تبليغاتX
لحظه
               

می‌گویند آب شدی چرا؟

و من فکر می‌کنم اگر آب شده‌بودم، اگر آب بودم، جاری می‌شدم، از جوی‌ها و رودها و دریاها و کوه‌ها، از فاضلاب‌ها حتی، از آسمان، از ابر، از اشک، می‌رسیدم به تو.

هیچ چیز نمی‌تواند مقابل آب بایستد.

 

* عکس از اینجا.

+  پنجشنبه 1386/03/31 8:41 PM  آذین  | 

خیلی کوچک است گاهی اینجا. مثل زندگی می‌ماند. گاهی چنان بیزارت می‌کند که دیگر تحمل تصویر ثابت خودت و دیگری را در صفحات رنگ‌به رنگ‌ش نداری. اما درست سر بزنگاه، وقتی فقط یک تلنگر لازم است که بزنی زیر کاسه و کوزه‌ی همه چیز و رها کنی و "بروی"، آس‌ش را رو می‌کند: یک کامنت، یک میل، یک دوست تازه، یک روح نزدیک، یک خط نوشته که تو را می‌برد جایی که نباید، چند دقیقه‌ای موسیقی که دلتنگ‌ت کند، مست‌ت کند، دیوانه‌ات کند.

و تو درمی‌مانی. با چهره‌ی خیس از اشک، لبخند می‌زنی. تسلیم‌ش می‌شوی. و به هنوز بزرگی‌ش، به نامنتظره‌گی‌ش، به آن قابلیت ترس‌آوری که هر لحظه می‌تواند از اوج به زیر بکشاندت و برعکس، ایمان می‌آوری.

به زندگی می‌ماند اینجا. به معشوق بی‌‌رحمی که خوارت می‌کند، از تنفر لبریزت می‌کند، اما باز، در آستانه‌ی رفتن، لبخندی شرورانه می‌زند و تو را به سوی خود می‌کشد، نوازشت می‌کند.

و تو دیوانه‌وار دوستش داری، و نداری.

+  چهارشنبه 1386/03/30 9:12 PM  آذین  | 

دست می‌کنم توی موها. و با آن دسته موی زبر و بی‌حالت، بالای گردن، بازی می‌کنم. این چند تار مو، مونس دست‌های من بوده‌اند. در سال‌های طولانی. شب‌ها و روزهای امتحان و درس خواندن‌های سخت ِ مثل جان کندن، بعدازظهرها و نیمه‌شب‌های دلچسب کتاب‌خواندن و رویا بافتن. در تلاش برای حالت دادن‌شان، صاف کردن‌شان. برای جا دادن‌شان توی گیره یا کشی که بقیه موها را به بند کشیده. تلاش بیهوده.

دسته موی زبر و بی‌حالت و سرکش و غریب من.

+  سه شنبه 1386/03/29 11:30 PM  آذین  | 

«... گذشته از این، خدمات بزرگی به انسانیت کرده‌ام. مثلا یک بار وقتی که در لوس‌آنجلس سر کنسول فرانسه بودم – شغلی که آشکارا الزامات خاصی همراه دارد- یک روز صبح مرغ شهدخواری را توی اتاق نشیمن خود دیدم. حیوانک می‌دانست که آنجا خانه‌ی من است و با اطمینان آمده بود، اما وزش بادی در را بست و پرنده تمام شب را بین چهاردیواری اتاق محبوس شد. پرنده‌ی کوچک که قادر به درک موقعیت نبود، روی مخده‌ای نشست. تمام شهامت‌اش از دست رفته بود و دیگر برای پرواز تلاشی نمی‌کرد. آنگاه با غم‌انگیزترین صدایی که تا کنون شنیده‌ام گریه کرد، زیرا آدم هرگز صدای خود را نمی‌شنود. پنجره را گشودم و پرنده به بیرون پرواز کرد. هرگز به آن اندازه خوشحال نشدم و دانستم که بیهوده زنده نیستم. »

 

میعاد در سپیده‌دم

رومن گاری

ترجمه مهدی غبرایی

کتابسرای تندیس

 

+  سه شنبه 1386/03/29 0:56 AM  آذین  | 

دیشب همان موقع که برای چندمین بار برق رفت، بلند شده‌بودم از پشت میز که "فرنی و زویی" را از کنار تخت بردارم و باز صفحات آخرش را بخوانم. شاید که آرامم کند.

