تبليغاتX
لحظه

حوصله نوشتن نیست. مثل همیشه این ویزیبل هستم و یکی یکی دوستان قدیمی ویزیبل می‌شوند. با پریسا که خیلی وقت است ندیده‌امش، شاید نزدیک پانزده ماه، حرف می‌زنم. با نگار که رفته سوییس، با مهسا که بالاخره دارد از مجید دل می‌کند و درد دارد این روزها... و چه تنها هستم این روزها. دوستان قدیمی هیچ کدام نیستند.

حوصله نوشتن نیست. دلم می‌خواست اینجا از چیزهایی بنویسم که بهشان فکر می‌کنم. از کارم، شهرم، آدمها، اوضاع مملکت صاحاب مرده‌ام... مثل خیلی از وبلاگها که پرند از مقالات به درد بخور و جدی. اما هر کاری می‌کنم اینجا هم به قول یکی که به خاطر نگاه از بالا به پایینش، وبلاگ قبلی را رها کردم، می‌شود شبیه دفتر خاطرات دخترمدرسه‌ای‌ها...

حوصله نوشتن نیست. گاهی، دلم تنگ می‌شود که یکی بیاید کنارم بنشیند و من پیشانی‌ام را بگذارم روی ران پایش و گریه کنم. بی‌دلیل.

با آدمها اینجا حرف می‌زنم و وقتی روبه‌رو می‌بینمشان جز سلام و نگاهی که از هم می‌دزدیم هیچ نیست.

دلم نمی‌خواهد.

این روزها که سرد شده و آستینها را می‌کشم روی دستها... این روزها که خیابانها نم‌دارند، این روزها که برگها سرخند و من هنوز وسوسه می‌شوم که از روی زمین بردارمشان، این روزها...
+  سه شنبه 1385/08/30 10:34 PM  آذین  | 

                            تااااب...

می دانی این روزها دلخوشی‌ام مثلا چی ها هست ؟

صبح که از خانه می‌زنم بیرون و عصر که از موسسه؛ باد هست، از چهارشنبه آسمان آبی هست، کاپشن سبزه هست که دستهایم را بکنم توی جیبهایش و تا ته ته فشارشان بدهم. کیف مشکی کوله‌ایه هست که مثل بچه‌مدرسه‌ای‌ها هر دو تا بندش را بندازم، آفتاب تند اما شیرین هم هست.

تازه کشف کردم که کاپشنهایم همه جیب بغل دارند. گوشی را می‌گذارم توی همان جیب بغل جان و هندزفری توی گوشم و یک موزیک ضرب‌دار گوش می‌کنم و پا تند می‌کنم. گاهی یواشکی پاهایم هم ضرب برمی‌دارند، مثلا وقتی می‌خواهم از روی جوبی بپرم. موسیقی ضرب‌دار، یعنی مثلا یکی از تِرک‌های برداشت پیمان یزدانیان، یا "در دیر مغان آمد یارم" اوهام. یا این آهنگه که دیوونه جان گذاشته و مثل موسیقی ساعت‌ها پیانو‌اش محشر است و از آنهاست که دوست دارم.

صبح‌ها به خشک‌شویی سر گاندی که می‌رسم، راهم را کج می‌کنم که از توی بخارش رد شوم ( برعکس تابستان که ازش فرار می‌کردم)، برای بچه‌ی ماشین بغلی شکلک درمی‌آورم و پشیمان می‌شوم، (بچه‌ها تازگی‌ها چرا انقدر عاقل اندر سفیه آدم را نگاه می‌کنند؟)، از بچه‌ی فال فروش حافظ می‌خرم و بچه‌هه همه بقیه هزار تومنی‌ام را می‌دهد و بر خلاف انتظارم اصلا چانه نمی‌زند، تازه می‌ایستد و بهم می‌گوید بشمر ببین درسته؟

صبح، نرسیده به موسسه چشمم می‌افتد به برگها و با خودم می‌گویم، واقعا اگر باد نبود، برگی نبود که انقدر قشنگ باهاش برقصد، زندگی ارزشی هم داشت؟

 

:)

 

پ.ن: عکس از اینجا.

 

+  شنبه 1385/08/27 11:19 PM  آذین  | 

دیشب از خوشحالی برای علی، بغلش کردم. خیلی وقت بود که بغلش نکرده بودم. شاید آخرین بار آن شب قبل از عروسی‌اش بود که آن جور های‌های روی شانه‌اش گریه‌کردم، آن جور غریب...

