تبليغاتX
لحظه

ازدحام آدم‌ها را دوست ندارم. از همهمه‌شان، در هم لولیدن بی‌توجه‌شان، تنه زدن‌هاشان، دل‌زده می‌شوم زود. اما امروز، نمی‌دانم چه بود، شاید این‌که اصراری برای بودن میانشان نبود، شاید این‌که بیشتر به هوای خریدن هدیه‌های نامنتظر برای مامان و بابا رفته بودم، شاید این‌که یک دفعه یکی توی فروشگاه گفت آذین! و بغل کردیم هم را محکم (سارا بود، همکلاسی روزهای کنکور، بعد از شش سال دیدمش که چه خانم شده‌بود و به گمانم کمی غمگین بود)... نمی‌دانم.
امسال انگار فهمیده‌ام که جنگ باشد یا صلح، منتظر باهار * باشی یا بی‌حوصله، تابناکی آفتاب را، شاخه‌های روشن زنده را، جوانه‌های اینجا و آنجا را ببینی یا نه، آواز غریب آن پرنده را با آن شکم زرد و سر سیاه قشنگش بشنوی یا نه؛ باهار با همین مردم در هم و برهم، با همین فریاد دستفروش‌ها که همه‌ی پیاده‌رو را گرفته‌اند، با همین ماهی‌ گلی‌های بیچاره که سرشان را بالا گرفته‌اند از توی تشت‌های قرمز، که نفس بکشند؛ می‌آید.
باهار زورش بیشتر از جنگ است، بیشتر از ترس، بیشتر از زندان، بیشتر از تبعید، بیشتر از بیداد، بیشتر از نگاه غریب همه‌ی آنها که آرزومندند و بی‌نصیب.
...
هنوز آنقدر تکلیفم با زندگی روشن نیست، که از این با خیال راحت احساس افتخار کنم، که هر سال با آمدن باهار، با نزدیک شدن این بار بیست‌ و چهار سالگی، چند روزی، خورشید و باد و درخت‌ها، حتی راننده پیری که سال خوشی آرزو می‌کند برایم، مهربان‌تر می‌شوند با من، یا نه.
مهربانی غمگین این روزها را، لبخند‌های زورکی‌ام را حتی، دوست دارم.
...
آرزو می‌کنم، همیشه مهربان باشد زمین با همه، مهربان باشد آسمان.



* باهار گفتن بهار را دوست دارم، نمی‌دانم چرا.

+  سه شنبه 1385/12/29 0:1 AM  آذین  | 

همیشه، به آنکه دوستش دارم، ستایشش می‌کنم، سخت‌تر نزدیک می‌شوم.

+  دوشنبه 1385/12/28 0:31 AM  آذین  | 

گذر کرده از من.
با وجود تمام مهربانی‌اش، با تمام تلاشش برای بودن، دیگر نیست. و سخت است این، هم برای او که نمی‌خواهد باور کند، هم برای من که باید به دروغ وانمود کنم، که نگذشته، که همچنان هست.

+  شنبه 1385/12/26 9:39 PM  آذین  | 

*روزهای آخر اسفند، برای من یعنی بهار. هر چه هم سرد باشند یا حتی برفی. روزهای آخر اسفند و انتظار رسیدن بهار، دل‌نشین‌تر از خود خود بهار هستند.

** برادر جان می‌گوید کلی مجله خریده برای خواندن. کلی کتاب هست که خریده‌ایم و او خوانده و من هنوز نه. کلی فیلم که دارم و دارد و ندیده‌ام. می‌ترسانندم اینها. می‌ترساندم این شوقی که دیگر دلم را نمی‌لرزاند. اشتیاقی که نیست. انگار مدت زیادی دویده‌ام و یک دفعه، ایستاده‌ام.

*** تا همین الان الان، حس نکرده‌ام این روزهای آخر اسفند را. حس کهنگی همین جور با من آمده. شاید بالاخره کارها و مشغله‌ها رها کنند و از فردا، این دو سه روز مانده را لمس کنم.

**** فردا باید به چند تا دوست که دیگر دیدارمان سالی به یک بار شده زنگ بزنم. فردا باید این مقنعه‌ی لعنتی را از سرم بردارم و با یکی از شال‌های رنگی بروم توی خیابان.

***** دلم می‌خواهد بروم نیاوران.

+  شنبه 1385/12/26 0:1 AM  آذین  | 


خدا گاهی دیر می‌گیرد به گمانم. دلم می‌خواست مریض شوم و چند روز به بهانه‌ی مریضی بخوابم. حالا مریضی چند روز قبل از عید صاف آمده یقه‌ام را چسبیده. با این همه کار مانده، با این حال و اوضاع خانه. با این همه شوقی که من برای این روزهای آخر اسفند دارم.

* برادر جان می‌گوید این پیاده‌روی‌های دیوانه‌وارت بالاخره کار دستت داد.

