تبليغاتX
لحظه

تاریک روشنای دم غروب، با صدای یک‌ریز و پیوسته‌ی پرنده‌ها.

چند روزی هست که دم‌دم‌های صبح صدای یک پرنده می‌آید. صدایش تازه است، یعنی من تا به حال نشنیده بودم‌ش.

این که می‌گویم دم‌دم‌های صبح، نه از دیدن سپیده است، نه اذان، نه ساعت و نه نشانه‌ی دیگری. نشانه‌ام صدای همین پرنده است.

مثل دیشب، که توی خواب و بیداری، دیدم با یکی که یادم‌ش نمانده، توی خیابان می‌دویم. با ترس و اضطراب و باز هم کمی امید.

دیدم مرد میانه‌سال و نحیفی را گرفته‌اند چند نفر، با فاصله‌ی چند انگشت از زمین بلندش کرده‌اند و به زور می‌برند. دیدم که یکی‌شان چنگ انداخته بود توی موهای مرد، و از من کاری برنمی‌آمد جز این که توی دلم، یا شاید که بلند بلند بگویم ای وای، ای وای...

از خواب پریدم. قلبم تند می‌زد، آرام نمی‌گرفت.

همان موقع بود که صدای پرنده‌هه آمد. تنها و رسا می‌‌خواند.

فهمیدم که دارد صبح می‌شود، بی که چشمم بیفتد به ساعت، بی که سپیده را ببینم از پشت پرده‌ها، بی که صدای اذانی بیاید.

آرام گرفتم.

آرام گرفتم.

 

+  جمعه 1388/04/12 9:0 PM  آذین  | 

چقـــــدر باید حواست باشد که مشق نانوشته‌ی کسی نشوی، معیار ادب داشتن، مهربان یا انسان بودن، نامه‌ی جواب نداده یا وجدان بیدارش.

چقدر باید چشم و گوش‌‌ت خوب باز باشد و بدانی که کی باید بروی، نباشی، و کی باشی، سکوت کنی و باشی.

و چه روزگار سختی باید باشد روزگاری که ببینی با همه‌ی همه‌ی حواس‌جمعی‌هایت، باز عزیزترینی مشق نانوشته‌ی تو شده‌، باز تو نامه‌ی بی‌پاسخ، نامه‌ی ستاره خورده‌ی عزیزی شده‌ای.

 

+  پنجشنبه 1388/04/11 3:32 PM  آذین  | 

اشتیاق یک کلمه‌ی خوب است.

همه‌ی هم‌خانواده‌هایش، تمام مشتق‌ها و مرکب‌هایش خوبند. شوق، مشتاق، اشتیاق... بلدند خون را به رخسار آدم بازگردانند، بلدند روی چشم‌ها پرده‌ا‌ی از اشک بنشانند، بلدند پاهای خسته را پرشتاب کنند، بلدند تن بیمار را جان ببخشند.

شوق، مشتاق، اشتیاق... برای هر کدام اگر شاعر بودم شعر می‌گفتم. برای هر کدام اگر نوشتن بلد بودم یک عالم کلمه می‌نوشتم.

حالا فقط بلدم بنویسم که دلم برای‌ اشتیاق، و برای همه‌ی خانواده‌‌‌ی سرسنگین و کم‌پیداش بدجوری تنگ است. 

 

*عکس از اینجاست.

+  سه شنبه 1388/04/09 10:47 AM  آذین  | 

بعضی شغل‌ها هستند، مثل رفتگری، آبدارچی‌ای، و کمی هم گارسونی، از آن نوع گارسون‌های زورکی که آدم قشنگ حس می‌کند نگاه خسته و بیزارشان را، که بسیار هم لازمند، اما دردناکند خیلی.

یعنی که من سختم است آقای آبدارچی هم‌سن پدرم باشد و این همه احترام زیادی به‌م بگذارد و هر چه من اصرار کنم که نه، باز میز اتاقم را تمیز کند و برایم چایی بیاورد و بعد هم که مثل امروز بشنوم اخراجش کرده‌اند یک جور تازه‌ای غصه بخورم که ای بابا، طفلک بی‌کار شد توی این اوضاع بلبشو*.

یعنی که من سختم است ساعت سه‌ی نصفه‌شب صدای جاروی آقای رفتگر پیر کوچه‌مان بیاید.

جوان هم که باشند یک جور دیگری سخت است لعنتی.

 

 

*بلبشو اساسا واژه‌ی مضحکی‌ست.

 

+  یکشنبه 1388/04/07 0:2 AM  آذین  | 

شبیه فرمانده‌‌ای که جنگ را بیرون دیوارهای قلعه به دشمن باخته، آن هم نه از سر ضعف، که سربازانش شجاع بوده‌اند و وفادار، که دچار نامردمی دشمن شده، از پشت خنجر خوردن و قواعد بازی را بر هم زدن و به هیچ چیز و هیچ چیز باور نداشتن، و حالا که خسته و زخمی و اندوهگین بازگشته، می‌بیند این طرف دیوارها، زخم‌های مردم‌ش، دردناک‌تر و ناسورتر، هنوز سرجای‌شان باقی‌ست.   

او دیگر آن فرمانده‌ی جوان و پرامیدی نیست که لشکر را بیرون از دروازه‌ها می‌بُرد، مردم‌ش هم دیگر تاب و طاقت و امیدواری پیش از جنگ را ندارند.

 

+  شنبه 1388/04/06 0:2 AM  آذین  | 

می‌توانم برایت بمیرم.

سخت‌تر حتی، می‌توانم برایت، به هوایت٬ زنده بمانم.