وقتی رفتند، موقع خواب با خودم فکر کردم که... کاش از دستش ندهم. این تنها کسی را که این همه به او نزدیکم و نزدیکم هست. می‌توانم ببینمش، لمسش کنم، ازش عصبانی شوم، دلم برایش تنگ شود و هر وقت خواستم ببینمش... کاش روزی نرسد که دلتنگش شوم، که دور شوم ازش. باشد، زنده و سالم و شاد باشد... خواستم که قبل از او بروم. می‌دانم که بی ا‌نصافی‌است که دعا کنی، از رفتن کسی رنج نکشی اما او درد رفتنت را بچشد. ناامیدانه دعا کردم که قبل از او بروم و او هم دردی نکشد...

بعدش، مثل خیلی‌وقتها که انگار ناگهان درمی‌یابم رفتن و دلتنگی ناگزیر، هست؛ دلم لرزید. مثل بچگی‌ها که یک گوشه کز می‌کردم و به مرگ همین سه نفری که دور و برم بودند فکر می‌کردم و گریه‌می‌کردم، ترسیدم...

 

امروز صبح فهمیدم برادر بزرگ یکی از همکارها فوت کرده. می‌دانی، حس بدی بود...

+  چهارشنبه 1385/08/24 8:15 PM  آذین  | 

نمی‌دانم که تو هم می‌توانی از چشمهایم این کلافه‌گی همیشه‌گی را بخوانی؟ این دست‌پاچه‌گی مزخرف همیشه‌گی را؟ این انگار همیشه‌ی همیشه معذب بودن را؟

عادتم شده این روزها، یا این سالها که کسی نفهمد. یا بگذاردش به پای خجالتی بودن و نه غریبه‌گی مدام. و یا اگر کسی بفهمد، دست به سرش کنم، به قیمت دلخوری‌اش حتی.

کوهن ترانه ای دارد که خیلی دوستش دارم. و آنجایی که از کولی‌ای که زنش را از دستش درآورده، تشکر می‌کند که آن غم همیشه‌گی چشمهای زن را از او گرفته، دلم می‌لرزد. می‌گوید فکر می‌کردم مشکلی نیست و شکل چشمها این طور بوده...

 

اینجا دوباره دارد شبیه وبلاگ قبلی می‌شود. آنجا از آجرهایی که روی هم گذاشته‌بودم فرار کردم، اینجا هم دارم آجر روی هم می‌گذارم انگار. بی‌خیال! لابد از پس لرزه‌های خریدن جزوه کارشناسی ارشد است، یا حس بی‌هنری و گنگ بودن که هر از چند گاهی یقه‌ام را می‌چسبد.

 

+  یکشنبه 1385/08/21 7:17 PM  آذین  | 

گوش دادن به صدای نه چندان مطبوع سیاوش قمیشی و کشف کردن تک ترانه‌های خوبش میان همه آلبوم‌ها، یعنی زمستان 83. زمستان تلخ و سنگین 83. یعنی کشف بی‌واسطه‌ی تنهایی. یعنی نشستن کف اتاق و دور و بر را پر از کاغذ و جزوه و مقاله و لغت نامه کردن. یعنی اضطراب برای سمینار. یعنی حال به هم خوردگی از درسهای مزخرف. یعنی جشن هول‌هولکی فارغ التحصیلی. یعنی برف و برف و باز هم برف. یعنی تلخی. یعنی انتظار، یعنی شبهای دراز دیوانه‌وار تنهایی و اشک و اشک.

 

 و باز هم اشک.

 

 

+  شنبه 1385/08/20 10:28 PM  آذین  | 

می‌دونی؟ نه! نمی‌دونی... که یه دفعه دلتنگی میاد. یه دفعه... بیخودکی. دلم می‌لرزه. بی‌خودکی. یه جور عجیبی احساس نزدیکی می‌کنم به چیزی که براش به دنیا اومدم، اومدیم، اما در عین حال حس می‌کنم که به طرز مسخره‌ای ازش دورم...  دارم و ندارمش.

