تبليغاتX
لحظه

 

تو چه دوری از من دریا

و چه نزدیکی با من

که دلم را خیس می‌کنی.

 

 

* نت‌هایی برای بلبل چوبی

   شمس لنگرودی

+  جمعه 1386/01/31 8:43 PM  آذین  | 

بلاگرولینگ که خراب باشه، فقط اونایی میان سراغت که براشون فرقی نداره وبلاگت بالای لیست بقیه وبلاگ‌ها اومده یا نه. میان چون دوست دارن بیان. چون عادت کردن به اومدن شاید.

وقتی بلاگرولینگ خرابه، تک تک وبلاگهای مورد علاقه رو باز می‌کنی. دیگه هیچ قطعیتی وجود نداره که اون وبلاگ‌هایی که پایین مایینا موندن، آپ نشده باشن.

شبیه زندگی‌مونه شاید. برق زندگی هم که می‌ره، موتورت که به لک و لک می‌افته، ممکنه اول بری سراغ خیلی‌ها، اما آخرش می‌ری سراغ اونی که باید بری. اونی که باید، میاد سراغت.

شلوغیا خلوت می‌شن، سایه‌ها می‌رن کنار. اونی که مهمی واسش، اونی که مهمه واست، می‌مونه فقط.

+  پنجشنبه 1386/01/30 11:46 PM  آذین  | 

راه می‌روم این روزها ها...! از وزرا تا ولیعصر، از طالقانی تا فاطمی، از انقلاب تا طالقانی... گاهی به بهانه‌ی اینکه کنار دستی‌ام دیرتر از من پیاده می‌شود، چند کوچه بالاتر از کوچه خودمان پیاده می‌شوم و بعد، کوچه‌ها را پیاده می‌روم و درخت کشف می‌کنم، خانه خوشگل، منظره‌ی بهتری از پارک یا یک راه سایه‌گیر (مقابل آفتاب‌گیر!) دنج.

راه می‌روم و فکر نمی‌کنم. یا فکرها هستند، زیاد هم هستند اما سبکند، نمی‌نشینند تا به یادم بمانند. حسی می‌دهند که گاهی ازشان می‌نویسم و گاهی همان حس هم نمی‌ماند. می‌گریزد.

راه می‌روم، روبه‌روی آفتاب تند، و عینک نمی‌زنم. راه می‌روم و با لبخند به ارغوان‌ها نگاه می‌کنم، به نسترن‌ها که این روزها رسیده‌ی رسیده‌اند و به اقاقی‌های بنفش.

و باد هست، صدای یک‌ریز گنجشک‌ها هست، آسمان هست، که گاهی یک جور ناجور و مشکوکی آبی‌ست، ابرها هستند که سرم را بالا بگیرم، حرکتشان را می‌بینم... آدم‌ها هم هستند.

این روزها، به شوق این راه رفتن‌ها از موسسه می‌زنم بیرون. 

راه می‌روم و وقتی می‌رسم و می‌نشینم و خستگی می‌آید، فکر می‌کنم شاید، شاید دارم فرار می‌کنم. به آفتاب، به درخت، به باد، به ابر؛ فرار می‌کنم.

 

+  چهارشنبه 1386/01/29 8:44 PM  آذین  | 

 

                                                 

واتوواتوی عزيز را يادتان هست؟ پرنده‌اي شگفت‌انگيز، اعجاب‌آور، موجودي كه...

كارتون محبوب روزهاي بچگي نبود آنقدرها، اما تكه‌ي آخر موسيقي پاياني‌اش را، وقتي پرنده‌ي كوچك يك‌دفعه آرام مي‌گرفت و مي‌رفت كه در صدفش بخوابد، خوب يادم هست.

يكي دو سالي هست كه برادرجان برايم پيدايش كرده، گفتم شايد شما هم بخواهيد بشنوید.

 از اینجا هم می‌توانید موسيقي كامل و ترانه‌ي فرانسوي‌اش را دانلود كنيد.

 

+  سه شنبه 1386/01/28 9:6 PM  آذین  | 

مامان می‌گوید تو "شوق و ذوق" نداری.

و این شوق و ذوق نداشتن، یعنی که حوصله ندارم.

