تبليغاتX
لحظه
                 معجزه..

دست می‌دهی، می‌بوسیش، برای آخرین بار آن تیله‌های سبز کمرنگ مهربان را نگاه می‌کنی و بعد، تمام راه خانه را سرشار، سرشار از نمی‌دانی چه، پرواز می‌کنی.

یک بار دیدیش، کوتاه. و شاید همین یک بار سهمت از او باشد.

 

 

* آن لحظه فکر نمی‌کردم که چقدر دلتنگ می‌شوم. سیراب بودم هنوز.

 

** برگشتنا، شش تا کوچه بالاتر پیاده شدم، رفتم تا ته کوچه چهلم، از کنار پارک آمدم پایین و آن عکس بالا را کشف کردم. یعنی عبور از زیر آن درختها، چراغ بالای سرشان، صدای فواره حوض پارک و سوزن‌های ناپیدا و ریز باران را.

 واای... این همه معجزه! طاقتش را ندارم! :)

 

+  دوشنبه 1385/11/30 9:37 PM  آذین  | 

فکر می‌کردم کلیشه مرد میانسال کم مو با یقه بسته و ریش آنکادر شده ، با لحن مودب تهوع‌آور و نگاه‌های به ظاهر بی‌غرض، آن‌قدر نخ‌‌نما شده باشد که دیگر به فکر مردکی از این قماش نرسد، که دختری را با آن لباس‌ها و تیپ از فرط سادگی ترحم‌آور سوار کند، وانمود کند که قصد دارد باز هم مسافر سوار کند و...

احمق بودم. احمقم.

 

* پیاده که شدم، خنده‌ام گرفته بود. مردک پولی نگرفته بود از من: نه خانم، من که مسافرکش نیستم . تیرش هم به سنگ خورده بود: در ماشینش را روی آخرین تلاشهایش برای گرفتن شماره‌ام بسته بودم. اما دلم می‌خواست بزنم توی گوش خودم، به جای آن مردک. چرا دلیل پوزخند‌هایم را نگفتم بهش؟ وقتی گفت که در روزنامه اطلاعات خبرنگار است؟ چرا نگفتم بیشتر شبیه سربازان گمنام امام‌زمان است تا خبرنگار؟ چرا در جواب سوالاتش انقدر مودب بودم؟ چرا دستش نینداختم؟ چرا دروغ شاخدار بهش نگفتم؟ چرا اجازه دادم بهم بگوید خانم باشخصیت... ؟

 

**حالم از خودم به هم می‌خورد که هیچ وقت، هیچ‌جا٬ نمی‌توانم از این قالب مودب خوددار دربیایم.

+  یکشنبه 1385/11/29 7:15 PM  آذین  | 

تمام خیابان‌ها را هم راه بروم، به تو نمی‌رسم.

    

+  شنبه 1385/11/28 7:41 PM  آذین  | 

 

پل‌های مدیسن کانتی.  

کلینت ایستوود و مریل استریپ

مرد، آنجا، در چند متری ماشین ایستاده. زن، کافی است در ماشین را باز کند و به سمت مرد برود که آن طور منتظر و صبور و امیدوار، خیس باران ایستاده.

این طرفِ در، زن هست و بچه‌ها و شوهری که دوستشان دارد، اما راهی به قلبش نمی‌برند. آن طرف، مردی است که یک روز از نمی‌دانم کجا به خانه‌اش آمد و زیر و رویش کرد.

این طرف، سال‌ها و سال‌ها کاهش تن و جان است. آن طرف، ویران کردن، رها شدن و زندگی.

این طرف ترس و پایی که سست می‌شود.

آن طرف، عشقی که می‌میرد.

 

 

 

 

+  جمعه 1385/11/27 6:8 PM  آذین  | 

انگار که ایستاده باشم پای یک پنجره‌ی بزرگ، یا دیواری شیشه‌ای. پیشانی را چسبانده باشم به شیشه، و به آدمها نگاه کنم. به خیابانها. به ماشین‌ها. به زندگی.

انگار که دست‌کش دستم باشد همیشه، و هیچ چیز را بی‌واسطه لمس نکنم.

زندگی دور است از من. گاهی مثل ظهری که می‌آمدم خانه، آفتاب مژه‌هایم را طلایی می‌کند و پاها ضرب می‌گیرند، یک گاری پر از انار سرخ می‌بینم، بوی شیرینی تازه می‌شنوم و دیوانه می‌شوم. آن وقت فکر می‌کنم زندگی نزدیک است.

اشتباه می‌کنم.

برای لمس‌اش، برای داشتنش، داشتن زندگی، تربیت نشده‌ام.

زندگی را لای ورق‌های کتاب‌ها، در صحنه‌های نفس‌گیر فیلم‌ها خوانده‌ام، دیده‌ام.

به گذشته نگاه می‌کنم و دنیایی آن همه خالی. و می‌ترسم از خالی پیش رو.

روبه‌روی پنجره‌ام دراز می‌کشم، و همه‌ی دغدغه‌های امروز و فردا را، کارها و وظیفه‌ها و خواسته‌های دیروز و امروز را، که دوستشان ندارم، می‌گذارم توی یک چمدان، درش را می‌بندم.

بعدش دیگر هیچ چیز ندارم. که لمسش کنم. که مال من باشد.