مثل وقتی یکی داره برات از اتفاقی که براش افتاده می‌گه، یه دفعه اشک تو چشاش حلقه بشه، و تو دست و پاتو گم کنی. اه... مرده‌شورش رو ببرن که اونجا جایی نیست که تو بتونی به تمامی خودت باشی. که اجازه بدی بالهات در بیان از رو شونه‌هات، صدات بلند و بلندتر بشه، و یه جور هیجان‌انگیزی، امیدوار کننده حرف بزنی که خودت هم خودتو نشناسی... اجازه نمی‌دی به خودت، که از اون حرفایی بهش بزنی که دلت می‌خواد کسی به تو می‌گفت. همه رو، می‌ریزی تو دلت. و انگار که حست سر زا رفته باشه، ناتمام می‌مونی.

تنها کاری که ازت برمیاد، اینه که شبش براش یه کتاب بی‌ربط بخری، و هول هولکی چند تا کلمه صفحه اول کتاب بنویسی. آخرین تلاش نومیدانه، برای نگه داشتن یه لحظه نزدیکی. دمیدن به آتیشی که یه لحظه شعله‌بی‌جونش کشیده بالا و بعدش، هیچ...

 

 

+  پنجشنبه 1385/08/18 11:17 PM  آذین  | 

                              ناگهان...نور!

 دو تا بهاره دارم توی کلاس. دوازده- سیزده ساله. هر دو زرنگند، توی مدرسه هم، با هم دوستند. امروز که رسیدم سر کلاس، دیدم بدجوری دارند به هم می‌پرند. پرسیدم چی شده، بهاره اولی گفت بهاره دومی بهش گفته دوست پسر داری! چشمهایم بی‌اختیار گرد شد، همه کلاس پر شد از خنده! بچه هی می‌گفت به خدا ندارم...

 سر کلاس چشمم به آن دو تا بادکنک صورتی و بنفش بود که نمی‌دانم کدام آدم باحالی بسته بودش به سیم‌های برق وسط خیابان.

 

پ.ن: آن یکی بهاره رفت آب بخورد، وقتی برگشت گفت تیچر، نمی‌دونی غروب چه قشنگه! نارنجی، توی سیاهی آسمون!

 اینها هم فهمیده‌‌اند چه خلم!

 

پ.پ.ن: عکس بی ربط اما زیبا ازفوتو.نت!

 

+  چهارشنبه 1385/08/17 7:45 PM  آذین  | 

پیرمرده روی بالکن ایستاده بود، سیگارش را که روشن کرد، نمی‌دانم برای خاموش کردن کبریت بود یا نه، که هر دو تا دستهایش را خیلی محکم توی هوا تاب داد...

 

پ.ن: نینوا رو گوش کنید از اینجا.

 

+  دوشنبه 1385/08/15 9:5 PM  آذین  | 

 خیلی خسته‌ام. همه تنم استرس دارد انگار. آرام نیستم. از صبح درگیر کار بودم تا دقیقه نود. از آن روزهای سخت... بعدش هم بدو بدو خانه و بعد هم این کنسرت. از خیلی پیش خبرش را توی فارس خوانده‌بودم و چون می‌دانستم آقای برادر به نی‌نوا ارادت خاصی دارد، به او هم گفتم. او هم به خانواده گفت و خلاصه پنج نفری رفتیم. قبلش کلا توی مود خنده بودیم. از آن وقتها که در و دیوار را مسخره می‌کنی و بی‌خودی اما بی‌امان می‌خندی.

 برنامه اول شوشتری بود، با تم تیز و تند و شاد. و بعدش آداجو ایرانی بی‌‌نظیری که بی‌اختیار اشکم را در‌آورد. نه از غم عجیبی که داشت، که از زیبایی‌. از آن حس دوری از موسیقی، که دوباره به یادم آورد. از اینکه یادم آورد وقتی از این سالن بیرون بروم، دوباره می‌روم توی جلد همان آذین متوسط و گنگ که همه فکر و ذکرش باید سایتها و وبلاگها باشد، برای کار مزخرفش. از این که یادم آورد حتما و حتما و حتما، دنیایم دنیای موسیقی بوده، که رهایش کردم، که ازش ترسیدم و می‌ترسم و سراغش نمی‌روم... زهرا وقتی فهمید اشکم سرازیر شده، با چه تعجبی بهم دستمال داد...

 بعدش آنتراکت بود و باز خندیدیم کلی! به چرخ ارابه بزرگی که وسط محوطه بود و فکر اینکه این چرخ شلنگ دستشویی محمدرضا و فرح بوده و خلاصه آسمان و ریسمان و چرت و پرت و خنده و خنده...

