کیبوردت فارسی شده، و تو داری پینگلیش تایپ میکنی هنوز.
یا حوصله ندارم، که مینویسم "؟" تا تو سرت را بگیری بالا و ببینی اهه، نوشتی ئخرشظثذ ث ناخیثف اشسفه؟
یا تندی به کیبورد نگاه میکنم، چند ثانیه وقت دارم فقط، آن پایین نوشته تو در حال تایپی، که دوباره بنویسی چی گفتی، سعی میکنم چند حرف اول فارسی و انگلیسی را با هم تطبیق بدهم و قبل از این که دوباره بپرسی، بنویسم ای... سعی میکنم، به علاوهی اسمایلی بوسه، یا نه زیاد، به علاوهی اسمایلی شیطان شاخدار، یا شما چی که؟ با آن اسمایلیهه که عینکش را با نوک انگشت روی دماغش سُر میدهد.
جهان، تاریخ، خدا، هر چه میخواهی صدایش کن.
من میگویم که قدمهایش فیلی است، خیلی خیلی بزرگ است.
بعد ما قد مورچهایم. دلمان قد دل مورچه است، طاقت شانههامان هم قد طاقت مورچه، که نمیدانم شانه دارد اصلا یا نه.
تا فیلجان خوشخوشک، یک قدم همینجور الکی بردارد، یک نسل از بچهمورچههای محل من رسیدهاند به میانسالی. و دست کم اینها که من میشناسم، تمام راه را دویدهاند، نفسنفس زدهاند، بعضیشان از پا افتادهاند، بعضیشان گرفتار سیل ناشی از آبپاشی حیاط همسایه شدهاند، بعضیشان را جک و جانورهای دیگر به جای غذا اشتباه گرفتهاند.
بعضیهاشان هم زیر پای فیل له شدهاند، آن هم درست همان وقتی که امیدوار بودهاند پای فیل برسد زمین، و تاریخ یک قدم دیگر بردارد، چرخی بچرخد و بگذرد این روزگار تلختر از زهر، یکدفعه آسمانشان تاریک شده، ابر گرفته، و پای فیل تن لاجان بیپناهشان را له کرده.
...
من اضطراب دارم، شبیه مورچهای که سایهی بزرگ تیره را بالای سرش دیده و دلنگران است دوستانش باز هم زیر پای فیل بمانند.
اما امید هم دارم، مثل همهی شبهای شبیه به این، سر بزنگاه قدم برداشتن و گذاشتن فیل.
نمیدانم، شاید یک عالمه از همراهانم بروند زیر پای فیل، شاید خود من هم (چه کسی گفته مورچههای ترسخورده و محتاط زیر دست و پا نمیمانند؟)، اما فیل قدم برمیدارد و میگذرد این روزگار تلختر از زهر.
نام مورچهها فراموش میشود، یا اگر بماند، در مختصات قدمهای فیلجان، دست بالا میشود نقطههایی بزرگ و کوچک، درخشان یا تاریک.
و نگاهی هست که از ارتفاع بلندی، به این بیم و امید من و خیل مورچهها لبخند میزند.
به آن مورچهسیاههایی که میخواهند جلوی راه رفتن فیل را بگیرند، بیشترک میخندد و سر تکان میدهد، به آن زرد و لاغرها که پای فیل را هل میدهند که تندتر برسد، لبخند پرمهر میزند.
...
فیل قدم برمیدارد، چه من مورچه زنده بمانم وقت رسیدنش، چه نمانم.
باکی که نیست، فقط گاهی، مثل همین امشب مثلا، مورچههه خسته میشود، دلش میخواهد یک جوری که فیل قلقلکش نیاید و به هوس خاراندن خودش نیفتد (فیلها وقت خارش دقیقا چهکار میکنند؟ غلت میزنند؟) راه بگیرد از تن فیل برود بالا، و پایین را تماشا کند، با گستردگی دید یک مورچه که فیل را فتح کرده، یکی که بلد شده از ورای تاریخ به روزها و هفتهها نگاه کند و دلش قرص و قایم باشد.
بلکه خیالش راحت شود یک کم، یک کم اضطراب فردا را نداشته باشد، یک کم آرام باشد.