+  جمعه 1385/11/27 0:20 AM  آذین  | 

             

 

 

The main theme from Missing

 

By Vangelis

 

 

نمی دونم چرا نمی شه که گوش بدین. احتمالا درست آپلود نشده. اینجا هم اینترنتم ذغالیه و نمی‌شه دوباره آپلود کنم. از اینجا می‌تونین یه کوچولوشو گوش کنین. و اگه دوست داشتین بگین براتون بفرستمش!

 

+  پنجشنبه 1385/11/26 1:34 PM  آذین  | 

خبرت هست که از خویش خبر نیست مرا   گذری کن که زغم راه گذر نیست مرا

گر سرم در سر سودات رود نیست عجب    سر سوای تو دارم غم سر نیست مرا

بی ‌رخت اشک همی بارم و گل می‌کارم    غیر ازین کار کنون کار دگر نیست مرا

 

این سه بیت ویران‌کننده‌ی امیرخسرو دهلوی را، آخر یک سریال درپیت به اسم "آهوی ماه نهم"، یکی که نمی‌شناختم، خوب می‌خواند. همه‌ی این سایتها و وبلاگ‌هایی که ترانه‌ی سریال‌ها را برای دانلود می‌گذارند زیر و رو کردم و پیدایش نکردم. بعدش برای یکی‌شان کامنت گذاشتم که آقا شما که این همه بلدی تیتراژ پیدا کنی، این یکی را هم برای ما پیدا کن. نامبرده بسیار مهربان از آب درآمد و گفت باشه، در برنامه‌ی آینده‌ام می‌گنجانم!

:)

 

+  چهارشنبه 1385/11/25 6:40 PM  آذین  | 

                  جوااانه..

آن دو نقطه سبز، یعنی جوانه‌ای که از لبه‌ی چاهی سرکشیده و می‌خواهد برسد به آسمان.

یعنی که شاید، این لعنتی ارزشش را داشته باشد.

شاید.

 

 

+  سه شنبه 1385/11/24 6:9 PM  آذین  | 

به یاد باغ پرپر... به یاد نسترن باش... ای کفتر پریده...گاهی به یاد من باش... تو اوج یک شبانه... تو عمق یک آینه... میون یک ترانه...گاهی به یاد من باش... ای کفتر پریده... ای رفته و رسیده... گاهی به یاد من باش!... ببین ببین چه ساده... ستاره سرنگون شد... میخک به خاک افتاد... شقایق غرق خون شد... ببین ببین چه آسون... به یک سفر شکستم... چنین به خود شکسته... از پا فرونشستم... ببین ببین چه تلخم... بی تو به این شبانه... از خود چه درگریز و به ناکجا روانه... من آه دلشکسته... من آفتاب خاموش... من قصه‌ی نگفته... ترانه‌ی فراموش... ای کفتر پریده...ای رفته و رسیده... گاهی به یاد من باش...گاهی به‌یاد من باش...

گاهی به یاد من باش...

 

 

* دلم می‌خواد برم سفر، برم سفر، سفر، سفر...

 

+  سه شنبه 1385/11/24 1:26 AM  آذین  | 

در سنگین و شیشه‌ای شیرینی‌فروشی را هل دادم که بروم بیرون، خانم مسنی پایین پله‌ها بود، با یک چرخ‌دستی بزرگ، از این سیاه‌ها که می ‌برند میدان تره‌بار و اینها. داشت سعی می‌کرد بیاید بالا، من را که دید، که مکث کرده بودم میان دو لنگه‌ی در و منتظر که او بیاید بالا، گفت شما بفرمایید، معطل می‌شید. گفتم نه، چه معطلی... یا چیزی شبیه این. آخرش هم در را نگه داشتم و یک جورهایی با هم خلاص شدیم از آن موقعیت.

بعدش فقط برای یک لحظه، دیگر خودم را نشناختم. شاید صدایم برایم غریبه بود، شاید تعارف و لبخندم، یا شاید نگاه زن عجیب بود.

نمی‌دانم.

یک لحظه فراموش کردم که هستم، کجا هستم و چرا دارم می‌روم آن طرف خیابان که سوار ماشین بابا شوم.

 

دوست دارم این به جا نیاوردن‌ها، این دوباره آغاز کردن‌ها را. انگار که همه چیز برایت تازه شود، ییهویی!

حیف که مثل ابرِک فکر آدم‌ها توی کارتون‌های بچگی، سرت را که تکان بدهی ناپدید می‌شوند...

 

+  یکشنبه 1385/11/22 8:55 PM  آذین  | 

، را دوست دارم خیلی. شبیه سکوت میان کلام‌های محبت است که فروغ می‌گفت. شبیه لحظه‌ی سکوت میان قطعه‌ای موسیقی، که بهت فرصت می‌دهد نفس بگیری، همه‌ی حس‌هایت را جمع کنی و به تمامی بروی سراغ آنچه که قرار است زیر و رویت کند.

+  شنبه 1385/11/21 8:2 PM  آذین  | 

دلم می‌خواهد یک پیرهن بلند بپوشم، از این پیرهن‌ها که دهه هشتاد مد بود. راحت و گشاد و بلند.

با یقه‌ی گرد و آستینهایی که بالاتر از آرنج، کمی جمع می‌شوند. پیرهنم باید از کمر تک و توک چین داشته باشد و قدش تا زیر زانوها برسد.

پیرهنم زنانگی‌ام را نه پنهان می‌کند، نه فریاد. ساده است با من و هستی‌ام، آنچه هستم، آنچه دارم.

دلم می‌خواهد جوراب سپید کوتاهی بپوشم، با یکی از این کفش‌های راحتی باز هم سپید.