 

+  جمعه 1388/04/05 0:49 AM  آذین  | 

نمی‌دانم از کی، حتی نمی‌دانم تا کی، اما روزها و شب‌هایی می‌رسند که دائم باید حواست باشد، مخاطب خشم تو آن راننده‌ی تاکسی که تحلیل صد تا یک غاز می‌کند، مغازه‌داری که از "شلوغ‌بازی"ها و کسب و کار کساد شده‌اش می‌نالد، همکارت که غر می‌زند از کلاس زبان رفتن افتاده، آن یکی که دلخور است تآتری را که دعوت بوده نتوانسته برود و به دل خوش تماشا کند، جوانک روستایی که ذوق سپر و کلاه‌خودش را دارد و توی خیابان جولان می‌دهد، آبدارچی شرکت که از افزایش حقوقش ذوق می‌کند و دنیا را آب ببرد عین خیالش نیست، یا حتی مادرت که یک بند دم گوش‌ات می‌خواند که فایده‌ای ندارد، همیشه همین‌جوری بوده... نیستند.

زمان سخت و امیدوارم نه چندان درازی می‌رسد که باید دشمن را بشناسی، مرزهای نفرت و خشم‌ات را هم، فراموش نکنی چه شد، چرا شد، و حواس‌ات باشد به خودت، که اندوه و دل‌زدگی بی‌هویت‌ات نکند، که انسان بمانی، که انسان بمانی، که انسان بمانی.

 

+  چهارشنبه 1388/04/03 1:47 PM  آذین  | 

چه بی‌انصاف بوده‌ایم ما، در خواندن و دیدن و شنیدن آن همه‌ها که شنیدیم و دیدیم و خواندیم.

و نفهمیدیم.

...

قاصدک اخوان را یک وقتی از بر بودم، زمستان را هم. و وقتی معلم ادبیاتِ همیشه پرت، با آن لحن یکنواخت می‌خواند که اخوان زمستان را پس از کودتای بیست‌وهشتم مرداد سال 32 سرود، وقتی جو خفقان و اختناق حاکم بود و نویسندگان و شاعران و روشنفکران سر در گریبان افسردگی فرو برده بودند... من بی‌حوصله، زمزمه می‌کردم که چرا کوتاهش نمی‌کند، که اخوان را بلدیم، بیست و هشتم مرداد را بلدیم، افسردگی را بلدیم، خفقان را بلدیم.

بلد نبودیم.

...

حالا، این روزها و شب‌ها که بین این همه خبرهای بد و ترس‌آور، دنبال روزنه می‌گردم، که هنوز منتظرم، و خسته‌ام از این انتظار، خسته‌ام از این هنوز، خیال می‌کنم لبه‌ی پرتگاهی هستیم، و کسی روبه‌روی پیشانی‌مان سلاحی گرفته، و به روی‌مان لبخند زشتی می‌زند. و لابد گناه همه‌ی این فیلم‌ها و قصه‌هاست که خوش‌باورم کرده‌اند، که منتظرم صدای تیز شلیک تیری از دور، از جانب کسی که به یاری‌مان آمده، بیاید، که زانوهای آن‌که به ما نشانه رفته، بلرزد، که از لحظه استفاده کنیم و اسلحه‌اش را از چنگش دربیاوریم، که قلب‌مان از این تپش تند و پراضطراب رها شود کمی.

حالا، این روزها و شب‌هاست که من تازه می‌فهمم قاصدک هان چه خبر آوردی یعنی چه، گرد بام و بر من بی‌ثمر می‌گردی یعنی چه، دست بردار از این در وطن خویش غریب، ابرهای عالم شب و روز، در دلم می‌گریند یعنی چه.

می‌فهمم وقتی اخوان شانه بالا می‌اندازد که انتظار خبری نیست مرا، اما آخر طاقت نمی‌آورد و صداش می‌کند که قاصدک! هان، ولی… آخر… ای وای، راستی آیا جایی خبری هست هنوز، یعنی چه.

...

می بینی جمعه، این عصر جمعه چه‌جور کش آمده روی همه‌ی روزها؟

می‌بینی که همه‌ی روزهامان جمعه‌اند؟

 

+  دوشنبه 1388/04/01 11:0 PM  آذین  | 

این اشک لعنتی که از دیروز رها نمی‌کند، که آشنا و غریبه نمی‌شناسد، کفاره‌ی کدام لحظه‌ای است که باید بودم و نبودم؟ که باید نباشم و هستم؟

این اشک لعنتی، کفاره‌ی همه‌ی آن لحظه‌هایی است که نفس می‌کشیدم٬ گیرم ناآرام و ملتهب٬ و خون پر می‌شد توی گلوی "ندا"، همه‌ی لحظه‌هایی که نفس می‌کشم٬ گیرم این همه سخت و تنگ٬ و ندا نفس نمی‌کشد.

 

ترسم، ترسم، ترسم که اشک در غم ما پرده‌در شود...

 

+  یکشنبه 1388/03/31 10:39 AM  آذین 

آسمون سیلی‌خورده‌ی کبود.

رعد و برق و درخت‌های بی‌تاب و باد، که نه، طوفان.

صدای پنجره‌هایی که به هم می‌خورن و هنوز، تک و توک صدای حالا دور ِ هلکوپترها.

پارک دم خونه سوت و کوره. انگار نه انگار که این موقع روز، این موقع از هفته، آدما و ماشین‌ها به هم راه نمی‌دادن برای چند ساعت بیشتر سرگرم شدن.

چایی لازم دارم، اما می‌دونم که نمی‌ره از گلوم پایین چیزی.

کاغذ آچهاری که سه‌شنبه‌ای گرفتم دستم، چروک خورده و نیمه‌لوله شده، روبه‌روم روی میزه.

روش نوشته به خدا پناه می‌بریم.

 

+  جمعه 1388/03/29 4:51 PM  آذین  |