** خنده و پیتزای سرد شده با بچه‌ها. هدیه‌های نامنتظر از کسانی که فکر هم نمی‌کردی یادت باشند، کوزه‌هه که شکل ماهی‌ست، فیلم مودیلیانی و یک کارت تبریک بامزه‌ی سال نو، هنر دست یکی از بچه‌ها. بدترین‌روزها هم با خودشان معجزه دارند.

** * توی خیابان راه می‌رفتم (این دفعه دیگر ترافیک بود، محاسبه که کردم دیدم نای راه رفتن را بیشتر دارم تا یک لنگه پا منتظر ماشین ماندن و بعدش ملال چراغ‌ قرمزها!) و با خودم می‌گفتم مهربان باش! یکدل باش! به خودت، به دیگران، اعتماد کن. به آن نیرویی که‌ می‌دانی هست، به لطف و مهر نامنتظر.

**** ممنون از کامنت‌های محبت‌آمیز. حالم را بهتر کرد خیلی.

***** تو هم مریضی... و ساری که دورم این‌قدر.

+  چهارشنبه 1385/12/23 11:33 PM  آذین  | 

روز خوبی نبود برای همراهی مامان توی مطب. فکرش را نمی‌کردم خوب، که باید لبخند بزنم و روحیه بدهم که! داشتم راه خودم را می‌رفتم که برسم خانه، توی آن شلوغی ماشین‌ها و آدم‌هایی که برای رسیدن به خانه و رها شدن از جنگ داخلی چارشنبه سوری هجوم آورده بودند به خیابان، که فهمیدم مامان رفته دکتر. گفتم بروم پیشش که تنها برنگردد. و تازه، کی فکرش را می‌کرد بعد راه رفتن توی آن همه کوچه پس‌کوچه‌ی دلتنگی، از آرژانتین تا فلسطین، و قیافه‌ای که زور می‌زد بیش از حد تو هم نرود و بغض کج و کوله‌اش نکند، بعد از دیشب آن همه سخت، بعد از این همه غرغری که نباید می‌کردی و کردی و هرچه تلاش می‌کنی می‌بینی هیچ قوتی نداری که دست‌کم اینجا ادامه‌اش ندهی، بعد از همه‌ی اینها، قرار است شکاف صورت سنگی خانم دکتر باز شود که باز عمل لازم است؟
وقتی رسیدم مطب، تلویزیون داشت Ice age 2 نشان می‌داد. درست وقتی آب داشت بالا می‌آمد و مندی و سید و بقیه رفقا نمی‌دانستند چه‌کار کنند، رفتیم تو. و من تا نگاهم به دستها و چشم‌های دکتر و پرونده‌ای که وارسی می‌شد نرفت، یادم نبود که باید بترسم نکند اوضاع خوب نباشد.
برگشتنا هر چه شوخی بی‌مزه آماده کرده بودم، برایش گفتم. و به این شانس بد لعنت فرستادم که چرا حالا، چرا امشب؟
چه خوب بود که توی تاکسی که با هزار بدبختی گیر آمد، نشستم کنار پنجره. چه خوب است که آدم می‌تواند اشکش را جوری هدایت کند، که فقط از چشم کنار پنجره بچکد پایین.
...
شکوفه‌های درخت کوچک خیابان مطهری، نرسیده به ولیعصر، کفش‌های بنفش آن خانومه، چانه زدن مادربزرگه‌ با آن چادر کهنه، با آن لبخند خردکننده‌اش، با دستفروش نمی‌دانم اهل کجا سر ساعت مچی سیاه گنده‌ای که چشم‌های نوه‌‌ی هشت-نه ساله آن طور بهش خیره بود... نه... هیچ کدام زورشان نرسید.
...
فکر کردم، روی تابلوی بزرگ تبلیغ نمی‌دانم کدام بانک، چمران، بالاتر از تقاطع جلال، نوشته شما پرنده‌اید. نمی‌دانم چرا چنین خیال قشنگ و ابلهانه‌ای آمد سراغم، که کسی میان این جماعت باشد که برای پرنده بودن تبلیغ کند.
نزدیک‌تر که شدیم، فهمیدم ب را با پ اشتباه گرفته‌ام.

+  سه شنبه 1385/12/22 8:58 PM  آذین  | 

 

امروز نوبت من بود غذای بقیه را هم گرم کنم، گرم کرده بودم و منتظر بودم توی ناهارخوری که بیایند پایین. ناهارخوری... ناهارخوری موسسه یک موقعی بروبیایی داشته. مثل خیلی از طبقات حالا مسخ شده‌ی دیگر ساختمان. پنجاه شصت نفر مرد و زن، از بخش اداری گرفته تا نویسنده‌ها و تصویرگرها، می‌نشستند و با هم غذا می‌خوردند. حالا؟ یک میز بزرگ وسطش گذاشته‌اند، با کمد‌ها و کشوهای خاک‌گرفته، پر از مجلات قدیمی صحافی شده و خاک گرفته، این‌جا و آنجا هم مجسمه‌ای، تابلویی، دست‌خطی. هر بار هم پنج شش نفر می‌آیند با هم ناهار می‌خورند و گاهی، یک بار از ده بار، حرف‌ها از غرغر و غیبت فراتر می‌رود و کمی می‌خندند و می‌روند.