نشد. همه جا دوباره تاریک شد.

خوابم نبرد. ایستادم روی تخت و پیشانی‌م را چسباندم به شیشه. و نگاه کردم به کوچه‌ و پنجره‌های تاریک. به تنها چراغ برق کوچه با آن نور سفید دوست‌ناداشتنی‌ش و شب‌پره‌های عاشق که دورش می‌چرخیدند. و ماشین‌های بزرگراه که صداشان این همه نزدیک بود و نور چراغ‌هاشان و ملال و اندوهی که می‌بردند و می‌آوردند.

و آسمان، پیش زمین روشن بود.

بعد از مدت‌ها، دلم خواست که شب زودتر بگذرد. بعد از مدت‌ها که سنگینی شب را پنهان کرده‌بودم زیر نور مانیتور.  

صبح اما دور بود. مثل هر چیزی و هر کسی که باید نزدیک باشد و نیست.

...

 Canone inverso ی موریکونه را گوش ‌کردم از توی موبایل، هی پشت سر هم، تا خواب. تا باز دوباره خواب بد.  

...

چند روزی نباید باشم اینجا. شاید یکی‌دو روز، شاید کمتر، شاید بیشتر.

 

+  پنجشنبه 1386/03/24 3:42 PM  آذین 

این روزها خواب می‌بینم. همه‌اش. خواب‌ها آنقدر شلوغند و پر از آدم و پر از اتفاق و پر از اضطراب، که هیچ کدام یادم نمی‌مانند. بیدار که می‌شوم، از این خواب‌های عمیق و عجیب، بیدار که می‌شوم، تمنا می‌کنم که یادم بیاید و هیچ چیز جز تصویری گنگ و گاهی مضحک و بی‌معنی یادم نیست.

اما یادم مانده، همین یک ذره یادم مانده که جایی بودم و می‌خواستم فرار کنم از چیزی. نمی‌دانم چه بود. نمی‌دانم. اما باید به دریا می‌زدم. دریایی کدر و بزرگ که افقش سیاه بود. و انگار می‌شد. من اما ترسیدم از تن زدن به آن آب گرم.

می‌شد بروم، یک جوری عجیبی می‌شد به آب بزنم و تا دورها، تا یک جای خوب نمی‌دانم کجا بروم. می‌شد و نرفتم.

غمگینم می‌کند این خواب.  غمگینم می‌کنند این خواب‌های آشفته‌ی لعنتی.

 

 

+  چهارشنبه 1386/03/23 1:1 AM  آذین  | 

                   من عاشق این تصویرم..:)

با تو

می‌خواستم لحظه را نگه دارم

ماهی شد!

 

 

 

 

"هرچه نزدیک‌تر به تو، آسمان آبی‌تر"

قدسی قاضی نور

انتشارات سالی

 * تصویر از اینجا.

+  دوشنبه 1386/03/21 10:45 PM  آذین  | 

نه مثل پرنده

از آسماني كه پاسبان ندارد

نه مثل نسيم

تن ساييده به سيم‌هاي خاردار

مثل يك آدم

دوساعت در صف مي‌ايستم

پاسپورتم مهر مي‌خورد

و از مرز مي‌گذرم

از آنچه هوا و زمين را تقسيم مي‌كند

از آنچه آب و باد و خاك را

از آنچه چگونه به دنيا آمدن

و چگونه مردن را...

 

سید ضیاء قاسمی*

 

مجری به مرد روحانی مشاور خانواده جوان روشنفکر خوش‌پوش خوش‌صدا، از جوانی می‌گوید که طبق توصیه‌ی جلسه‌ی قبل حاج‌آقا، که دخترتان را به مرد دین‌دار بدهید، گفته دین دارد، اما مسلمان نیست. و البته که عاشق دختری مسلمان شده است.