این کشتهی فتاده به هامون حسین توست
وین صید دست و پا زده در خون حسین توست
این نخلِ تر، کز آتش جانسوز تشنگی
دود از زمین رسانده به گردون حسین توست
این ماهی فتاده به دریای خون که هست
زخم از ستاره بر تنش افزون، حسین توست
این غرقهی محیط شهادت که روی دشت
از موج خون او شده گلگون حسین توست
این خشکلب فتادهی دور از لب فرات
کز خون او زمین شده جیحون حسین توست
این شاه کمسپاه که با خیل اشک و آه
خرگاه زین جهان زده بیرون حسین توست
این قالب تپان که چُنین مانده بر زمین
شاهِ شهیدِ ناشده مدفون، حسین توست..
از ترس سرگیجه نمینشینم روی این صندلیهایی که بر خلاف مسیر حرکت، توی اتوبوس گذاشتهاند.
اما این دفعه که سوار شدم، فقط یکی از همین صندلیها خالی بود و مسیر طولانی بود و خسته بودم، پس نشستم.
برداشتهاند روی بدنهی اتوبوسها تبلیغ چسباندهاند. پوسترها زیادهخواه و بیانصاف، همهی شیشهها را میپوشانند. آدم یا باید پنجره را باز کند یا هی گردن بکشد بلکه بتواند بیرون را ببیند.
پنجرهی کناری من را خانم روبهرویی از ترس سرما بسته بود. تا فرصت میشد کمی بازش میکردم و سرک میکشیدم که بفهمم کجایم. اتوبوس تند میراند و به هر ایستگاهی که میرسید فقط یک نیشترمز میکرد.
همانوقت این نگاه کردنهای چند دقیقه یک بار از پنجره بود که یکهو ترسیدم، از تماشای مبدایی که ازش دور میشدم، نه مثل همیشه چشمدوختن به مقصدی که باید بهش میرسیدم.
از به سرعت فاصله گرفتن، اما تمام لحظههای این فاصله را حس کردن.
از بیاطمینانی ِجدا شدن، و در خم خیابانها و پسِ هیبت درختها، گم کردنِ جایی که تا لحظهی پیش بستهی آن بودهام.
بعدش فکر کردم اگر آدمها وقت رفتن، عقب عقب قدم برمیداشتند، یا وقت رها کردن، گاهی برمیگشتند و آنچه را که بر جا میگذارند، تماشا میکردند، اگر هنوز دلی بود، شاید دیگر هجرانی نبود، رفتن و پرکشیدنی هم.
دیدی این ماشینهای شخصی را که بیشتر از چهار پنج نفر سوارشان شده؟
برای من منظرهی این ماشینها یعنی چند تا آدم تعارفی که با هم "این حرفها" را ندارند، خویشاوند نزدیک یا دوستان خل و چل، که خواستهاند بروند جایی و نخواستهاند جدا جدا برسند، یا معطل ماشین شوند و خرج اضافی کنند.
یعنی آدمهایی که هی از هم میپرسند جات خوبه؟ آره آره من خوبم بهخدا، تو انگار جات بده که، نه بابا، من خوبم، ببین، آ آ، این همه جای اضافی هم دارم...
این جور ماشینها یعنی معذب شدن و در دام تعارف فامیل افتادن، یا خوش و خجسته با دوستهای خجستهتر چپیدن توی دل و رودهی هم و تا مقصد، به درز دیوار هم خندیدن.
یعنی رسیدن و چروکهای لباس را وارسی کردن و چند دقیقه ایستادن که دست و پای بیحس دوباره جان بگیرند.
اینجور ماشینها توی خیابان و جاده میرانند، با بار سنگینی از یادها و داستانها، و هر بار که میبینمشان، یک عالمه تصویر میآید مینشیند پشت پلکهام، یک لبخند پت و پهن مینشیند روی صورتم.
میان این ایل و تبار مو مشکی و خرمایی، فقط رنگ موی من شبیه به تو بود. و من این را مثل سربازان پیروز و مفتخوری که بعد از کشتار، میان جسدها میچرخند و غنیمت جمع میکنند، از تو غنیمت برداشته بودم و هی همهجا میگفتمش.
توی عکسها رنگ موهای بلند و پرپشت و صاف تو زیاد معلوم نیست، هرچند که ما از تو عکس زیادی هم نداریم.
توی یکیشان، روی پلهها نشستهای، آن بالا، موها را آرام و پایین و پشت سرت جمع کردهای، لبخند زدهای، خجالتی، یا معذب و زورکی. پایینتر برادرم نشسته و دندانها را به هم چسبانده، چشمها را ریز کرده و لبخند مسخرهی توی عکسی زده و آخر هم من، که به گمانم لبخندم از همهتان لبخندتر است، عروسک به بغل روی پایینترین پله نشستهام. دست باند پیچیده شدهی مامان هم هست، گوشهی راست عکس. دستش را بدجور بریده بود و تو آمدهبودی کمکش.