یک کیف گنده‌ی نمی‌دانم چه رنگی هم بیندازم روی دوشم، موهایم هم باز باشد، و توی خیابان راه بروم.

 

خسته شدم از این پنهان کردن همیشه‌گی. خسته شدم از این همه رنگ بدرنگی که برای دیده شدن میان سیاه‌ها و خاکستری‌ها، احتیاج دارد داد بزند.

 

زندگی می‌توانست چقدر ساده باشد. 

+  شنبه 1385/11/21 0:15 AM  آذین  | 

گل چهره مپرس... پروانه‌ي ‌تو بي تو كجا رها شد... 
+  جمعه 1385/11/20 0:6 AM  آذین  | 

 

 فوبیای میدان فاطمی، عصرها، عبور از مقابل مردی که همیشه سر خیابان چهلستون کارت تلفن می‌فروشد:

آخرش یه روز یه بلایی سر تلفنت میاد و تو بی کارت تلفن یه لنگه پا می‌مونی تو خیابون. حالا هی از این آقاهه کارت نخر!

 

 

* اگر بهم اجازه مي‌دادند يك‌بار، فقط یک بار در عمرم دست به دزدي بزنم، مقصدم حتماً آرشيو صداوسيما بود. ديشب محاكمه خسرو گلسرخي را نشان دادند؛ به چه بهانه‌اي، بماند.

 

 

 پ.ن: نقطه هم در این باره نوشته. لینک ویدئوی این دفاعیات را هم در همین پست پیدا می کنید.

+  پنجشنبه 1385/11/19 10:30 AM  آذین  | 

چقدر دلم خواست... که اینجا بودم و سرم رو می‌ذاشتم رو مخمل گرم زمین.

 

+  چهارشنبه 1385/11/18 0:2 AM  آذین  | 

جایی شنیدم که مردی می‌گفت، زنها خاطرات بد را خیلی بیشتر از خاطرات خوب به خاطر می‌سپارند، برخلاف مردها. نمی‌دانم این حرف پایه و اساس روانشناسی دارد اصلا یا نه. اما راستش در مورد من که بدجوری صدق می‌کند. استعداد غریبی در به یاد آوردن تک‌ لحظه‌های دردآور از نود و بوق سال قبل تا همین لحظه قبلی دارم که گاهی خودم را هم کلافه می‌کند. سوتی‌ها و اشتباه‌ها و دل‌شکستگی‌ها، دل شکاندن‌ها حتی، خوب یادم می‌ماند.

یک نمونه احمقانه‌اش:

اول دبستان بودم. اول دبستان تاریک و پراضطراب نادوست‌داشتنی. آخرهای صف جایم بود. نمی‌دانم کدام احمقی فکر کرده بود یک بچه‌ی تخس کلاس پنجمی می‌تواند مبصر بچه‌های کوچکتر باشد و بهشان امر و نهی کند. یک صبح نکبت یادم هست، که نمی‌دانم چرا دیر رسیده بودم. دختره اول بهم توپید که چرا دیر آمدی، بعد هم برای اثبات قاطعیتش به گمانم، گفت حالا که دیر آمدی باید پشتت را بکنی به بقیه که توی صف هستند. با دستهایش شانه‌هایم را گرفت و تند و خشن برم گرداند. و بعد، بلافاصله انگار که بخشیده باشدم، دوباره برم گرداند و چیزی هم در همین مضمون که چون دختر خوبی هستم این دفعه من را می‌بخشد سرهم کرد.

به گمانم کاپشن بلند آبی تنم بود با لبه‌های سپید و دو تا خرگوش کوچک کنارش. سرم پایین بود که یادم مانده حتما. آن بخشش ملوکانه که احتمالا به خاطر قیافه‌ی مظلوم و احمق‌تر من بوده، بیشتر از آن بدجنسی و بالهوسی کودکانه اذیتم کرد.

نمونه‌هایش زیاد است. یک تغییر لحن، از سر باز کردن تر و تمیزی از سوی کسی که دوستش داری، نگاهی که وقت صحبت با کسی، ناگهان به سمتی میل می‌کند، حرکت خفیف گوشه‌ی لب به بالا و... نه این که فقط حسشان کنم، که یادم می‌ماند. بعدها، سعی می‌کنم با تعریف کردن یا آوردنشان به روشنایی، ازشان خلاصی پیدا کنم. اما نمی‌شود. خیلی‌هاشان را، عمیق‌ترین و دور از دسترس‌ترینشان را حتی نمی‌توانم برای خودم تعریف کنم. از کوچکی‌شان و آزار بزرگی که بهم می‌رسانند خجالت می‌کشم. سوزش تلخ و سنگینی ته گلویم را می‌گیرد. یکی توی دلم بهم می‌خندد.  

 

 

* این جور اتفاقات باعث می‌شود به خودم و آدمهای ساده و ساده‌تر از خودم ایمان بیاورم. و به نابی و اصالتی که  بی‌سروصدایی می‌تواند داشته باشد و  رنگ و لعاب و شعار و سر و صدا، نمی‌تواند.

+  سه شنبه 1385/11/17 1:0 AM  آذین  | 

من امروز حالم خوب است. باید بنویسم این را. گرچه امسال هم جشنواره بی‌جشنواره. گرچه امروز که هوا انقدر ماه بود از صبح رفتم پشت آن کامپیوتر لکنته و چقدر استرس داشتم که کارم را تا یک‌و نیم تمام کنم و آخرش هم با اینکه همه کارها خوب پیش رفت، تا چهار ماندم، گرچه باز لبخند‌ها و خنده‌ها یادم آورد که چقدر سخت خواهد بود، دو هفته بعد از این، گفتن اینکه دیگر نمی‌خواهم بیایم موسسه.