 بعدش انقدر حرف دستشویی و شلنگ و... شد، با زهرا رفتیم گلاب به رویتان دستشویی که باعث شد به قسمت دوم برنامه دیر برسیم. وقتی آن همه آدم متشخص فرهیخته سرپا ایستاده بودند و کف می‌زدند، از هولمان نکردیم از پشت صندلی‌ها برویم بتمرگیم، عهد از روبه‌روی همه رد شدیم و موقع نشستن از حرف یکی از بچه‌ها خنده مان گرفت، بد خنده‌ای. فکرش را بکن! همه سالن مودبانه منتظر جابه ‌جایی ما بودند و مای آخر بی‌فرهنگ، تازه پقی زدیم زیر خنده! خانمی از ردیف جلو برگشت و بد نگاهمان کرد و خیلی سریع خفه‌خان گرفتیم. (راستش را بگویم، با وجود همه خجالتی که از این سوتی عظمی کشیدم، ته دلم از این عصیان ناخواسته غنج می‌زد، از این ساز ناکوک بودن میان آن همه آدم اتوکشیده متشخص! گرچه برادرجان بیچاره دلخور شد کمی...)

 وقتی بالاخره دستم را از جلوی دهنم برداشتم، خنده مزاحم حالا بیشتر عصبی رفته بود و به جایش، سحر نینوا آمده بود. پاشا هنجی نی می‌زد و ویولونیست‌ها دورش... نگاهم به نی بود و آن شکل چند پاره‌اش و یاد شکایت و حکایت نی افتادم... و باز هم اشکها، این بار دیوانه‌وار تر...

 خلاصه‌اش، اگر یکی از اول تا آخر برنامه زیر نظرم می‌گرفت، دو تا احتمال عقلانی می‌داد:

 

1-       از آن آدمهای عامه و روستایی‌وار هستم که تا موسیقی کمی آرام شود، فین فینم راه می‌افتد و تا فضا عوض می‌شود، قهقهه‌های سبکسرانه را می‌اندازم روی سرم!

2-       مشکل روانی دارم! فکر کن برنامه چهار قسمت باشد و تو، یکی درمیان در طول یکی نتوانی جلوی خنده‌ی لامصبت را بگیری و در طول (شاید هم عرض!) دیگری مثل دیوانه‌ها اشک بریزی!

 

 

 همه تنم هنوز می‌لرزد، از این همه حس متناقض، که انگار ته دریا باشی ( آن ته ته‌ها بودم، هستم هنوز...) اما به هر موج کوچکی بیایی روی سطح آب. و باز دوباره پایین پایین...

+  دوشنبه 1385/08/15 0:35 AM  آذین  | 

مثل آدمهای عصبی، گوشه پایین پلک چشم راستم می‌پرید امروز، هنوز هم می‌پرد. خسته و سرگیجه گرفته هم بودم امروز. از دست خودم هم مثل همیشه کفری، که یادم می رود هیچ چیز آن طور که آدم دلش می‌خواهد به وقت اتفاق نمی‌افتد که من تازه برای همه کارهایم این همه دست‌دست می‌کنم و آخرش پدر صاحاب بچه‌ام در می‌آید و مثل خر توی گل... اما با همه اینها خوبم. زنده‌ام و یک کمی امیدوار. این بغض مسخره هم که می‌آید و می‌رود، به جان خودم برای این است که دارم یک آهنگ خوب و تازه می‌‌شنوم که این خانومی گذاشته روی وبلاگش، و یک کمی هم دلم هوای حس‌های خوبی را کرده که دورند.

 اما خوبم. خوبم.

 

پ.ن: آهای بازدیدکننده جان! لوگوی وبلاگ ما فونتش دوات است. اگر دوات توی هاردت نداری، این لوگو را به خط تاهومای بی‌ریخت گنده‌ای می‌بینی. و این اشکال از کامپیوتر شماست، نه عدم وجود حس زیبایی شناختی ما! خلاصه که گفتن از ما بود!