یعنی که تا کسی نخواهد بیاید خانه، خانه مرتب نمی‌شود. اتاقم هم.

یعنی که نمی‌توانم مثل فلان دختر نیم ساعت با حرارت درباره مزایای مغازه/ سوپرمارکت/سوهان ناخنی که شکل گل دارد روش/ آخرین مدل غذاساز/ مانتوفروشی/ شکلات و... ای که کشف کرده‌ام، حرف بزنم.

یعنی که الان دو ماهی هست می‌خواهم بروم آرایشگاه که کمی این موها را که مثل علف فقط رشد طولی دارند مرتب کنم، و نمی‌روم.

 یعنی الان یک ماه هست باید بروم موسسه و بگویم آقا، یا خانم، من این ترم هستم‌ها! من را یادتان می‌آید؟ و نمی‌روم.

یعنی که توی تمام کاست‌ها و سی‌دی‌هایم یک آهنگ قرتی‌گرانه که به درد جماعت نرمال بخورد، پیدا نمی‌شود.

یعنی که گواهینامه‌ام چهار سال است دارد خاک می‌خورد و من یک ذره هم وسوسه نمی شوم رانندگی کنم در این شهر دیوانه (غیر از وقت‌هایی که هوس می‌کنم یکی از این آهنگ‌های دیوانه‌گی‌ام را دیوانه‌وار بلند کنم توی ماشین و چون خانواده نشسته نمی‌شود!).

یعنی که تا یک مهمانی زورکی پیش نیاید به صرافت خریدن لباس چیتان پیتان نمی‌افتم (البته اگر موفق نشوم بپیچانم و نروم).

یعنی که من مامان بیچاره را بدجوری ناامید کرده‌ام. می‌کنم.

...

اعتراف می‌کنم که گاهی از این بی‌شوق و ذوقی، هیچ حس ناخوشایندی ندارم.

البته گفتم که، گاهی.

 

+  یکشنبه 1386/01/26 10:34 PM  آذین  | 

وقت‌هایی هست که حوصله ندارم کنار خودم بنشینم. وقت‌هایی هست که از تنم حتی بیزار می‌شوم.

وقت‌هایی هست که حقیرم. اینجا حقیر است. دانسته‌هایم، ندانسته‌هایم، حقیرند.

وقت‌هایی هست که، کلمه‌ها نیستند.

وقت‌هایی هست که دست‌ها خالی‌اند. و هر چه می‌آید مثل آب، می‌شوید، می‌گذرد، می‌رود.

 

وقت‌هایی هست، که نسترن‌ها هستند، باد هست، باران دیوانه هست، مهربانی آدم‌ها هست وقتی کنار در بالکن تکیه داده‌ام و دنبال صدای آن پرنده ناآشنا می‌گردم: خوبی آذین؟ چیه... عاشق شدی؟

 

فکر می‌کنم چه ساده می‌شد باشد همه چیز.

و من چه بد پیچیده‌ام.

+  شنبه 1386/01/25 9:12 PM  آذین  | 

 

راس می‌گی، خرگوشه باید انقدر سرشو بکوبه به دیوار جعبه، انقدر کسی نره سراغش که درش بیاره، که خسته شه، که خوابش ببره. که یاد بگیره، وقتی قراره تو جعبه بمونه، باید بمونه.

 

 

+  پنجشنبه 1386/01/23 3:14 PM  آذین  | 

قرار است برویم از این خانه. نه به این زودی‌ها، اما ماندنی هم نیستیم. و من از همه‌ی این خانه، با همه‌ی سختی‌ها و آدم‌ها و خاطرات ناخوشایندش، دلم برای این پنجره‌ی بزرگ، این آسمان، این نور عصرگاهی بدجوری تنگ می‌شود.

خوشبخت‌ترین ِ زمینم، فراموش‌کارترین، آسوده‌ترین. وقتی بی‌دلهره روی تخت دراز می‌کشم، پرده را کنار می‌زنم، کتابی می‌خوانم، آهنگی گوش می‌دهم. یا می‌نویسم.