...

اینجا من دلم می‌گیرد. و نمی‌فهمم که چرا همه چیز به نسل من که رسید، ته کشید. نمی‌فهمم که چرا برای من همیشه خاکستر آتش می‌ماند. نمی‌فهمم که چرا انگار متعلق به این سالها نیستم.

...

منتظرم بچه‌ها بیایند. دور سالن می‌چرخم و دنبال تکه‌پاره‌های گذشته می‌گردم. برمی‌خورم به دوره‌ی سال 79 سروش نوجوان. سروش نوجوان گرامی. سروش نوجوان روی جلد ونگوگ و سهراب سپهری. سروش نوجوان قیصر امین‌پور و عموزاده خلیلی. سروش نوجوان مژگان کلهر و آتوسا صالحی. سروش نوجوان روزهای پر از آرزوی نوجوانی... و این روزها که هیچ مجله‌ای نیست، که برای خریدنش از این روزنامه‌فروشی بروم سراغ آن یکی.

...

کارتونی بود که اسمش یادم نیست. نقش اولش مرد جوانی بود که دلش نمی‌خواست بزرگ باشد. دائم در روزهای بچه‌گی سیر می‌کرد و وقتی به یاد خاطرات ماهیگیری‌اش می‌افتاد، کراواتش می‌رفت توی قهوه‌اش.

تماشای روزمرگی‌های این آقا، شل راه رفتنش توی خیابان و هرگز شاداب نبودنش، چیزی جز ملال برایم نداشت.

من شل راه نمی‌روم، گاهی شاداب هم هستم، فرورفتن در خیال روزهای روشن هم باعث نمی‌شود احیانا مقنعه‌ام توی لیوان چایی فرو برود، اما گاهی، بدجوری می‌ترسم از اینکه شبیه آن آقاهه باشم.

...

تقصیر من نیست. تقصیر من نیست که همه چیز دارد خراب می‌شود. به گند کشیده می‌شود.

...

شاید بعدها بیشتر از این حس‌ام نوشتم.

+  یکشنبه 1385/12/20 8:51 PM  آذین  | 

                        بی قرار

 

می‌دانم

قرارمان این بود

که تو در آسمان بمانی

من روی زمین

اما تقصیر من نبود

باد بوی تو را آورد

بی‌قرار شدم.

 

 * عکس از اینجا.

+  شنبه 1385/12/19 8:9 PM  آذین  | 

نشسته‌ام توی ماشین، منتظرم بابا پرده‌ها را از خشک‌شویی بگیرد. زنی با دختربچه‌اش از روبه‌رو می‌آیند. کیف کوله‌ای کوچولو و رنگی‌رنگی دختره و مانتو و مقنعه‌ی مادره یعنی مادر شاغلی که دخترش را از مهدکودک کوچه کناری گرفته و حالا دوتایی منتظرند راننده آژانسیه بیاید و با هم بروند خانه.

بچه دوید طرف ماشین ما، یا طرف بخاری که از لوله‌ی خشک‌شویی رها می‌شد توی جوب. با ذوق منتظر می‌شد بخار بیاید بیرون، که بخندد. می‌خندید. تا مادره خسته صدایش کرد. سوار ماشین شدند و رفتند. نگاهم رفت به آقاهه‌ی اتویی و فهمیدم هر وقت اتو پرسی را می‌برد بالا، بخار می‌آید بیرون. نمی‌دانستم تا به حال. در ماشین را باز کردم. بخار یهو آمد و از جا پریدم.

بابا پرده‌ها را آورد بیرون. در ماشین را باز کردم که بگذاردشان روی صندلی عقب. همین که گذاشتشان روی صندلی، صدای ترقه آمد. از جا پرید. خندیدم.

 

* این آقاهه‌ی اندوه ستیز می‌گوید وقتی می‌آید اینجا، نصیحت کردنش می‌آید. خوب راستش، من شرمنده‌ام اساسی. به خاطر این حس ناله‌ای که اینجا را گرفته. گرفته؟

 

+  جمعه 1385/12/18 10:46 PM  آذین  | 

خسته‌ام. شده‌ام شبیه این‌هایی که توی تاکسی از قیمت تخم‌مرغ می‌رسند به ارائه‌ی راه‌حل برای مشکلات بشریت. هی حرف‌های الکی و هی مامان می‌گوید حرص نخور! و من خنده‌ام می‌گیرد که مامان جان بیچاره فکر می‌کند دخترش با این همه آسمان و ریسمان که مثل آتشفشان یک دفعه بیرون می‌ریزد، خواب و خوراک ندارد و بشریت اجازه‌ی زندگی نمی‌دهد بهش.

...

بشریت... توی کتاب لیدی‌ال رومن گاری بود به گمانم، که آزادی و برابری و برادری بی‌پیر، لیدی‌ال را از عشقش دور می‌کردند. اوهوم... آزادی و برابری و برادری بی‌پیر. بشریت هم در بی‌پیری چیزی در همین مایه‌هاست که سراغ دخترعمه‌ها نمی‌رود. آنقدر نمی‌رود که عمه زنگ می‌زند و می‌گوید برای دختر یک الف بچه‌اش فرت و فرت خواستگار می‌آید. حقش نیست این بشریت که فحش بخورد از مامان بیچاره‌ی من؟  

...