 

+  یکشنبه 1385/08/14 0:25 AM  آذین  | 

 اینجا و آنجا و آنجاتر! درباره خدا و وجود وعدم وجودش حرف زدند و بحث کردند. و چند جای دیگر هم. راستش، هیچ وقت خداپرستی‌ام عقلانی نبوده. ابایی ندارم از اینکه بگویم از بی‌خدایی می‌ترسم، از بی‌ایمانی. و اینکه ایمان داشتن است که برایم اهمیت داشته و دارد. اما دایره‌ی مومن دیدن آدمها، برایم بسیار گسترده است. هر کسی که اصولی دارد، و محدودیت‌های اخلاقی دارد (منظورم از آن دسته محدودیتهاست که به خودت زحمت می‌دهی، برای راحتی کسی که مثل تو انسان است و تو برایش ارزش قائل هستی) و از بی‌قیدی‌ چندش‌آور خیلی‌ها به دور؛ به عقیده من مومن است. و ایمانش مورد ستایش.

 

 فردای همان شبی که این سؤالها را خوانده بودم و باز نومیدانه در خیابان که راه می‌رفتم، یادم افتاده بود که چو بید بر سر ایمان خود می‌لرزم، یاد این شعر سعدی افتادم، که چقدر دوستش داشتم یک وقتی...

 

ای برتر از خیال و گمان و قیاس و فهم

وز هر چه گفته‌اند و شنیدیم و خوانده‌ایم...

+  جمعه 1385/08/12 7:42 PM  آذین  | 

میم مثل مادر رویت شد. غلطی کردیم و گفتیم با والدین مربوطه برویم سینما. ملودرام اشک انگیز سلطان قلبهایی جناب ملاقلی‌پور چنان بلایی سر مادرجان آورد که آخرش به شکر خوردن افتادیم. ( اما گلشیفته‌اش مثل همیشه خوشگل و خوب بود!)

 

پ.ن: آذین خوبه، همون فردا شبش بهتر شد. خریتش رو هم گردن نمی‌گیره.

 

 

+  پنجشنبه 1385/08/11 9:52 PM  آذین  | 

بهش می‌گم آذین خر! یه روز همه چی خوبه و آسون، یه روز سخت و زشت. همش که نمی‌شه خوب باشه، می‌شه؟

می‌گه مگه تا حالا خوب هم بوده؟ فقط یه وقتایی یادم رفته بده، خیال کردم خوبه.

 بیخود نیست می‌گم خره دیگه... نمی‌فهمه.

 

+  سه شنبه 1385/08/09 6:57 PM  آذین  | 

           

فقط من می‌دانم تو هستی

خیابانها و سنگفرش‌های خیس

ویترین کتابفروشی‌ها و گل‌فروش سر خیابان

حتی آینه

همه

گمان می‌کنند من تنها هستم.

                                                                  

 پ.ن: عکس از فلیکر

+  یکشنبه 1385/08/07 10:9 PM  آذین  | 

1-       کلی خوب است که دلم برای بچه‌ها تنگ می‌شود. کلی خوب است که همه بیست‌تای شیطانشان را دوست دارم. کلی خوب است که کلی باید جلوی خودم را بگیرم و پیش بقیه یلدا را یک ماچ آبدار نکنم. وقتی محبتش گل می‌کند و به من که موذیانه کنارش می‌نشینم و درس می‌پرسم، اما نگاهش نمی‌کنم، هی نگاه می‌کند و می‌خندد.

2-       یلدا را که می‌بینم، به آیدا و پگاه آن یکی کلاس که فکر می‌کنم، دلم می‌خواهد دختر داشته باشم. بلند و باهوش و زیبا و مهربان. دختربچه‌ها آخر معمولا وقتی باهوشند و زیبا، مهربان نیستند.

3-       دیشب باران می‌آمد. از آن بارانهای پر سر و صدا. دوست دارم. تاریکی و باران را. وقتی همه خوابند و هیچ صدایی توی خانه نیست، جز تق و توق گاه به گاه یخچال و فریزر.

4-       امروز، یا این ساعتها، به گمانم اولین لحظاتی است که بابا و مامان به هیچ جا قسط و بدهکاری ندارند. فکر می‌کنم بعد از بیست- سی سال، باید جایی ثبت شود که ششم آبان 85، بابا و مامان آذین دیگر قرار نیست کلی از حقوق کارمندی‌شان را قسط بدهند.

5-       چقدر موسیقی ساعتها را دوست دارم! مخصوصا ترک ۱ و ۱۰ و ۱۴. با آن ضربه‌های تند و پی‌درپی روی پیانو.