یا هیچ کاری نمی‌کنم. دراز می‌کشم و نگاه می‌کنم به آسمان، به چنارهای بلند روبه‌روی خانه، به پرنده‌هایی که آسمان را قاچ می‌کنند. و شلوغ‌بازی گنجشک‌های ساعت پنج عصر هم هست.

بعد تاریکی کم‌کم می‌رسد. از مسجد نزدیک خانه صدای قرآن می‌آید. و دل من آشوب می‌شود.

هول می‌شوم. دلم می‌خواهد لحظه را توی دست‌هایم بگیرم، نگه دارم.

اما شب می‌رسد، با یکی‌یکی نارنجی شدن پنجره‌های رو‌به‌رو.

...

شب را دوست ندارم، اگر که قد سایه‌ها بلندتر باشد، و قد دل‌آشوبی‌ها، و قد دل‌تنگی‌ها.

 

 

+  سه شنبه 1386/01/21 9:17 PM  آذین  | 

در گوشم می‌خواند: ای شاه درویشت منم...* بلند بلند می‌خواند و من از سکوت کوچه، از صدای ماشین‌ها، از شنیدن دومین بوق ماشینی که راهش را بسته‌ام، شانه خالی می‌کنم.

موسیقی هی به آخر می‌رسد و هی دوباره، آغاز می‌شود. و در این فاصله، چند ثانیه‌ای سکوت هست. و در فاصله چند متری‌ام، آن زن پیر خمیده‌ هست، با روسری بزرگ و قدیمی‌اش، ساک دستی بزرگش، قدم‌های کوتاهش.

دوست ندارم این سکوت را.

دوباره می‌خواند: درویش دل‌ریشت منم... و من با صدا اوج می‌گیرم. و پیرزنه دیگر نیست. و اندوه آهسته‌اش نیست، و ملال کوچه‌ی طولانی نیست.

هیچی، دیگر نیست.

 

 

* نقطه چند تایی موسیقی تلفیقی معرفی کرده. و من این روزها با این یکی زندگی می‌کنم. ذکر می‌گویم انگار.   

  ** قدیم‌ترها اینجا این بازیها رو نداشت، اما انگار حالا باید یوزر پسورد داشته باشین تا بشه دانلود کنین. خیلی سخت نیست، اما اگه حوصله‌ش نبود، لینک نقطه این بازیها رو نداره، صدای پروین کاکس رو دانلود کنین.

 

 

+  دوشنبه 1386/01/20 9:43 PM  آذین  | 

                 

تو اگر نباشی

آبی از آب تکان نمی‌خورد.

 

پرنده نمی‌خواند

خبری از غنچه‌های ناگهان نیست

و درخت‌ها

غمگینند.

 

تو اگر نباشی

باد خمیازه می‌کشد

ماه بی‌حوصله

پشت ابر پنهان می‌شود

و آبی از آب

تکان نمی‌خورد.

 

 * عکس را با اندازه بزرگتر اینجا ببینید.

+  یکشنبه 1386/01/19 10:45 PM  آذین  | 

...یا شاید خوشبختی برای من، وقتی است که زخم دلتنگی‌ام را به آنکه دلتنگش هستم نشان بدهم، بگویم برایش که چقدر می‌خواهمش، و نترسم از این‌که چرا لو داده‌ام دل طفلک‌م را.

نترسم از پوزخندش، وقتی رو از من برمی‌گرداند.

 

* گمان قبلی!  

  

 

+  شنبه 1386/01/18 7:3 PM  آذین  | 

بیا وظایف این دنیای مزخرف را تقسیم کنیم. غصه‌هایش از من، دلداری‌هایش از تو.

 

*مامان توی لباس آبی تیره بیمارستان زیبا بود. با چشم‌های رنگ عسل تیره‌ و چهره‌ی گر گرفته‌اش و اضطراب که چرا نمی‌تواند وانمود کند مضطرب نیست.

حالش خوب است الان.