حاج‌آقا لبخند دلنشینش را قورت می‌دهد و جدی می‌شود: بعضی چیزها قانون است. در مذهب ما و کشور ما. مرد نامسلمان نمی‌تواند با زن مسلمان ازدواج کند. مرد غیر ایرانی هم با زن ایرانی. خب... خیلی جاهای دنیا چنین قوانینی هست و باید به قوانین احترام گذاشت...

 

به مرزها فکر می‌کنم. به مرزها که بر سرش جان داده‌اند، جان می‌دهند. مرزهای پیدا و ناپیدای نفرت‌انگیز.

 

* شاعر افغان میهمان ایران، که تازگی‌ها از میهن پرافتخارمان بیرونش کردند.

+  یکشنبه 1386/03/20 8:40 PM  آذین  | 

Hbdk یعنی آذین. وقتی حواست نیست و فونت را فارسی نکرده‌ای. یک عالمه کلمه آشنای دیگر هم هست. مثلا google می‌شود لخخگل، سلام می‌شود  sghl، baashe می‌شود ذششساث،lahhzeh  می‌شود مششاظثا، ohoom  می‌شود خاخخئ و...

گفتم با خودم به جای این‌که مثل خیلی وقتها حرصم بگیرد از این که یک خط تایپ می‌کنم و بعد سرم را می‌گیرم بالا و می‌بینم فونت را عوض نکرده‌ام، کمی با این آشنایی کلمات حال کنم. خب، حال کردم!

 

:)

 

 

* بعدنوشت: بهار درست ميگه،  googleمي‌شه لخخلمث!

+  شنبه 1386/03/19 10:4 PM  آذین  | 

                            

نمی‌دانم سفر یعنی چه. این را وقتی می‌روم سفر و می‌آیم می‌فهمم. درست‌تر بگویم، نمی‌دانم از سفر چه می‌خواهم. انگار لحظه‌هایم ناتمام باشند همیشه. انگار که چیزی کم باشد. شده گاهی روبه‌روی همین پنجره دراز بکشم و لحظه‌ام تمام باشد، اما از سفر که برمی‌گردم، نه... سفرم تمام نیست.

راه را بیشتر از مقصد دوست دارم. نشستن روی صندلی عقب را، گوش کردن به آهنگ‌هایی را که هم مامان و بابا دوست داشته باشند و هم من (و نه به قول مامان آهنگ‌های خلی من)، و نگاه به دو طرف جاده، اجازه دادن به روسری که بی‌هوا بیفتد روی شانه و باد باشد که بپیچد توی موها، و دشت‌ها باشند، خورشید و کوه‌ها و ابرها. یا مثل این‌دفعه‌ مه باشد که کم‌کم نزدیکش شوی و یک‌باره همه‌جا را بگیرد و دیگر هیچ چیز نبینی، حتی ماشین جلویی را.

اما، همه‌ی این‌ها هست و سفر تمام نیست. شاید، باید تنهایی باشد، تنهایی تمام، تا سفر تمام شود، تا بی‌آنکه کوتاه بیایی و کم باشی، خودت باشی. شاید هم نباید تنها باشی، هیچ. شاید، باید وقتی رسیدی به گندم‌زاری، به دریایی، سکوتت مال خودت باشد و ندزدندش آدم‌هایی که باید باهاشان باشی و نباشی. شاید، باید توی جاده آهنگ خلی گوش کنی و وقتی رسیدی به گندم‌زار، دراز بکشی لابه‌لای شاخه‌های زبرش و نترسی از نگاه فلانی و از ماری که می‌گویند لای گندم‌ها است. 

 

 

* محل عکس نزدیک ساری‌ست. جایی به اسم خارکش، به فتح ک.

 

+  جمعه 1386/03/18 1:34 PM  آذین  | 

می‌دانی، آدم حسابی‌ها همه چیزشان روی اصول است به قول بابا. اما اصولی که من بهش می‌گویم بی‌اصولی.

یک آدم حسابی اگر مرده‌ی ساعت‌مچی نه چندان ژیگولانسش هم باشد، توی تاکسی دستش را جوری نمی‌گذارد که بغل دستی‌هه ساعتش را ببیند.

یک آدم حسابی وقتی کاری کرده، کمکی، فداکاری‌ای چیزی، مثلا دو بار ظرف شسته، حتی یک‌بار هم بهش اشاره نمی‌کند. (دقت کن، حتی یک‌بار.)