این هذیان‌ها شاید اثر خستگی است. اثر فک فشرده و دست و پای یخ‌کرده و معده‌ی خالی تا ساعت شش. شاید هم اثر این که سه ساعت تمام با رئیس جان حرف زدیم و با همه‌ی تصوری که از رفتن داشتم، ماندنی شدم در موسسه. البته با تغییرات. حالا اگر این تغییرات رخ بدهند (بنمایند)... شاید اثر تهدید این همسایه دیوانه طبقه اولی است که صبحی آمده به مامان گفته اگر ماشینتان را فلان جا پارک نکنید ال می‌کنیم و بل می‌کنیم و مامان و بابا از صبح اعصاب ندارند. شاید هم مهمان‌نوازی‌های  خانه ملت و حجم این همه قاراشمیش......

...

ممنون، ممنون آقای خواب بزرگ.

از... این قرار عاشقانه را عدد بده... شور و حال عارفانه را عدد بده... رو جهان بیکرانه را سند بزن... روی رود تشنگی سد بزن...

 

+  پنجشنبه 1385/12/17 9:43 PM  آذین  | 

دوست داشتم فردا می‌رفتم جلوی در مجلس. به همین دلایلی که آق‌بهمن گفته. دلم پر از خواستنه، و آرزوی بودن در لحظه‌ای که خواست جمع، پشت زور رو بشکنه.

با خودم می‌گم اگه بری، جواب نگاه ملالت‌بار اهل خونه رو نمی‌تونی بدی. اگه بری، کار سایتی که تا چند وقت دیگه باید آپش کنی می‌مونه و سرزنش و تمسخر آدمای موسسه رو هم نمی‌تونی تحمل کنی. اگه بری، اونجا کسی رو نمی‌شناسی و تنهایی، اگه بری...

و نمی‌رم.

دلم بد گرفته از خودم. دلم بد به هم خورده از زندگی‌م...

 

+  پنجشنبه 1385/12/17 0:34 AM  آذین 

لاهیری

وقتی دلم نوشتن می‌خواهد، معنی‌ش این است که نوشته‌ی خوبی خوانده‌ام.

جهنم- بهشت، از مجموعه خوبی خدا که بالاخره طلسمش را شکستم و دست گرفتم که بخوانمش.

دوست دارم داستان‌هایی را که وقتی نقطه ته خط پایانشان را می‌گذاری، با خودت می‌گویی هاااا… همین بود که این گفت! یا نه… هر چه را بود، گفت.

و چقدر این سهل و ممتنع بودن داستان‌های این خانومه را، این کلمات ساده‌ی روزمره را که گستردگی بزرگ زندگی حقیرمان را به رخمان می‌کشند، دوست دارم.

چه موهبتی دارند آدم‌هایی که می‌نویسند.

 

 

* مترجم دردهایش را هم نخوانده‌ام هنوز. این هم طلسم شده!

 

** اینجا را هم اگر ندیده‌اید ببینید، اگر هم دیده‌اید که هیچی! :)

 

+  چهارشنبه 1385/12/16 9:19 PM  آذین  | 

در آستانه‌ام* همیشه.

در آستانه‌ی دوست داشتن، عاشق بودن، پریدن، شاد بودن، رفتن، زنده‌ بودن، رهایی، مردن.

 

 

* در آستانه: آغاز نکرده، به پایان نبرده، استند بای.

 

 

+  سه شنبه 1385/12/15 7:15 PM  آذین  | 

هرچقدر هم روششان را قبول نداشته باشی، هر چقدر هم خود ترسویت را، با هزاران توجیه رنگ و وارنگ از این جریان‌ها کنار نگه داشته باشی، باز نمی‌توانی از ستایششان،خودداری کنی.

شجاعتشان را، امیدشان، دستها و قلم‌های خستگی‌ناپذیرشان را ستایش می‌کنم.

 

* از پشت آن دیوارهای بلند، کسی بهشان خبر داده که چه‌قدر نگرانی هست و همدلی، این سوی دیوار؟  

+  دوشنبه 1385/12/14 10:3 PM  آذین  | 

 

                               angel

گفتم بهش، که می‌ترسم از این عقلایی نگاه کردنش، که وحشت می‌کنم وقتی با عینک مستطیلی‌اش نگاهم می‌کند.

بهش گفتم، که می‌دانم عاشقیت هم داشته، دارد. اما آنچه این روزها می‌بینم ازش، همانی است که می‌ترسم روحم را برهنه نشانش بدهم.

با معیارهای او، من یک دیوانه‌ی بیمارم.

...

هر روز پشتت خالی‌تر می‌شود. نگاهت رمیده‌تر.

...

بدیش این است که گاهی، خودم هم تنها می‌گذارم خودم را.

 

*اصل عکس را اینجا ببینید.