+  جمعه 1386/01/17 4:46 PM  آذین  | 

                 

 

بعد یک دفعه، بی‌هوا، یادت می‌افتد که اگر نباشد؟ تلفن زده همان بعدازظهرش ها، با تو حرف زده، با مامان و بابا هم، صدایش هم شاد بوده. همین شنبه هم برمی‌گردد... اگر نباشد؟ دور باشد؟ نباشد؟

یادت می‌افتد که بلد نیستی، اگر او نباشد بلد نیستی اتفاق زندگی‌شان باشی. یادت می‌افتد اتفاق زندگی اوست.

...

شب، یا دم‌ صبح، نمی‌دانی در این بیدارخوابی‌ها چه کابوسی دیده‌ای که اشک‌ها می‌آیند. هوشیار نیستی و اشک‌ها می‌آیند. تعجب می‌کنی از خودت که ترس از دست دادن، در خواب هم رهایت نمی‌کند.

...

آن که می‌ترسد، از دست می‌دهد.

آن که رهاست، آن که نمی‌ترسد، از دست نمی‌دهد. یا... از دست می‌رود. می‌دانم.

 

* اصل عکس اینجاست.

 

**هی مامان! کاش می‌شد بهت بگم که سه سال پیش هم، به خودم هی زدم که واسه چی می‌خوای مامانتو؟ واسه کارایی که نمی‌کنی و اون واست می‌کنه؟

من از فردا می‌ترسم. از بغضی که مثل بار قبل، بی‌وقت بترکه. مثل الان، که تو داری تو خونه دور می‌چرخی و وسایل فردات رو برمی‌داری و هی سفارش‌های صدمن یه غاز می‌کنی، اون وقت من یه چند دقیقه تنفس گرفتم اینجا واسه خودم از حرفای مزخرف و خنده‌های زورکی و ادای آدم‌های قوی رو درآوردن. و این اشکای دم مشک می‌بارن.

مامان! از سه سال پیش من اصلا آدم نشدم. و هی گفتم هستی با من و هستی و هستی. و از نبودنت می‌ترسم. به هر دلیلی که باشه، از نبودنت می‌ترسم.

 

اینو اینجا میذارم، و نمی‌دونم واسه چی. نمی‌دونم.

+  چهارشنبه 1386/01/15 8:7 PM  آذین 

آفتاب، آسمان آبی و هوایی که یادت می‌آورد همه چیز به رنگ دیگری ست.

ماشینه پراید است. می‌نشینم عقب، پشت صندلی راننده. دخترکوچولوهه با مادرش می‌نشینند جلو. و دیگر کسی سوار نمی‌شود.

راننده صدای ضبطش را کمی زیادتر می‌کند، کریس دی‌برگ می‌خواند. چند وقت بود صدایش را نشنیده بودم؟ و مرد زمزمه می‌کند با او. و گاهی نه زمزمه، که درست و حسابی، تمام کلمات را با او ادا می‌کند.

دختره، با آن موهای بلند سیاهش، چشمان غمگینش، خیلی خیلی غمگینش، زیر زیرکی به مرد جوان نگاه می‌کند. با شگفتی، شرم و با این همه آرامش و آسودگی. و کریس دی‌برگ از صلح می‌خواند و مرد هم...

آفتاب هست، درخشش موهای دختره هست، نگاه جستجوگرش هست، مرد که بی‌توجه به او می‌خواند، هست و من که نگاهشان می‌کنم و دلم می‌خواهد بزرگراه جلال تا آخر دنیا ادامه داشته باشد. و من که بی دلیل بغض کرده‌ام.

...

زن خسته، با آن مقنعه و کیف کارمندی‌ش، پیاده می‌شود و دختره هم.

مرد با خوشرویی پیاده‌شان می‌کند.

و باز هم می‌خواند.

 

 

** تشکر بسیار از دوستانی که با گفتن این‌که تا شنبه تعطیلند و دلت بسوزد و اینها، کلی دلداری‌م دادند. :)

 

 

+  سه شنبه 1386/01/14 10:30 PM  آذین  | 

باران عزیز بالاخره به‌در‌کنندگان سیزدهمین روز را فرستاد خانه، وگرنه نمی‌دانم کی دست از سر پارک کنار خانه‌مان برمی‌داشتند. حالا مانده صدای دور چرخ ماشین‌ها روی خیابان‌های خیس. و حمید حامی که می‌خواند: کو هم‌قبیله، لیلای من کو!