6-       نشسته بودم جلوی تلویزیون. همین جوری ولو. موسیقی بود و نماهای هوایی از یک دشت بزرگ و قلعه‌ای روی یک تپه. از آن مدل قلعه‌ها و مزارع که توی ایتالیا هست. شبیه سیسیل. فکر کردم که... چقدر بد زندگی می‌کنم. چقدر بد... برای رویاهایم، برای تمام روزهایی که تباهشان می‌کنم بین این رفتن‌ها و آمدنها و خوابیدنها... دلم تنگ شد. برای خودم دلم تنگ شد.

7-       :)

+  شنبه 1385/08/06 10:34 PM  آذین  | 

cinemaclassic.free.fr

لحظه‌ها، تند و تند می‌گذرند. می‌خواستم خیلی چیزها بنویسم. که نشد. گاهی مثل شعله‌ای که باد بی‌رمقش کرده، فروکش می‌کنم، تا نزدیکی خاموشی. لحظات بیهودگی، اندوه، بی‌دلیلی وحشتناک. که البته خودش همان جور الکی که آمده، الکی هم خوب می‌شود! حال و روزم به قول برادرجان مثل یک نمودار سینوسی کوسینوسی است، که آدمهای عاقل را به شدت نگران حالت می‌کند، مخصوصا وقتی بلد نباشی همیشه لبخند بزنی.

دلم می‌خواست مفصل بنویسم. از شب عید فطر، همان موقع که اعلام شد مملکت چهار روز روی هواست، نمی‌دانم شبکه چهار روی چه حسابی یک فیلم کوتاه تلویزیونی از ژان کوکتو پخش کرد به اسم صدای انسانی. فکر نمی‌کنم کسی در هیاهوی عید و تعطیلی مثل من آنقدر خل و البته بی انصاف بوده باشد که مصرانه چشم بدوزد به صفحه تلویزیون و پدر و مادر بیچاره را هم مجبور کند که تمام آن یک ساعت، به جای تبریکات عید و گل و سنبلهای درشت این جور مواقع، اثر دردناک جناب کوکتو را تحمل کنند.

اما انصاف بدهید، وقتی اینگرید برگمن نازنین را ببینید که دردمندانه به گوشی تلفن چنگ زده و چروکهای صورتش، بیچاره‌گی دردناکش، استیصال بی‌پرده‌اش را این طور سخاوتمندانه به نمایش گذاشته، کاری جز این می‌کنید؟

در همه لحظات فیلم، برگمن را می‌بینیم که در یک خانه خالی، با سگی که از آن می‌ترسد، گوشی تلفن در دست، در تصور این که معشوق آن طرف خط تلفن، به زودی تماسش را قطع می‌کند و آخرین روزنه ارتباط بسته می‌شود، وحشتزده تقلا می‌کند.

تمام طول فیلم منتظر بودم سرپا بایستد، محکم، به دروغ بگوید که دیگر به او نیازی ندارد، به او که ترکش کرده و با دیگری رفته. اما او به خود می‌پیچید. دروغ می‌گفت. جلب ترحم می‌کرد و وقتی تماس به هر دلیلی قطع می‌شد مثل دیوانه‌ها راه می‌رفت: خدایا یه کاری کن دوباره زنگ بزنه...

مثل برق گرفته‌ها نگاه می‌کردم. به پایان یک love affair.  ساده‌اش البته این بود. جدی‌تر اگر نگاه می‌کردی، آن دنیای خاکستری و محدود و درهم ریخته اتاقها، غذاهای نیم‌خورده، آن تلفن سیاه و زنگ گوشخراشش، و همه آنچه از عشق مانده بود...

و صدای مردی بی‌حوصله اما مسئول که از دورها می‌آمد. از توی یک سیم.

 

تقلایش را دوست داشتم. تقلای زنی که دوست دارد و در دوست داشتنش، آنقدر جرات دارد که نترسد، که مغرور نباشد، که به هر روزنه‌ی امیدی چنگ بزند، که تنهایی‌اش را تنهایی تحمل نکند. زنی که می‌شکند و باز، از منزلت عشق شاید، بزرگ است، نمی ‌شکند.

 

برای من که عادت دارم به پنهان کردن نیاز و شکستن، تماشای این فیلم، بهت آور و لذت بخش بود.

 

 

 

 

+  چهارشنبه 1385/08/03 7:23 PM  آذین  |