یک آدم حسابی، وقتی یک جای تنش کبود می‌شود، هی یک جوری نمی‌نشیند که مامانه لکه‌ی آبی-قرمز-بنفش روی ساق پایش را ببیند و نگرانی‌هه یادش بیاید.

یک آدم حسابی، توضیح نمی‌دهد. ساکت است. زیاد حرف نمی‌زند. هیچ جوری صحبت را به جایی نمی‌کشد که مجبور شود - می‌فهمی؟ مجبور شود- از خودش تعریف کند.

یک آدم حسابی، اگر (در واقع بیشتر وقت‌ها) آدم حسابی‌تر از خودش ببیند، کله‌شق‌بازی در نمی‌آورد و یارو را دست کم نمی‌گیرد و هی توی ذهنش دنبال عیب ازش نمی‌گردد و توی دلش بهش حسودی نمی‌کند. آدم حسابی فقط احترام می‌گذارد و دوست می‌دارد.

یک آدم حسابی با یک تعریف یک‌جمله‌ای روزش خوش نمی‌شود و با یک انتقاد یک کلمه‌ای یک هفته‌اش ناخوش.

یک آدم حسابی آدم است و بعضی وقت‌ها- خوش انصاف! دست‌کم بعضی‌وقت‌ها- بی‌خیال جزئیات می‌شود و این‌قدر از کوچکترین تصویری که می‌بیند در قلب بی‌صاحابش پرونده نمی‌سازد.

یک آدم حسابی وقتی قرار است برود، قشنگ می‌رود. مقدمه‌چینی نمی‌کند. به قول یک خانمی، با رفتنش پادشاهی نمی‌کند. قشنگ گورش را برمی‌دارد و گم می‌کند.

یک آدم حسابی، وقتی قرار است دیگر وبلاگ ننویسد، دیگر نمی‌نویسد. پست خداحافظی و اشک و فین و شما همه‌تان نامرد بودید، جز فی‌فی جون و کامی جون و چی‌چی جون و اینها، در اصول آدم حسابی‌ها نمی‌گنجد.  

یک آدم حسابی، مردنش هم قشنگ است. و این یکی هیچ توضیحی ندارد.

 

***

توضیح ضروری: من هنوز آدم حسابی نیستم، نشدم. کاش بشوم.

 

***

توضیح غیرضروری: دو سه روزی سفر بودم. اگر آمدید و نبودم، ببخشید. اگر نیامدید هم که هیچی، بی‌حسابیم.  

+  پنجشنبه 1386/03/17 0:36 AM  آذین  | 

                 dancing to the sun

می‌گردم توی عکس‌ها و یکی پشت سر آن یکی، نفسم را می‌برند. دانه دانه بازشان می‌کنم. یک جوری باید تقسیمشان کنم. حس زیبایی‌شان را با یکی تقسیم کنم. بعضی‌ها را لینک می‌گذارم. برای دوستی که می‌دانم قاصدک دوست دارد، برای آن یکی که گل ریز سفید، برای آن یکی که از پریدن و نخ و پرواز گفته، برای اویی که هلاک نگاه کبوتر است...

و این یکی، می‌ماند برای خودم. توی این تاریکی خوشایند هوای ابری، پائولای تئوداریکیس گوش می‌کنم هی پشت سر هم، و نه به عکس، که به زنی فکر می‌کنم که توانسته آن طوری پابرهنه روی آسفالت جاده‌‌هه بپرد و یکی ازش عکس بگیرد.

یکی توانسته، یکی می‌تواند بپرد.

بپرد.

بپرد.

 

 

* عکس هم که... از اینجا.