 

اضافه شد:

جهان دیگری ممکن است

جهان دیگری باید. + +

 

+  یکشنبه 1385/12/13 8:0 PM  آذین  | 

* اتاق را ریخته‌ام به هم. همه چیز را فقط تمیز می‌کنم و می‌گذارم جای قبلی. می‌ترسم آن دفتر نت قدیمی را باز کنم و کاغذ‌ها و فال حافظ‌ها و نوشته‌های نمی‌دانم کی، تکه پاره‌های گذشته، یقه‌ام را بچسبند. نمی‌دانم، شاید حوصله‌ی خودم را ندارم. شاید هم این لوس‌بازی‌ها مال وقتی است که دلم برای خودم تنگ شده باشد، الان به اندازه کافی خودم را یادم هست.

 

** یکی از آلبوم‌ها را باز می‌کنم (از قاعده بالا یواشکی در می‌رود). عکس‌های نوجوانی... خدای من! چقدر بدریختم! و چقدر جوانند مامان و بابا. باورم نمی‌شود انگار که کم  ِ کم، ده سالی گذشته. چقدر پیر شده ‌اند توی این چند سال.

 

*** نفسم می‌گیرد از این همه خرت و پرت. از این همه "یادگاری" که نمی‌توانی دور بریزی. جراتش نیست. خودت که سال تا سال سر نمی‌زنی بهشان، قرار نیست نشان کسی هم بدهی، مرض داری نگه‌شان می‌داری خب؟ عروسک‌های کهنه پاره و مجله‌های زرد خاک گرفته را که نگو...

 

**** گاهی مامان و بابا از فلان چیزی که جوانی‌ها داشتند حرف می‌زنند و من حرصم می‌گیرد که انگار گذشته‌شان را باد برده‌باشد، از آن روزها هیچ چیز ندارند نشانم بدهند جز گاهی عکس.

 

*****شاید ترس از دور ریختن، رها شدن، به خاطر همان ترس از گذشته‌ی بر باد رفته است.

 

****** ریشه که می‌گویند یعنی همین خاطرات؟ همین "فکت"‌هایی که از گذشته می‌ماند؟... گذشته زیباست، دوست‌داشتنی‌است. اگر هم مثل من، از دیدن یک عکس قدیمی لذت بی‌حدی ببری که دیگر هیچ... پس چرا همیشه این وسوسه با من هست که رها کنم اینها را؟ چه می‌دانم که چقدر بی‌اتصال به گذشته، تنها خواهم شد؟

 

****** همیشه یکی باید از روی دایو هلم بدهد، جرات شیرجه ندارم. شاید چیزی باید مجبورم کند که دل بکنم از این اتاق و این کمد‌ها و گنجه‌های نوستالژیک، که همه چیزم را جا بدهم در یک چمدان کوچک، که همه‌ی آنچه باید را جا بدهم در ذهنم، خاطرم و بروم.

 

+  شنبه 1385/12/12 10:57 PM  آذین  | 

نچ... می ترسم که همه‌ی آن شوق، برای رها شدن و دل کندن و جور دیگر، جای دیگر آغاز کردن، با این همه مماشات که الان نه، یه جوری که فلانی دلخور نشه و... برود قاطی باقالی‌ها. (این باقالی‌ها را تازه یاد گرفته‌ام و دوست دارم هی به کار ببرم!)

استعداد منحصر به فردی در گول زدن خودم دارم. چه طوری؟ می‌نشینم های‌های می‌نویسم از کار شجاعانه‌ای که می‌خواهم انجام دهم، با جملات و کلماتی آنقدر شورانگیز که گاهی باورم نمی‌شود خودم آنها را نوشته‌ام. بعدش؟ هیچی... تخلیه عصبی می‌شوم، باز هم سرم را می‌کنم توی همان آخور مربوطه، و ادامه می‌دهم...

 

+  جمعه 1385/12/11 6:34 PM  آذین  | 

5 دقیقه مانده، پرسان پرسان و گیج زنان می‌نشینی روی صندلی شماره یک میلیون و پانصد و نود و دو هزار و نمی‌دانم چند. باز هم پاسخنامه و مداد نرم و مداد پاک کن و داوطلبان گرامی. و از خودت حرصت می‌گیرد وقتی هیچی بارت نیست و فقط آمده‌ای ببینی امتحان چه جوری است، چرا باز هول داشتی وقت آمدن. از آن وسواس‌های مزخرف که اگه اشتباه اومده باشم؟ اصلا امروزه روز امتحان؟ ساعتش چی؟ و ساختمان و شماره کلاس را n بار چک می‌کنی و... همین است دیگر، امتحان!

بعد یک دفعه یکی بالای سرت سبز می‌شود: آذین! تو اینجا چی کار می‌کنی؟ و کلی بوس و بغل و تندی شماره‌اش را نوشتن کف دست و خانومه مراقب که بالا سرم هی می‌گفت هیس... خیر سرمان قرآن داشت پخش می‌شد.