...

تمام روزهای تعطیل را با ترس از این لحظات می‌گذارنی و بالاخره، لحظات ناگزیر می‌رسند.

همیشه قرار است سال نو را جور دیگری شروع کنی، همیشه سال نو برای تو به معنای حقیقی یعنی تولد، و همیشه کلی فکر و ایده داری.

اما همیشه، سیزده روزت را نمی‌دانی چه جوری می‌گذرانی و در پایان سیزدهمین روز، شبیه بچگی‌ها که تکالیف مزخرف عید مانده بود (همان ترس ناتموم گذاشتن جریمه های عید مدرسه)، باز هم مجله‌ها و کتاب‌ها و فیلم‌ها مانده‌اند. کارهای عقب مانده هم، همچنان عقب مانده.

یک‌هو پرت می‌شوی در روزمرگی روز چهاردهم.

...

سال نو از فردا آغاز می‌شود، نه از اول فروردین.

اول فروردین همه لاف نو شدن می‌زنند. بوی نویی لباس‌ها و پاکی خانه‌ها، گولمان می‌زند که نو شده‌ایم.

مردش یا زنش هستید، از فردا نو باشید!

...

همه‌ی این‌ها، یعنی غر. یعنی که وااای! فردا کی حال داره بره سر کار... یعنی که من از آغاز روزمرگی، بدجوری می‌ترسم.

+  دوشنبه 1386/01/13 8:36 PM  آذین  | 

خانواده خویشاوند درجه یک، لباس پلوخوری به تن و آجیل در دهان، تعریف می‌کنند که یکی دو روزی مهمان خویشاوند درجه 2 بوده‌اند و چقدر خوش گذشته.
این خویشاوند درجه دو، که شامل چندین خواهر و برادرند، یک جور عجیبی مهربان و مهمان‌نوازند. و ما هم خاطرات بسیاری از این مهربانی‌ها و مهمان‌نوازی‌ها داریم.
چند دقیقه که از گفتگو می‌گذرد، حواسم می‌رود به اینکه به این موضوع هم رحم نمی‌شود و حتی در تعریف کردن از خاطراتی که از بچگی تا به حال، از این دوستی‌ها و محبت‌ها هست، رقابت ناجوری راه افتاده.
مثل کمدی‌های اسلپ استیک، دو طرف فقط به اندازه‌ای صبر می‌کنند که کیکی که طرف مقابل پرتاب کرده، بخورد به دیوار (یا شاید هم صورتشان)، بعد رگبار خاطرات بهتر و شیرین‌تر و شرح افتخار آمیز تحویل گرفته شدن‌های بیشتر آغاز می‌شود.
...
خودم هم در این بازی بودم. مچ خودم را در حال پرتاب کردن یک کیک بزرگ خامه‌ای با پاپیون‌های صورتی گرفتم.