خوبیش این بود که بعدش، دستم را کردم تو جیبهای کاپشن سبزه و قدمهای بلند برداشتم و آهنگ گوش کردم و هی باد آمد و دو سه قطره باران ریخت روی صورتم. و تااااازه! بعد از نزدیک دو سال معلم جان سال سوم دبیرستان را سر عباس‌آباد دیدم و منی که معمولا این جور مواقع سوت‌زنان رویم را برمی‌گردانم، خودم رفتم سمتش و یک ربع برای هم حرف زدیم... و کلی شادی بود، اینکه یادم بود اگر یک و نیم تمام می‌شد کارم، معلم‌جان را نمی‌دیدم. بعدش هم هی نیشم تا بناگوش باز می‌شد و چندنفری هم یک‌جورهایی نگاهم کردند. :)

بعدش توی کوچه، درختها و آسمان و کوه و ضرب پیانو توی گوشم... بعدش هم یک ترانه خوب که یک خانوم گل برایم فرستاد و این در حالی بود که همین یکی دو ساعت پیشش داشتم به خودم می‌گفتم من آهنگ تازه می‌خوام!

بعدش هم که گرومب گرومب رعد و برق که همیشه یک جورهایی هیجان‌زده‌ام ( یا به قول مامان خل و چلم!) می‌کند.

به خاطر اینها حالم خوب است و باید بنویسم این را. بنویسم که توی کوچه، به درختها و آسمان و کوه‌ها نگاه کردم و یادم افتاد که بی‌خیال همه‌ی بی‌خیالی‌ها... زندگی‌ت همین لحظه است، حالش را ببر!

+  یکشنبه 1385/11/15 7:17 PM  آذین  | 

خسته و آویزان می‌رسی خانه، یکی دو تا کتاب، نوار یا CD را که تازه‌ خریده‌ای ولو می‌کنی روی تخت و یکی دو تا- و نه همه- را که سرجمع قیمتشان آنقدر نشده که والدین گرامی نچ‌نچ کنند، که تو با این چندرغاز حقوقت، اصلا آینده‌نگر نیستی، می‌بری نشانشان می‌دهی. و تا آخر شب، با پا‌هایی که از خستگی دارند می‌افتند، پشت همین صفحه سفید می‌نشینی و بعد، آنهایی را که هدیه خریدی کادوپیچ می‌کنی و بقیه نخوانده‌ها ونشنیده‌ها می‌ماند برای خودت...

وقتی کیسه کتاب توی دستم هست، زیبا می شوم، خیابانها خالی نیستند، تهی، تاکسی که گیرم می‌آید ابی گذاشته، سر کرایه که بحث می‌شود آخرش همه می‌خندند به جای دعوا، از پشت پنجره‌ی ماشین، شاخه‌ها و برگ مچاله‌ی آخر، قشنگ است، دلگیر نیست، شام مامان خوشمزه‌تر از همیشه است، شب عزیز اصلا کوتاه نیست و صبح، تا آخر آخر آخر دنیا دور دور دور است. 

+  شنبه 1385/11/14 10:43 PM  آذین  | 

دارم بزرگ می‌شوم به گمانم. یا شاید هم کوچک. دارم به زور توی قالبی که برایم ساخته‌ شده جا می‌گیرم. دارم جا می‌گیرم. کم‌کم دارم بلد می‌شوم که دروغکی بخندم. دروغکی بگویم خوبم. دروغکی به مونا بگویم که قیافه و لباسش شب نامزدیش خوب بوده و وقتی حال تلفنی حرف زدن با دایی و زنش را ندارم، بگویم دروغکی بگویند که خوابم، نیستم. دیگر وقتی پر بالش‌ها یا توسن‌های مبل می‌ریزد، نمی‌برم توی هوا ولشان کنم، که پرواز را تجربه کنند. دیگر مورچه‌ها را از توی آب نجات نمی‌دهم. دیگر دلم به حال اشیا نمی‌سوزد... هه! می‌گویی خوب آدم بالاخره یک وقتی رها می‌کند این بچه‌بازی‌ها را؟ می‌گویی زشتی و ظلم دارد بیداد می‌کند آنوقت تو...؟ نمی‌دانم. اما هر کس معیاری دارد. معیاری برای فهمیدن اینکه به قول شاعری حال « بال‌اش» چه طور است. مثل سهراب که حواسش به گل‌آلودی آب بوده. شعارها و دغدغه ‌های بیرونی لغلغه‌ی زبان که هست، اینجا می‌خواهم خود خودم باشم. خیلی چیزها تغییر کرده‌اند. می‌کنند. می‌ترسم از آنچه قرار است از من باقی بماند، و با ترفند هزاران توجیه درست جلوه کند. دلم می‌خواهد باور کنم که حواسم هست، که اگر نه در ظاهر، که پیش خودم همیشه خودم می‌مانم. رها از جریانی که خیلی‌ها را می‌برد. رها از گله.*

* این را به گمانم یک سال پیش نوشته بودم. آنچه قرار بود از من بماند، همین امروز هم در حال کاهیدن است. می‌شود خوش‌بین بود که مثل یک صخره در حال تراشیده شدنم و شاید آخرش مجسمه‌ی خوشگلی شدم! می‌شود هم واقع‌بین بود که مورچه چیه که کله‌پاچه‌اش چی باشه و ذره اگر کاهیده شود، چه شود! :)

+  شنبه 1385/11/14 0:1 AM  آذین  | 

                              dance...