یکی از بچه‌های کلاس داستان‌نویسی بود. متعلق به آن زمان‌ها که هنوز فکر می‌کردم می‌شود فکری به حال این تخیل مرده کرد. و بعدش که تمام شد، دیگر ندیدمش. کلی خوانده بود برای امتحان و می‌گفت سخت بوده، و این برای منی که زبان هم برایم سخت بود، شد مایه‌ی کمی امیدواری.

کلی راه رفتیم با هم، از مفتح آمدیم انقلاب و بعد امیرآباد تا سر جلال. جوری که الان پاها ناجور آش و لاش است اما حس خوبی دارم.

به دوست‌جان گفتم این نشانه‌ی من بود، معجزه‌ی من. این که تو را دیدم، اینجا، با هم راه رفتیم، این که بالاخره بعد از قرنی رفتم انقلاب و "آمریکایی آرام" گراهام گرین را پیدا کردم برای خودم و بیشتر برای علی. و این که این همه حرف زدیم و به خودمان انرژی مثبت دادیم.

و نگفتم که کاپشن سبزه را پوشیده‌بودم که برگشتنا تنها پیاده بروم و دستها توی جیب، آهنگ گوش کنم. نگفتم که می‌خواستم دیوانگی کنم و به حال بدم قبل از امتحان اجازه بدهم مثل سرطان همه‌ی تنم را بگیرد. نگفتم که ویرم گرفته‌بود دست و پنجه نرم کنم با دلتنگی‌ها. نگفتم که می‌خواستم تمام راه را فکر کنم، که چه‌قدر سخت‌تر می‌شود هر روز، رها شدن، رفتن.

 

 

* این روزها دنیا هی کوچک و کوچک‌تر می‌شود برایم. با معجزه‌های این شکلی.

 

+  پنجشنبه 1385/12/10 8:18 PM  آذین  | 

۱-       درخت من یه درخت نمی‌دونم چیه، سر خیابون نیلو. غرب به شرق همت، نرسیده به ورودی گاندی. بلند و زیباست. با شاخه‌هایی که هنرمندانه رو به بالا رفتن. همه‌ی فصلاشو نگاه می‌کنم و قربون صدقه‌اش می‌رم.

۲-       تا حالا شده سه بار. بین ساعت سه و چهار، با بابا تو ماشین، تو ورودی رسالت به جردن یا یه کمی بالاتر، جنوب به شمال جردن، تو ترافیک هستیم، رادیو پیام روشنه، و کوروش یغمایی خار رو می‌خونه. هر سه بار همون موقع‌ها، همین ترانه.

۳-       اون دو تا نقطه‌ی سبز رشد کردن، اما خم شدن به طرف چاه، و کمکی از من بر نمی‌یاد جز این که یه چوب نازک رو مثل اهرم بذارم زیرشون. که بعید می‌مونم بمونه اونجا.

۴-       دارم می‌رسم خونه. برف اومده. دماغم ناجور قرمز شده، ندیده می‌دونم. یه دستم کیسه‌ی کیک‌یزدیه، واسه بابا که دوست داره. یه دستم یه گوله برف. و به هوای اینکه کسی تو کوچه نیست، با اونی که تو گوشم می‌گه بگو بگو، بلندتر از زمزمه، می‌خونم. آقاهه‌ی کارگر ساختمون با تعجب نگام می‌کنه.

۵-       کلاغه نشسته بود روی یه شاخه‌ی خیلی بلند. دور. اون پایین دره بود، یا بهتر بگم شیب زیرگذر ولیعصر و همت. کلاغه قوز کرده بود. برف می‌اومد. کلاغه یه لکه‌ی سیاه بود. و من با دیدنش زندگی رو خواستم. یه جور بدی که بغض نفسمو برید. نمی‌دونم چرا.

۶-  مثل خارم رو زمین، توی صحرا

           تو مثل بارون تندی ، داری سبزم می‌کنی...

 

* اینها را می‌خوانم و جز گریه‌ای که دلش می‌خواهد هق‌هق شود، چیز دیگری نیست.

 

+  چهارشنبه 1385/12/09 7:4 PM  آذین  | 

عید سال شصت‌و نه بود. نمی‌دانستم آخرین دیدارم از خانه مادربزرگ‌هاست.

همه توی اتاق بودند، من از پله‌های چوبی بالا می‌رفتم، به سمت آن اتاقک کوچک بالا که اگر درست یادم باشد، چندتایی مجله می‌شد پیدا کرد توش. کیهان بچه‌ها بود به گمانم.

اولین پله، سنگ بزرگ و گردی بود. پایم لیز خورد و با صورت محکم خوردم به سنگ. احساس کردم بلای ناجوری باید سرم آمده باشد. ترسیدم خودم را به مامان و بقیه که توی اتاق نشسته بودند نشان بدهم. گریه کنان و ترس‌خورده، سر خر مربوطه را کج کردم، رفتم خانه‌ی این یکی مادربزرگ، که در همسایه‌گی بود. بلکه عمه جان و بقیه کمتر هول کنند. از پله‌های آنها هم زمین خوردم.