:(
+  دوشنبه 1386/01/13 1:25 AM  آذین  | 

صبر کرده بودم. آن چند ماه صبر کرده بودم که آرام بگیرم. آرام گرفتم، یا خیال کردم که آرام گرفتم.
...
آنجا، آن گوشه گیر کرده بودم. گوشه‌ی خستگی‌ها، دیوانه‌وار نوشتن‌ها. آنجا دائم برایم می‌نوشتند زندگی در کنار اندوه و دل‌تنگی چیزهای دیگری هم دارد. آنجا، ترسیده‌بودم. روزهای آخر گنگ شده بودم، می‌ترسیدم از نوشتن.
...
آنجا را با دل‌زدگی رها کردم. دل‌‌زده بودم از خودم، روزهایم، همه چیزم. رها کرده‌بودم برای رفتن به جای دیگری، و از نو آغاز کردن. رها کرده‌بودم و به پشت سرم نگاه نکرده بودم. روزهایم را، روزهای سخت پوست انداختنم را، روزهای بی‌شکلی و بدشکلی و چشم‌های سرخ صبحگاهی را گذاشته‌بودم ته یک صندوق و درش را هم محکم بسته بودم.
...
وقتی آرام گرفتم، یا خیال کردم که آرام گرفتم، باز هم آغاز کردم. این بار جایی دیگر، به خیال اینکه فارغ‌م از آنها که گوشه دماغشان را چین می‌دهند، که این همه تلخی و اندوه برای چه هست، و می‌نویسم، بی شرم از اینکه دیگران چه‌ها و چه‌ها فکر می‌کنند.
...
آغاز کردم. این بار آسوده‌تر. فکر می‌کردم اینجا بیشتر خودم هستم. اینجا از آن گوشه‌ی خستگی‌ها در آمده‌ام. اینجا اگر یک‌بار غر می‌زنم و گریه می‌کنم و می‌نویسم، بار دیگر می‌خندم و از گوشه‌ی چشم، با بدجنسی نگاه می‌کنم به همه چیز.
...
اینجا را بیشتر دوست دارم. برایم دوستان خوب پیدا کرد. تنها دل‌خوشی بعضی لحظه‌هایم شد. لحظه‌ام شد.
خودش، دوستم شد.
...
اما دوستی، یادم انداخت اینجا نوشته‌‌ای با فونت ایتالیک ندارد. یادم انداخت که آنجا، چیزی جا گذاشته‌ام و با خودم نیاوردمش اینجا. بهش گفتم شاید روزهای آن جور نوشتن‌ها گذشته، گفتم شاید گذشته‌ام از آن‌روزها.
...
می‌دانم اما، هر رها کردنی هزینه‌ای دارد. آنچه که پرداختم تا رها شوم، تا دوباره آغاز کنم، آن بی‌پروا نوشتن‌ها بود، با آن فونت ایتالیک.
...
حرفی نیست. دیگر اگر بخواهم هم، به سختی می‌توانم مثل آن روزها بنویسم. همان‌طور که خواندن‌ نامه‌های آن روزها برایم مثل کابوس می‌ماند.
...
فقط، می‌ترسم. می‌ترسم که حس آن نوشته‌های با فونت ایتالیک را هم، جایی پنهان کرده باشمش که حالا دیگر ندانم کجاست.
...
من چندان منظم نیستم. هنوز هم بلد نشده‌ام حس‌هایم را، درست و عادلانه بچینم کنار هم. همیشه یکی هست که قلدری کند و گردن بکشد و بقیه را کنار بزند. اما این حس‌م را، حس نوشته‌های با فونت ایتالیک‌م را، دوست دارم خیلی. طفلک مظلوم است، آن پشت‌ مشت‌ها گم شده. گاهی سرک می‌کشد و تا چشمش توی چشمم می‌افتد، گونه‌هایش رنگ گل می‌شود و سرش را دوباره می‌اندازد پایین.
...
اگر پیدایش کردم دوباره، اگر به خاطر این همه روز که نگاهم نگران، دنبالش نگشته بود، مرا ببخشد، دوباره مثل آن روزها نوشتن را، آغاز می کنم.
+  یکشنبه 1386/01/12 1:33 AM  آذین  | 

خودخواهم، فکر می‌کنم ناجور خودخواهم.
مقابل آدم‌ها می‌نشینم و هی، حرف می‌زنم از خودم. از دغدغه‌های ریز و درشت. چرت و پرت.
و نمی‌پرسم از آنها.
و شرم از پرسیدن را، این تابوی لعنتی در نزدن، وارد نشدن به اتاق‌ خصوصی دیگران را (مگر که دعوتت کنند)، بهانه‌ی خودخواهی‌ام می‌کنم.
...
بلد نیستم بخندانم، وقتی غصه دارد دیگری. بلد نیستم راه حرف را باز کنم، وقتی کسی حرفش نمی‌آید. بلد نیستم با شکلک‌ها و حروف دیجیتال، بغل کنم، ببوسم.
آن وقت انتظار دارم که دنیا وقتی غصه دارم، یک دقیقه برایم سکوت کند. پوف!
+  جمعه 1386/01/10 1:7 PM  آذین  | 

به بچه‌ گاو پلاستيكي كوچولوشو نشون ميدم و مي‌گم: گاوه چي مي‌گه؟ صداي گاوه چيه؟
با اون چشاي درشت و شفاف و سياهش، چند ثانيه با نگراني نگام مي‌كنه و مي‌گه: گاوه هيچي نمي‌گه، هيچ‌وقت حرف نمي‌زنه.
...
خنديدم و بوسیدمش و براي اونايي كه اونجا بودن تعريف كردم. بعد از اون هم براي چند نفر ديگه. و حالا بعد از دو سه روز، دعا دعا مي‌كنم يادش رفته باشه، كه من بعد از جوابش، بعد از خنده، بعد از بوسه، بهش گفتم گاوه مي‌گه مااا.