اهل رقص نيستم و احتمالا به خاطر ساختار معيوب مخچه‌ام است كه با يك دور چرخيدن ساده تا مدتها سرگيجه مي‌گيرم، اما... گاهي بدجوري دلم مي‌خواهد مثل يك بالرين روي نوك پاهايم بايستم و بي‌اعتنا به همه‌چيز، هي‌ بچرخم... بچرخم...

* عكس از مجموعه عكسهاي رقص Steve Vaccariello

 

 

+  جمعه 1385/11/13 0:41 AM  آذین  | 

 

ایرنه ژاکوب و کریستف کیشلوفسکی

ورونیک که از الکساندر دلخور شده، فرار می‌کند، پشت در آپارتمانی پنهان می‌شود و از پشت نرده‌ها تلاشهای الکساندر را برای پیدا کردنش تماشا می‌کند. الکساندر بیچاره هم بعد از کلی گشتن و تلوتلو خوردن بین جمعیت، درست جلوی همین در، دستمال چرکش را از توی جیبش را درمی‌آورد و یک فین درست و حسابی می‌کند!

و بعد، لبخند ساده‌گیر ورونیک…

 

 

 

 

* نسخه‌ی دی‌وی‌دی که از زندگی دوگانه ورونیکا دارم، گفتگوها و پشت صحنه‌ی فیلم را هم ضمیمه دارد. ندیدم، نخواستم ببینم که جادوی این چندساله‌ی فیلم بماند برایم. به خصوص که برادرجان گفته بود ایرنه‌ ژاکوب زیبایم این روزها بدجوری از قیافه افتاده!

 

**عکس از اینجاست. چند تا عکس نه چندان با کیفیت اما با زیرنویس‌های جذاب را هم می‌توانید آن تو پیدا کنید.

 

+  پنجشنبه 1385/11/12 12:43 PM  آذین  | 

 

آدمها توی فیلم‌ها قشنگ می‌میرند. قبرستان‌ قشنگ است، درخت‌ها هستند، بیشتر وقتها مهی هم هست، شاید بارانی و شاید هم آفتاب بازیگوشی از میان شاخ ‌و برگها.

توی فیلم‌ها، مراسم کفن و دفن بدبخت‌ترین و بی‌چاره‌ترین و تنها‌ترین‌ها هم، همان‌جوری هست که باید. قبرشان که توی یک قبرستان عمومی نیست، کم ِ کم چند ده میلیونی می‌ارزد. قبرهای دور و بر همه پیش از این اشغال شده‌اند، و قبرهای آماده‌ی خالی انگار تا ابد زمین برهوت جا به جا دهن باز نکرده‌اند، و عزاداران خوش‌پوش با عینک تیره و شال‌های حریر، مجبور نیستند از باریکه‌ی راه بین قبرها، جوری راه پیدا کنند که ناغافل نیفتند توی یکی از این گودالهای ترسناک.

هیچ جمع عزادار دیگری چند متر آن طرف‌تر دور قبری جمع نشده، اوضاع هم آن قدر شلوغ پلوغ نیست و سرتاپایت را هم آنقدر خاک زرد نپوشانده که لحظه‌شماری کنی برای کندن از آنجا. مردکه‌ی نوحه‌خان هم با آن صدای گوشخراشش، چرت و پرت فریاد نمی‌زند (مثل آن یکی که آمده بود به هوای قرآن خواندن و شاید هیچ کس جز من در آن جمع حواسش نبود که آنچه بلغور می‌کند قرآن نیست، کلمات عربی نا‌مفهومی است که سیکلشان پی‌در پی تکرار می‌شود...)، هیچ زن چادری با دست‌ها و چشم‌های گرسنه، پرتقالهای نذری را توی ساک رنگ‌و رورفته‌اش خالی نمی‌کند...

اینجا نه فقط زندگی، که زور مرگ هم به بی‌حرمتی‌ها و شلوغ‌بازیها و زشت‌کاریهای جماعت، نمی‌رسد.

 

 

+  چهارشنبه 1385/11/11 4:48 PM  آذین  | 

نوشته‌ام: آدمها دوست داشتنی هستند، پست ترینشان هم.

آنکه حماقت می‌کند، می‌کشد، می‌دزدد، خیانت می‌کند، دوست‌داشتنی‌تر است، سزاوار بیشتر دوست داشتن، اگر کسی بتواند.

همه شعارش را می‌دهیم که اگر دوست‌داشتن بود، دنیا زیباتر بود. اما دوست‌داشتن سخت است، خیلی هم.

ننوشته‌ام آدمها را دوست دارم، می‌دانم که سزاوار چنین حکم دادنی نیستم. هرگز آنقدر تحت فشار و ظلم و دل‌شکسته‌گی نبوده‌ام که محکی باشد برای وسعت سینه‌ام.

اما به این معتقدم که می‌شود دوست داشت. و هنر دوست داشتن در این است که آنکه را دیگران دوست ندارند، دوست داشته باشی. و این دوست داشتن، مبارزه با زشتی را نفی نمی‌کند، با خود فراموشی به ارمغان نمی‌آورد، فقط، نمی‌گذارد نفرت و خشم را چاشنی رفتارهایت کنی.

