی چند ساعت کلاس گذراندن را از موسسه میگیرند و میروند سفارت. قبل و بعد از کلاس میشود تماشایشان کنی که از هم دربارهی مصاحبه و وکیل و مهاجرت میپرسند.
...
خانوم همکلاسی، یک بار که حرف از ماندن و رفتن بود، گفت که بدش نمیآید برود، که اینجا تنهاست و خواهر و برادرهایش، دوستانش، همه "آنجا" هستند. یک بار هم، یک جور آرام و مظلومی از پدرام که دارد میرود، از قوانین کانادا پرسید، و لابد حواسش به لبخند بقیه نبود که پرسید مهاجرت شرایط سنی هم دارد؟
اسمش میناست، با کتابهای جلد شده با روزنامه، که کنار تمرینهایشان با مداد نوشته شده "در دفتر وارد شد"، با صندل طبی و جوراب رنگپا و پیکر بسیار باریک و کمی خمیدگی قامت٬ با لهجهی خوب و جملههای بینقص، و با لرزش نازکی در صدا، به گمانم هفتاد سال را دارد.
کلاس که تمام میشود بهش میگویم خدافظ، بهم میگوید سپردمت به خدا.