* اميدوارم عليرضا با اون نگاه گيج و باهوشش، اون لحظه اصلا به اين فكر نكرده باشه كه چرا گاوش با اون حرف نزده و با من زده.
** كي خلاص مي‌شم از اين كليشه‌هاي ارتباط با بچه‌ها، آدم‌ها، زندگي؟ اه! هميشه با تاخير مي‌فهمم چه گندي زدم.
+  پنجشنبه 1386/01/09 2:57 PM  آذین  | 



                  گل زرد و گل زرد و گل زرد!

شیطانکوه سر جایش بود. لاهیجان هم. شلوغ‌تر از آن بهار بارانی پنج شش سال پیش بود، بیشتر کشف شده‌بود، و تعجبی نداشت که مثل هرجایی که پای موجود دوپای ایرانی به آن رسیده، کثیف شده باشد. اما هنوز _ می‌شود گفت _ دوست‌اش داشتم.

با بوته‌های انبوه چای‌اش عکس گرفتیم، و کابین‌های نوی تله‌کابینش را با کابین‌های زهوار دررفته و کدر توچال مقایسه کردیم و نچ نچ كرديم.

برگشتنا، توی نمی‌دانم کدام خیابانش که درخت‌های بلندی شبیه ولیعصر تهران دارد، چند متری(!) پیاده راه رفتم و زیر بازی یک درمیان آفتاب و سایه برای اولین بار دلم خواست در شهری جز تهران زندگی می‌کردم؛ چند وقتی، میان مردم تازه‌ای با لهجه‌ی شمالی آشنا و نگاه‌های حرص‌درآر و نفس‌های آغشته به سیر.

گاهی بدجوری هوسش می‌زند به سرم، که رها شوم از چنبره‌ای که اسمش را گذاشته‌ام ناگزیری زندگی.

گرچه پشت‌بندش بلافاصله گلام نازنین وجودم می‌فرماید که: من می‌دونم تو هر جا بری همین ... ای!



* عكس، مربوط به جاده قزوين رشت است، نرسيده به رشت، جايي به اسم جمشيدآباد.

این يكي هم بام سبز لاهيجان است و این يكي، دشتهاي كوهين، كه خيلي دوستش دارم.

+  چهارشنبه 1386/01/08 10:6 AM  آذین  | 

دستاوردم از سه چهار روز چرخیدن در خطه‌ی سرسبز شمال وطن گرامی دق‌آور:

کاش می‌شد یک جاروبرقی بزرگ داشته باشم، و همه‌ی دشت‌ها را، دریا را، جنگل‌ها را، همه‌ی همه‌ی زمین را از شر این همه آشغال و نخاله و کیسه‌های پلاستیکی سیاه و سفید و بطری‌های لعنتی نوشابه و پوست پرتغال‌*های حال به هم زن، خلاص کنم.

* کارتون شهر گربه‌ها یادتان هست؟ و آن پایان‌بندی محشر را؟ روبات بزرگی که همه‌ی گربه‌های بدجنس را می‌بلعید و به موجوداتی مهربان تبدیل می‌کرد که همه‌ی حواسشان به گل‌ها و پروانه‌ها بود... کاش پایان‌بندی دنیا هم چیزی بود در همین مایه‌ها.