یادم هست که توی بالکن خانه‌، که آنها بهش می‌گفتند تلار، عمه مشت مشت آب می‌ریخت و من با گریه خون‌ را از دهانم می‌شستم. بعد هم یادم هست که با صورت و دست و پای کبود و بادکرده گوشه اتاق دراز کشیده بودم که مامان مثل مادری که سراغ نعش شهیدش می‌رود وارد شد...

...

خوب... هنوز هم باید طوفان بگذرد تا بگویم چه مرگم بوده. روزها از شب گریه باید بگذرد که تعریف کنم فلانی، آن شب یادت هست که سر بالا جواب می‌دادم؟ حالم خراب بود.

دلیل نگفتن در لحظه‌ی اتفاق، چیزی شبیه نگرانی بعد از افتادن روی همان سنگ است. دلیل گفتنش بعد از مدتها، هم می‌تواند یک لذت سادیستی باشد از تماشای عصبانیت و دلخوری و ناتوانی آنکه می‌شنود، از شریک نشدن در سختی‌هایت، هم می‌تواند کم کردن باری باشد، که با همه‌ی تاب آوردن‌ها هنوز روی شانه مانده.

...

آن روز اگر مامان نمی‌آمد سراغم، آرام نمی‌شدم.

+  سه شنبه 1385/12/08 6:48 PM  آذین  | 

 

                 درخت..

ایستاده

درختی تنها

در باد

فریاد می‌کشد:

برگ‌هایم،

برگ‌هایم...

 

 

* عکس از اینجا.

+  دوشنبه 1385/12/07 8:0 PM  آذین  | 

شاید بی‌رحمی این تصویر بود که باعث شد بعد از دیدن مرد و زن پیر و آن سه پسر عقب‌مانده که لنگان لنگان و کند، میان ماشین‌ها و آدم‌ها راه می‌گرفتند، میان شلوغی ماشین‌ها و آدم‌هایی که به هم مهلت نمی‌دادند، بی‌اختیار دست روی پیشانی‌ام بگذارم. شاید هم سوالی که همان موقع راست آمد توی ذهنم این‌قدر آزارنده بود، نه تصویر.

فکرش را بکن... به هر دلیل ژنتیکی مزخرفی، بچه‌ی اولت عقب‌مانده به دنیا بیاید. به امید بچه‌ی سالم، بعدی را به دنیا بیاوری و باز هم به امید بچه‌ی سالم، بعدی...

نمی‌دانی، علمش را نداری، پزشکی، بهیاری هم در آن ده‌کوره‌ای که روزت را شب می‌کنی نیست که بگوید به تو و همسرت ( که اگر آگاه بودید اصلا با هم ازدواج نمی‌کردید) که تا ابد هم بچه بسازید ، یک در هزار شاید سالم باشد.

یا گفته، اما آنچه از کودکی آموخته‌اید، دل‌بستن به معجزه بوده، نه اعتماد به بدیهیات علمی، چون خدا خودش بزرگه!

امید دارید، تو و همسرت، به هزار و یک نذر و نیاز و امام و امام‌زاده متوسل می‌شوید، که بچه‌ی بعدی سالم باشد.

و نیست.

هر بار ضربه سهمگین‌تر. و ناامیدی وحشتناک واپسین.

پس او بزرگ نبوده چرا؟ قرار است چیزی را به من و تو ثابت کند؟ به چه قیمتی؟ قیمت فهمیدن چه‌قدر باید باشد تا بفهمیم؟

این همه بی‌رحمی برای چیست؟

...

شاید بی‌تابی‌ام برای این بود که ترسیدم نباشد، آن‌که فکر می‌کردم هست.

ترسیدم از این علت و معلول سرد و خشک و خشن. بی‌مهر، بی‌معجزه.

ترسیدم از امیدی که هر بار ناامید شده. دلیلش را نفهمیدم. دلیل پیکر خسته و له شده‌ی آن مرد و زن را.

ترسیدم از نفهمیدن. پیدا نکردن حضور آن که گمان می‌کردم، گمان می‌کنم، حضورش بالاتر و برتر از همه‌ی زشتی‌هاست.

ترسیدم از اینکه نگاهم او را نیابد.

...

و وقتی پیدایش نکنی، برای تحمل آن بار سنگین- تازه تنها برای توی تماشاگر- چقدر تنها می‌مانی.

 

 

* شاید هم ذهن شکاک این روزهایم همه‌ی این تصاویر را ساخته. شاید آن سه تا برادر نبودند اصلا... چه می‌دانم.

** اینجا فضای بدی پیدا کرده. قرار بود "لحظه" باشد. هم خوب و هم بد. متاسفم که شما را شریک لحظه‌های بدم می‌کنم.

 

+  یکشنبه 1385/12/06 8:18 PM  آذین  | 

باور کن، باور کن... باور کن می‌دانم باید به خاطر شال سرخی که تازه خریده‌ام و این همه دوستش دارم، به خاطر پامچال‌ها، به خاطر بنفشه‌ها، به خاطر این هوای دیوانه‌ی گاه به گاه آفتابی و ابری، به خاطر بوی بهار که این همه نزدیک است، شاد باشم. هستم.