شاید این طور اگر بگویم درست‌تر باشد، که اگر دوست داشتن، نیروی حاکم بر این جهان باشد، اگر اراده‌ای برتر و بزرگتر از اراده‌ی همه‌ی ما (چه خدایی باشد و اراده را به خدا نسبت بدهیم و چه خدایی نباشد و اراده، اراده‌ی جمعی حاکم باشد)، بر اساس دوست داشتن، بخشش و درک عمل کند، زندگی جور بهتری خواهد بود.

 

 

* هیچ وقت نشده بتوانم منظورم از این دوست داشتن و مهربان‌تر بودن را به کسی بفهمانم، از بس که زبانم می‌گیرد وقتی می‌خواهم دو کلام حرف حساب بزنم! همه‌ی اینها را بگذارید به حساب هذیانهایی که گاه و بیگاه در ذهنم می‌چرخند. این کلمات ثقیل و سنگین مال من نیستند. من ساده‌تر از اینها هستم.

 

** پست شصت و نهم این وبلاگ حذف شد. محض خاطر دوستی که خواست حذفش کنم و بهش گفتم نه!

 

 

+  سه شنبه 1385/11/10 0:43 AM  آذین  | 

زیاد می ‌نویسم این روزها، هر روز. مدتها بود که دیگر نمی‌نوشتم. دچار گنگی مزمن بودن انگار. حالا دوباره می‌نویسم.

به عقب نگاه می‌کنم و به راه درازی که طی شده. خوشحالم حالا. یک جور خوشحالی غریب. از این خوشحالی‌ها که گریه هم که می‌کنی، باز خوشحالی.

خوشحالم از این که این من هستم. گر چه تنها.

گاهی فکر می‌کنم آدمها بدجوری تنها هستند. آنقدر تنها که باید بنویسند. باید بازی کنند، باید نقشی بزنند. اگر تنها نبودند، چه نیازی بود به این همه پرپر زدن؟

آدمها تنها هستند. من هم. اما حالم خوش است، یک خوشی غریب، همراه اشک. بی‌خیال عروسک نه چندان زیبای دروغگویی که آن بیرون هستم. بی‌خیال دلی که هر لحظه مثل پرنده‌ی پربسته‌ای به سینه می‌کوبد، بی‌خیال نگاه‌های غریب، آدم‌های غریبه.  

آدمها دوست داشتنی هستند، پست ترینشان هم.

آنکه حماقت می‌کند، می‌کشد، می‌دزدد، خیانت می‌کند، دوست‌داشتنی‌تر است، سزاوار بیشتر دوست داشتن، اگر کسی بتواند.

...

...

پذیرفته‌ام خودم را، می‌فهمم خودم را، بخشیده‌ام خودم را، با خودم صلح کرده‌ام.

+  دوشنبه 1385/11/09 4:36 PM  آذین  | 

وقتی کمی دورتر

تمامی جهان این است

که حوا به آدم سیب می‌دهد

همین نزدیکی

هنوز تمامی گناه این است

که در آغوش تو آرام گیرم

و بگویم چه خسته‌ام

از شنیدن جنگل

که تبر

تبر

می‌میرد.*

 

* گراناز موسوی

 

+  یکشنبه 1385/11/08 7:54 PM  آذین  | 

دلم می‌خواهد رها شوم. یک جور رهایی در شاد بودن، خالص بوده، تمام و کامل و حقیقی بودن، عاشق بودن.

دلم می‌خواهد بندهای ظریفی را که به دست و پایم پیچیده‌اند، باز کنم (بندهایی که دائم در حال رشد هستند) و همان جوری باشم که باید...

آدمها روبه‌رویم می‌ایستند و می‌گویند هی! برای آینده‌ات تصمیم بگیر، چه کار می‌خواهی بکنی بالاخره؟! چه شغلی؟ چه رشته‌ای، چه درسی؟ چه طور می‌خواهی زندگی کنی؟ یعنی چه که هی از این شاخه به آن شاخه؟ یعنی چه که خودت هم نمی‌دانی؟ یعنی چه که بی‌خیال؟

دارم فکر می‌کنم که... چه خوب بود من هم مثل خیلی‌ها، خط طلایی زندگی‌ام را پیدا کرده، آنگاه راست می‌گرفتمش و می‌رفتم تا آخر آخرش، هر جای جاده هم می‌مردم، مهم این بود که راه را درست رفته بودم. که چه بد است که همین الان الان اگر بمیرم، هیچ نه معلوم نیست آه که من کیستم (چیستم!).

می‌دانم اینها را. یک موقعی فکر می‌کردم می‌دانم خط طلایی‌هه کدام است، بعدش که همه یک جوری متقاعدم کردند که نه، این نیست، بی‌خیالش شدم و بعدش، توی انبوه خط‌های رنگی رنگی و سیاه و سفید و خاکستری، گمش کردم.

می‌دانم که ته‌مانده همان یک نخود منطقی را هم که داشتم، گذاشته‌ام کنار. می‌دانم نگران‌کننده است کارهایم برای آدم عاقل‌ها، می‌دانم که تنبل‌تر شده‌ام، بی‌نظم‌تر از همیشه‌ی بی‌نظمی‌ها... اما، احساس می‌کنم که دارم می‌دوم. می‌دوم که دورخیزی باشد برای پریدن. شاید این دویدن تا آخر عمرم ادامه داشته باشد، شاید لحظه‌ی پریدن پایم پیچ بخورد و چند سانتیمتر بیشتر از خط پرش جلوتر نروم، شاید هم، پریدم...