** پرتغال نه که مجید جان، پرتقال!

+  دوشنبه 1386/01/06 9:58 PM  آذین  | 

هنوز چند ساعتی مانده تا بیست و چهارسالگی. بیست و چهارسالگی ترسناک. بیست و چهار سالگی شادی‌آور.
...
پارسال، جایی نوشتم که بیست و سومین سوم فروردین را با ول گشتن توی خانه و یواشکی، جوری که کسی چرتش پاره نشود، سراغ یخچال رفتن، نوشتن، و اندوه گذراندم. نوشتم که سال بعد نباید اینجا باشم. با خشم و درماندگی نوشتم.
...
چیزهای زیادی تغییر کرد از بیست و سوم تا بیست و چهارم. بزرگ شدم، بیشتر از یک سال، گرچه لجبازی‌ها و حماقت‌ها هنوز هستند، اما بیشتر کنترلشان می‌کنم، یا دست کم، بیشتر می‌شناسمشان.
...
حرکتم کند است، بطئی است. برداشتن آجرهای کج و کوله‌ای که با سیمان سفت و سختی به هم چسبیده‌اند، آسان نیست. اما دارم برمی‌دارم آجرها را که دوباره بسازم، و تنها همین مایه‌ی امیدواری ست.
...
گرچه حرکتم آن‌قدر سریع نبود که بیست و چهارمین سوم فروردین را اینجا نباشم، اما گویا کسی مهربانی‌‌اش بیشتر از لیاقت من است و به عنوان جایزه‌ی همین حرکت کند، به سفر می‌بردم.
...
شاید لاهیجان، که خیلی دوستش دارم. اگر تصورم از آن زیبایی به هم نریزد!


* اینها را قبل از این نوشتم که امروز عصر برادرجان بیاید دنبالم، ببردم شهرکتاب نیاوران و کلی کالای فرهنگی برایم بخرد، بعدش توی آن آفتاب قشنگ اصل فروردینی برگردیم خانه، و ببینم خانم برادرجان همکلاسی‌های قدیمی‌ام را پیدا کرده و... هدیه‌های نامنتظر و هی تند و تند تشکر و مثلا مسخره‌بازی و رقصی که بلد نیستم و اینها.

** بدموقع که به دنیا بیایی همین است دیگر، اگر بخواهند غافلگیرت کنند، پدرصاحاب بچه شان در می‌آید!

+  جمعه 1386/01/03 1:29 AM  آذین  | 

عکس‌های سال تحویل سال 69، من و برادرجان و مامان و بابا. من هفت ساله‌ام. با دندانهای ریخته و موهای دوگوشی بسته، با چتری‌های روی پیشانی و لبخند پت و پهنی که خیلی ساده روی چهره‌ام نشسته. ساده، شبیه هفت‌سین ساده‌ و فقیرانه‌ای که انداخته‌ایم.
...
خوشبختی انگار همان جا ایستاده، توی همان عکس، توی رنگ زرد بلوزم، توی رژ لب قرمزی که مامان برایم زده، توی موهای سیاه مامان، نشستن نامتعادل بابا که دوربین را تنظیم کرده و دویده و آمده کنار ما نشسته، توی لبخند شیطان و کجکی برادرجان.
عکس بعدی از تحویل سال، دیگر نوجوانم. با همان قیافه‌ی کج و معوج نوجوانی. و لبخندهایی که بی‌دغدغه نیستند دیگر. و نگاهی که چیزی توش هست. چیزی که ساده نیست.
...
این چند سال، از 69 تا نمی‌دانم هفتاد و چند، از هفت سین خبری نبود. اصلا یادم نمی‌آید سال تحویل‌ها چه می‌کردیم. گم شده‌اند خاطرات آن سال‌ها.
اما بعدش، دوباره مهم شد تحویل سال. اندوه عمیق مامان و بابا کنار رفت، یا شاید هم من و برادرجان جذبش کردیم توی گوشت و پوستمان. آن‌قدر بزرگ شده‌بودیم که بیش از این نگذاریم زندگی را تعطیل کنند.
...
امسال سر سال‌تحویل بیدار نکردم کسی را. توی تاریکی، شمع‌های سفره را روشن کردم و سعی کردم توی چند لحظه‌ای که باقی مانده، آدم‌ها را به یاد بیاورم. آدم‌ها را و غم بزرگشان را.
...
راست می‌گویی، جهان، جهان دیگری می‌شود آن روز که نوروزش جور دیگری باشد.
...
کاش جهان را نو کنیم.


+  چهارشنبه 1386/01/01 8:39 PM  آذین  |