اما انگار که نگاه‌ها باید باشند، خستگی‌ها، تنهایی‌ها، غربت‌ها.

سخت است تحمل دیدن غربت و انزجار زن و مرد پیر دهاتی که سه پسر عقب‌افتاده‌شان را نمی‌دانم به کدام امید لعنتی وسط شلوغی بی‌رحم خیابان‌های تهران دنبال خودشان می‌کشند. آن‌قدر سخت که نمی‌دانم برای که تعریفش کنم، که راهی نمی‌ماند جز این که اینجا بنویسم...

سخت است تحمل نگاه مات مردی که به بساط دست‌فروشی خیره شده، سخت است دیدن جوانی که آشغال‌ها را می‌کاود، سخت است نیمه‌شب‌ها شنیدن صدای جاروی پیرمرد جاروکش کوچه، سخت است تحمل دیدن مردی که کتش را در آورده و می‌فروشد...

سخت است تحمل نگاه پر از نفرت و خستگی و غربت‌شان... غربت‌شان...

می‌دانم، می‌دانم، می‌دانم تکراری‌اند این حرف‌ها، شعاری و دهن پرکن. که بنویسم‌شان که آخیش... وجدانم راحت شد.

اما سخت است، لعنتی بدجوری سخت است... و من جای دیگری ندارم که بگویم اینها را...

+  شنبه 1385/12/05 11:9 PM  آذین  | 

دیدی اینهایی را که توی جمعی، وقتی خنده‌ی همه تمام می‌شود، تازه می‌فهمند شوخی قضیه چه بوده و تک و تنها، شروع می‌کنند به خندیدن؟

تلفن را که قطع می‌کنم، خداحافظ را که می‌گویم و دور می‌شوم، دلم می‌خواهد دوباره برگردم و بگویم هی! من هنوز حرف نگفته دارم...

انگار که، مثل همان‌هایی که شوخی‌ها را دیر می‌گیرند، نفهمی کجایی، با کی حرف می‌زنی.

انگار که سنگ شده‌باشم وقت دیدار، وقت گفتگو، حرف نمی‌زنم، یا حرف اصلی را نمی‌زنم، مهر می‌گذارند روی حنجره‌ام.

انگار امضا می‌گیرند از من که جز حرف‌های بی‌اهمیت، هیچ نگو.

شاید، می‌ترسم از گفتن. از کلماتی که پیش از این، این همه دلشان می‌خواست رها شوند و حالا کز می‌کنند گوشه‌ی دلم و به هیچ ضرب و زوری رها نمی‌شوند...

کاش می‌شد یک تابلو بگیرم دستم، هر جا که می‌روم و با هر که حرف می‌زنم، که این همه‌ی آنچه نیست که هستم، این همه آنچه نیست که می خواهم با تو باشم.

 

بعدا اضافه شد:

می‌دانی مرضیه جان، بارها از تقسیم کردن یک موسیقی زیبا، یک نوشته‌ی نفس‌گیر یا حتی یک حس ساده با دیگری پشیمان شده‌ام. بارها نامه‌ی نوشته ‌ای را نفرستاده‌ام و بعدها، نفسی کشیده‌ام که چه خوب... می‌دانم چه می‌گویی. می‌فهمم.

اما تازگی‌ها، به این فکر می‌کنم که مگر چقدر فرصت هست؟ چند بار زندگی به من اجازه می‌دهد که مقابل فلانی بنشینم، با فلانی حرف بزنم،  برای دوستی نامه‌ای بنویسم؟

آدم‌ها گاهی باید لمس کنند آنچه را که میان نگاهت، میان صدایت می‌بینند، می‌شنوند. گاهی برای ایستادن مقابل همه‌ی آنچه به آدم‌ها می‌گوید نه، دلیلی، نشانه‌ای، کلمه‌ای باید داشت. بی‌انصافی‌است که همیشه انتظار داشته باشیم از این نگاه و حس پیچیده، آنچه ما می‌خواهیم دریافته شود.

می‌دانم... ریسک سخت و دردناکی است. اما فکر می‌کنم چاره‌ای دیگری نیست. بدست می‌آوری یا از دست می‌دهی. و چه بهتر که از خودت، از حست کم نگذاشته باشی.

 

+  جمعه 1385/12/04 12:38 PM  آذین  | 

The wind subsides

From “The Last Temptation of Christ

By Djivan Gasparyan

 

+  پنجشنبه 1385/12/03 8:0 PM  آذین  | 

مرگ پرنده

باد است

وقتی که در میان قفس

ناچار

خاموش می‌نشیند

و گوش می‌دهد

آواز میله‌ها را در باد

...

آه ای پرنده بگذار

تا بادها

تو را بسرایند.

 

ضیا موحد

 

* باز هم٬ شورانگیز.

 

+  چهارشنبه 1385/12/02 9:58 PM  آذین  | 

به گمانم خوش‌بختی برای من، لحظه‌ای است که در حضور کسی این اشک‌های دم‌مشک بریزند و بعدش، احساس حماقت و ضعف نکنم. 

    

 

+  سه شنبه 1385/12/01 8:29 PM  آذین  |