هیچ دورنمایی از آینده ندارم. اما نومید؟ نه نیستم... یک جور عجیبی دارم به در و دیوار می‌کوبم و جز معدودی، این را نمی‌بینند. روح سرکشم را با همین کلمات تخدیر می‌کنم و نمی‌دانم کی طغیان اتفاق می‌افتد، پریدن رخ می‌دهد...

حالا باید خودم خراب کنم و خودم دوباره بسازم. و این خراب کردن، برای این روکش محافظه‌کار، برای این آذین ترسوهه، سخت است، مثل کابوس...

اما آذین سرکش این را می‌خواهد و کاش زورش به همه‌ی تنهایی‌ها، دلسردی‌ها، زخم‌زبانها، تردید‌ها، خستگی‌ها و ترس‌ها، بچربد.

+  شنبه 1385/11/07 5:41 PM  آذین  | 

حماقت محض است که یک جمعه‌ی ملال و کسالت را، آن هم وقتی که سر و کله‌ی خانم اندوه و آقای اضطراب به طرز خیلی ناجوری در حال پیدا شدن است، به خواندن یک ضرب خنده در تاریکی* ناباکوف بگذرانی. یک لولیتای دیگر.

 ]و این لولیتا، داستانش، فیلمش (نسخه دیوید لین و جرمی آیرونز سودایی‌اش)، موسیقی محشر انیو موریکونه‌ای‌اش، همه چیزش، بدجور مضطربم می‌کند. [

بی‌رحمی بی‌رحم جسارت و هوشمندی در برابر سادگی و حماقت، و تمام لحظاتی که امیدواری بالاخره دل دختره به حال مرد بی‌نوای عاشق دیوانه بسوزد، و بعد که می‌بینی خبری نیست، خداخدا می‌کنی مرد کاری کند، انتقام بگیرد.

و نمی‌گیرد، نه که نخواهد، نمی‌تواند.

حالم از شکست همیشگی سادگی و خوش‌قلبی به هم می‌خورد. و از بی ‌رحمی عشق و خواستن، بی‌رحمی زندگی، می‌ترسم.

 

 

* Laughter In The Dark

ولادیمیر ناباکوف

ترجمه محمداسماعیل فلزی

انتشارات هیرمند

                                                                                                                      

 

مرتبط:

«تراژدی سقوط یک شهروند» / فتح‌الله بی نیاز/ جن و پری

 

 

 

 

+  جمعه 1385/11/06 7:12 PM  آذین  | 

                     ...

 بچه که بودم، دیوارهای سپید ماتی بودند با قطعات کوچک شیشه که جابه‌جا رویشان چسبیده بود. شیشه‌های رنگی. ما بهشان می‌گفتیم مرمر. الان می‌دانم اسمشان مرمر نیست. از دور سوسو می‌زدند. و دیگر اصلن ِ اصلن، هیچ جا نیستند.

 

آن روزها، وقتی که من بچه بودم...

 

اصل عکس را اینجا ببینید.

 

+  جمعه 1385/11/06 2:23 AM  آذین  | 

می‌نشینم توی تاکسی، با کیف کولی و پوتین‌های پنج ساله و شلوار جین و مقنعه و شاگردن. تا خودم را جمع‌و جور کنم، نگاهم می‌رود طرف دختری که کنارم نشسته. ظریف، با ناخن‌های فرنچ شده، پوتین پاشنه بلند خوش دوخت، آرایش درست و حسابی، شال پشمی مد امسال، کیف خانمانه...

حسم؟ مخلوطی از حسادت و تمسخر و شگفتی.

دوست دارم مثل او باشم؟ نمی‌دانم. ناخن‌های بی‌رنگ، آرایش ناشیانه کمرنگ و همین پوتین‌ها و کیف‌کوله‌ای را ترجیح می‌دهم به گمانم.

پس چرا باز نگاهم، کنجکاوانه می‌رود سمتش؟ نمی‌دانم.

چه طور او می‌تواند و من نمی‌توانم؟ نمی‌دانم.

من از دنیا چه می‌خواهم؟ او چه می‌خواهد؟ باز هم نمی‌دانم...

اینها را نوشته‌ام که در حقیقت خودم را برتر از او بدانم؟ همه‌اش از روی حسادت است، ناتوانی از مثل او بودن؟ نمی‌دانم. نمی‌دانم. نمی‌دانم.

 

+  پنجشنبه 1385/11/05 0:45 AM  آذین  | 

دسته گل نرگس توی دستهای دستفروش سر امیرآباد، که دلت می‌خواهد ییهویی همه را بخری...

 

پ.ن: یادم افتاد که چقدر این ترانه ابی را دوست داشتم یک موقعی.

+  سه شنبه 1385/11/03 9:56 PM  آذین  | 

*مث خیلی‌ها صدا و نوع خوندن فرهاد رو دوس دارم خیلی، خیلی. یه ترانه‌ی ‌ارمنی داره که هیچ معنی‌شو نمی‌دونم، اما به شدت دوست‌ دارمش. معنی اسمش هست: بدون رفیق. حالا ممکنه معنی‌شو بفهمم و بخوره تو ذوقما، اما هویجوری بی‌معنی دوست دارمش.

 

 

**خیلی چیزا هست تو زندگیمون که این‌جوری دوسشون داریم. نزدیک شدن بهشون، فهمیدن همه چیزشون، ممکنه باعث بشه بکشیم عقب. آخه آدما بیشتر وقتا هیچ فکر نمی‌کنن که خودشون چه‌جوری‌ان، اما دلشون می‌خواد چیزی که دوسش دارن، کامل باشه.