توی یکی دیگر، تو ایستادهای کنار مرد جوان و صورت سرخی که معلم بود و بابا هیچوقت دلش با او صاف نشد. نفهمیدم چون نگذاشت تو را بگذارند کنار بقیه، و تک و تنها بردت مزار خلوت و بادخیز محلهی خودشان، یا چون زنده ماند و تازه بعد از تو و دختر یکیدوماههتان دوباره زن گرفت.
توی عکس، یک دسته از موها را بالا جمع کردهای و بقیه را کج انداختهای روی شانهات، انگار که آرایشگر حیفش آمده باشد آن همه مو را جمع کند. مامان و بابا و بقیه دور و برتان را گرفتهاند، من و یکی دو تا بچهی دیگر هم پایین پایتان، تخس و بیربط، نخندیدهایم توی عکس و صاف به دوربین نگاه میکنیم. مراسم عقد توست و من روسری سپید و کرپ مامان را که شل افتاده روی شانهاش، و پیرهن چهارخانهی نارنجی بابا را خوب یادم هست. موهای من توی عکس، مصری کوتاه چتریدار، لخت و تیرهست.
توی یکی دیگر، تو نشستهای روی صندلی پارکی توی فومن، اما موهایت هیچ معلوم نیست، روسری را جلو کشیدهای و چادر سر کردهای. بعد از عروسی این شکلی شدی یا شرم داشتی از بارداریات؟ نمیدانم. هنوز سه ماه مانده به فاجعه و ما با تو و آن یکی خواهر بابا و دخترهایش آمدهایم فومن، و هی تند تند با مجسمههای شهر عکس میگیریم. من جلیقهی چندرنگ دستبافت مامان را پوشیدهام، دندانهایم ریخته و زشتم. یک بار هم افتادهام توی گل و شل و لباسم را خراب کردهام و دعوا شدهام.
عکسهای عروسیات هم هست. لباس من ساتن ارغوانیست با حاشیههای سپید. خیال میکنم لباسم از همه قشنگتر است و برای دخترعمه بزرگه که تیشرت زرد گلدار و دامن سپید پوشیده، پشت چشم نازک میکنم. مهم هم نیست لابد که درست قبل از عروسی، مامان من را برده سلمانی و موهایم شبیه بچهای شده که خودش با قیچی به جان سرش افتاده باشد، که مثلا مدل عروسکی.
با دخترعمه بزرگه همیشه دعوا داریم. همیشه حسودیم. جوری که غصه خوردهام که بعد از ماهعسل، برای هر دومان گردنبند بدلی سوغاتی آوردهای اما پلاک گردنبند او از مال من بزرگتر بوده. بهم برخورده، چون پیش خودم حساب کردهام که تو من را از همهی بچههای فامیل بیشتر دوست داری. این را از آن وقتها با خودم خیال کردهام که تو میآمدی خانهمان که از ما مراقبت کنی، از آن وقتی که بعد از مراسم، توی اتاق عقد، تنهایی داشتی با دوستت پچپچ میکردی و من اجازه داشتم پیش تو بمانم و از اتاق بیرون نروم، از آن وقتی که به دوستت گفتی من را اصلا تو بزرگ کردهای چند وقتی و وقتی من خواستم شیرینکاریهایم را برایش تعریف کنم ، تو لب گزیدی که حالا نه.
یکی از عکسهای عروسی را زیاد دوست دارم. ایستادهای روی پشتبام، پشتبامهای کاهگلی و پیوستهی آن خانه که در چشماندازش کوه داشت و آسمان و درخت. از میان بازی صدایم کردهاند که با تو عکس بگیرم، تنهایی.
تو سپیدپوش و باشکوه و جدی به دوربین نگاه کردهای، اما من نگاهم به پایین است، به دمپایی تقتقی دو رنگ سپید و سیاهم یا لبههای دامن بلند بینظیرت؟ نمیدانم.
بههمریختهام، کمر لباس بد ایستاده، پاها را درست جفت نکردهام و یکی از جورابهای بلند سپید سُر خورده پایین. اما در جهان فقط این اهمیت دارد که من و تو دست هم را گرفتهایم و کمی با فاصله ایستادهایم، و آفتاب هست و موها توی نور برق میزنند.
...
خیلی وقت است که دخترعمه بزرگه را ندیدهام. نمیدانم هم اگر یک وقت دیدمش، میتوانم ازش بپرسم که او هم شبیه این عکس را، با تو، تنها، روی پشت بام آن خانهی حالا ویران شده دارد یا نه.