 

 

***وقتی به یه آهنگ یا ترانه برمی‌خورم که خیلی خوشم میاد ازش، دیوانه‌وار، بارها و بارها بهش گوش می‌کنم. شاید باورتون نشه، اما می‌ریزم تو حافظه‌ی گوشیم و تو خیابون هم بهش گوش می‌کنم. هی پشت سر هم تکرار می‌شه. تا دیگه خسته می‌شم. اون وقت می‌ذارمش کنار. تا یه مدت خیلی زیاد بعدی که یهو دوباره دلم بخواد بهش گوش بدم. یادش بیفتم و برم سراغش.

 

 

**** گاهی، توی یه نوارقدیمی، یا از وبگردی‌های ناتموم، یا از کشف‌های آقای برادر، یه ترانه‌ی قدیمی پیدا می‌کنم که کلماتش درست و حسابی مفهوم نیست. یا اصن هویجوری، یه ترانه جدید وحشتناک زیبا پیدا می‌کنم. اگه انقد گوشش کنم که کلماتش حفظم بشه، اگه برحسب عادت قدیمی، وقت گوش کردنش، هر چی می‌شنوم رو روی یه کاغذ بنویسم، و همه‌ی اینا یعنی اینکه وقتی کشفش کنم، دیگه مثل اول دوسش ندارم. نه اینکه دوسش نداشته باشما، نه... اما بی‌اینکه بخوام می‌ره تو آرشیو چیزهایی که دوست دارم اما دیگه برام هیجان‌انگیز نیستن.

 

 

***** همه‌ی اینا رو گفتم که بگم، اما گاهی شناختن چیزها/ آدمها، یه جور عجیبی به جای اینکه دورت کنه، نزدیکت می‌کنه. قشنگیش اینه که این شناختن لزوما به نتایج ایده‌آلی ختم نمی‌شه، یعنی اینکه شناختن باعث نمی‌شه که بفهمی اون چیز/ آدم، دقیقا همون چیزی/ آدمیه که دلت می‌خواد. اما انگار این شناختنه، قالبتو صیقل داده باشه، اون چیز/ آدم می‌شینه تو قالبت. درست و قشنگ. بی‌اینکه خراشی بده یا اذیتی بکنه. و نمی‌ره تو آرشیو غیرهیجان‌انگیزها. هیجانشو واست حفظ می‌کنه، تازه شاید، هیجان‌انگیزتر هم می‌شه.

 

 

****** همین. همینو می‌خواستم بگم.

 

+  دوشنبه 1385/11/02 6:59 PM  آذین  | 

نشستن پای مانیتور و ساعتها دنیای آن تو را کاویدن، بریدن از جهان واقعی، از دلخوشی‌ها و بی‌دلخوشی‌ها و سردی‌ها و گرمی‌های واقعی، نوشتن و دست‌خط را رها کردن و تایپ کردن و حرف‌ها و شکلک‌های دیجیتال...

و وقتی یک شب، چند شب نباشند اینها، به واسطه‌ی سفر یا مهمانی، یا چون گفته‌ای نباید، یا خیلی ساده، چون تلفن قطع شده، برق رفته، اینترنت ذغالی‌ات خراب است و هزاران دلیل کوچک و مسخره‌ی ناخواسته‌ی دیگر، به یک باره بازگشتن به دنیای واقعی، به دلخوشی‌ها و بی‌دلخوشی‌های واقعی، به سکوت دور و بر، به شلوغی، به آواها، و رهایی از جادو، رهایی از تصویر، رهایی از رویا...

می‌دانی، سخت است، سخت و عجیب... انگار دوباره کشف کرده‌باشی خودت را، داشته‌ها و نداشته‌هایت را، آنچه در حقیقت در دستت هست، آنچه داری و نه آنچه می‌خواهی؛ که آن دنیای جادویی آنچه را می‌خواهی به تو می‌دهد و آرامت می‌کند اما مثل رویای دخترک افسانه‌ای با آن کفش‌های بلوری، به یک‌باره، دنگ دنگ، فرو می‌ریزد و تو می‌مانی بی حتی یک کفش بلوری.

من الان دارم دست‌خط خوش‌خط مدادی‌ام را دوباره تجربه می‌کنم، صدای لذت‌بخش امتداد مداد روی کاغذ بی‌خط سپید، صدای رادیو، صدای صدرالدین شجره و جملات قصار بی‌احساسش، بعدش دینگ دینگ اخبار، بعدش شاید رادیو را خاموش کردم و موسیقی یکی از کاست‌های قدیمی که از توی کمد درآورده ام دوباره... و دلتنگی برای تو.

و چه شگفت‌انگیز است این رویا... چه چندسر است و بی‌انتها این اژدهای فراموش‌نشدنی، که من این کلمات را، این تجربه‌ی همیشه عزیز ریزش کلمات روی سپیدی کاغذ را، این حس زندگی بدون جادوی سپید و نقره‌ای امیدها و امیدها را، می‌نویسم، که بعد تایپ کنم و بگذارمش اینجا.

 

1 بامداد اول بهمن 1385

 

پ.ن: این را دیشب نوشتم. قرار بود تا سه شب تلفن و در نتیجه اینترنت نداشته باشم ولی امشب این قرار بی‌قرار شد!

پ.ن.ن: در توضیح پست قبل،  معجزه نه یعنی اینکه شاخ دربیاوری یا از توی دیوار رد شوی. معجزه یعنی یک نامه، یک کلمه، یه نگاه، یک نشانه. معجزه‌های من اینها هستند.

+  یکشنبه 1385/11/01 8:6 PM  آذین  |