نمیدانم، شاید هم هیچوقت نپرسم.

ما نخواهیم توانست با هم، ماندهی عمر را
در میان کشتزاران برویم
اما من تنها
گاهی چنان آغشته از روز میشوم
که تک و تنها
در میان کشتزاران میدوم
و در آستانهی زمستان
سخن از گرما میگویم..
احمدرضا احمدی
The butterfly (wma)
By Kevin Kern
*عکس از اینجاست.
بر هم زدن معادله ارزش نیست، اما وقتی معادلههای غالب زندگی ما، همه بر مدار اندوه بچرخد، بر مدار ترس و پستی و نتوانستن و تعلقهای انسانی، بر مدار خندهی ستمگر و گریهی ستمدیده، بر مدار کجاست عدل الهی، اصلا کجاست آن خدایی که میگویند؛ اگر توانستی با زندگیات، با مبارزه و بر ترس پیروز شدن، با زندان و تبعید و بند و حصر، با اشتباه کردن و جرات به اشتباه اعتراف کردن، با عطوفت و تحمل و امید، با مرگت، معادله را بر هم بزنی، میتوانی پاسخ همان پرسشی باشی که نشانی خدا را میطلبد، نشانی جهانی را که عدالت دارد، خوبی و زیبایی دارد، جهانی که ستمدیده هم یک وقتی لبخند به لبش میآید، گیرم که با بغض... و آخ که چه عزیزی، چه دیریاب و چه ارزشمند.
یک وقتیهایی توی جمع، آدم دارد حرفی میزند که یکهو حواس بقیه پرت میشود به موضوع دیگری، حالا یا حرف آدم زیادی کش آمده، یا حوصله جمع تاب نیاورده. این جور وقتها آدم میتواند با یک جمله سر و ته حرف را هم بیاورد، یا همچنان با روحیهی بالا ادامه بدهد، یا حرفش را یکهو قطع کند؛ که اولی هوش لازم دارد، دومی اعتماد به نفس و سومی شجاعت. گاهی یک آدم مهربانی هم توی آن جمع پیدا میشود که وقتی هیجان جمع خوابید، رو کند به آدم و بگوید فلانی، داشتی میگفتی، و به آدم اجازه میدهد حرفش را آبرومندانه جمع کند که به گمانم این پاداش شجاعت است.
یک روش ناجوانمردانهای هم هست، که مثل غریقی که به یک تکه چوبی چنگ میزند، یک آدم بیچارهای را با نگاهت گیر بیندازی، و فرض را بر این بگیری که اصلا از اول مخاطبت آن طفلک بوده، نه بقیه. بعد هم حرفت را چشم تو چشم آن بینوا به مقصد برسانی. اصلا هم به روی خودت نیاوری که این آدم هم دلش پیش جمع است، حواسش پی موضوع تازهایست که بقیه را به هیجان آورده، و این را که نگاهش بین دهان سمج تو و آن دیگران سرگردان است و یکسر تو را رها نمیکند تا به دیگران بپردازد، نباید بگذاری به حساب جذاب بودن حرفت.
حالا، یک آدمهایی هستند که طولانی و کشآمده حرف میزنند، خوشمزه تعریف نمیکنند، و لابد مرکز عالماند که به هیچ عنوان نباید حرفشان نصفه بماند، خب؟ من بیشتر وقتها همان مخاطب آخری هستم که گیر اینجور آدمها میافتم.
سرم را تکیه دادهام به صندلی، تکه ابری را نگاه میکنم که کمی مانده برسد به نوک اسکلت آهنی یک ساختمان بلند. و حواسم نیست که ابر، خیلی خیلی بالاتر از آهنهاست و این دو تا فقط در زاویهی دید من است که قدشان یکی شده.
آهن و ابر به هم میرسند یا نه؟ شرط میبندم، یا بازی میکنم، یا میخواهم نشانهای بگیرمش برای اتفاقی، یا فقط از سر حوصله سررفتگی است در ترافیک جردن نادوستداشتنی؟ یادم نیست.
خیلی کم مانده تا وصل اتفاق بیفتد، که راننده دنده عوض میکند و ماشین یک دو سه متری جلوتر میرود. کمی به عقب میچرخم و به داستانم نگاه میکنم که حالا منطقش به کل به هم ریخته، ابر در نگاه من حالا جای دیگریست، خیلی دورتر از جایی که چند دقیقه قبل بود و دست آهن، بیرحمانه از آسمان کوتاه است.