 

 

+  شنبه 1386/03/12 6:23 PM  آذین  | 

آن‌که نیاز دارد، عاشق می‌شود؟ آن‌که عاشق می‌شود، تازه معنی نیاز را می‌فهمد؟

آن‌که کامل باشد، عاشق نمی‌شود؟ عاشق می‌شود تا کامل شود؟

چون تنهاست عاشق می‌شود؟ عاشق که می‌شود، تنهایی، تازه از راه می‌رسد؟

چون می‌ترسد، عاشق می‌شود؟ چون نمی‌ترسد؟

عاشق که می‌شود، دیگر نمی‌ترسد؟ یا تازه... می‌ترسد؟

 

 

* And you think that love is only for the lucky and the strong…

(+)

(Lyrics)

 

+  جمعه 1386/03/11 7:11 PM  آذین  | 

گاهی خودم هم نمی‌دانم این که هستم واقعی‌ست یا آیم آلویز پریتندینگ؟ برای خودم هم ها حتی.

 

+  جمعه 1386/03/11 0:3 AM  آذین  | 

نه، واقعا یعنی چی که قفس پرنده‌هه رو می‌ذاری رو درخت؟ مثلا میخوای بهش حال بدی؟

 

+  چهارشنبه 1386/03/09 10:59 PM  آذین  | 

بالا و پایین شدن‌هایم را، یکی در میان برایت تعریف می‌کنم. شاید هم بیشتر از یکی در میان. دست خودم نیست. می‌دانم مهربانی و درک می‌کنی، بیشتر از آنی که فکرش را بتوانم بکنم، اما گاهی خودم هم حوصله‌ی خودم را، این خود دیوانه‌ی گاهی دچار دل‌مردگی‌های موضعی و مقطعی غیر قابل ابراز نکردن را ندارم.

نه که نقش بازی کنم، اما خوب... بهتر است آدم دستی به سر و رویش بکشد و توی آینه نگاهی کند، وقتی کسی که دوستش دارد، در می‌زند.

 

(+)

+  چهارشنبه 1386/03/09 0:20 AM  آذین  | 

عین خوابزده‌ها، با ترس نگاه می‌کنم به حجم کارها و وظایفی که روی هم تلنبار شده‌اند و می‌شوند و هیچ کاری نمی‌کنم. انگار باور نمی‌کنم که ماندنی‌ام و کارها، چه دوستشان داشته باشم چه نه، بیخ ریش نداشته‌ام چسبیده‌اند بدجور.

دلم می‌خواهد بروم. از هر کجا که هستم، بروم. مرض رفتن گرفته‌ام، داشته‌ام. مرض این‌که دلم نمی‌خواهد جایی وصل باشم. به همه‌ی آنها که می‌روند، حسودی‌م می‌شود.

خوب... می‌شود گفت این مرض از اوان کودکی در من ریشه داشته! یک وقتی تمام عشق و حالم (در واقع مرضم) این بود که وسط زنگ یکی بیاید دنبالم و زودتر از بقیه بچه‌ها، و زیر نگاه حسرت‌بارشان از کلاس بروم بیرون.

بیرون، بیرون ِ آزاد . و ماندن تمام آن ماندن‌ها و شباهت‌ها و روزمرگی‌ها و خستگی‌ها، پشت در. 

هنوز هم همین طورم. هنوز هم فوبیای ماندن دارم.  

می‌ترسم بمانم.

و نمی‌دانم رسیدنی، آرام گرفتنی، برایم در کار هست یا نه.

 

* من اصولا در مورد موسیقی جنبه ندارم. این لینک را دوست‌جانی برایم فرستاد که کار طراحی سایتشان را ببینم. تا شصت ساعت بعدش همین‌جوری F5 می‌زدم که صفحه دوباره لود شود و این سنتوره هی بنوازد...

 

+  دوشنبه 1386/03/07 9:49 PM  آذین  | 

ایت مینتس اگو. میل را آن موقع فرستادی. نشسته‌ام اینجا، که پر است از آدم‌های غریبه، و دلم هری ریخته پایین. از احتمال حضورت. از واقعیتی شبیه این که تو اینجا بوده‌ای، یا عطرت اینجا پیچیده، یا دست برده‌ای و دفترچه‌ای را کجکی گذاشته‌ای روی میز. یعنی که من آمده‌بودم و تو نبودی.

ایت مینتس اگو. و دلم می‌خواهد باشی. نرفته‌باشی. و هشت دقیقه‌ی لعنتی نگذشته باشد از رسیدنم به جایی (جایی؟) که تو بوده‌ای.

...

آخ از این میل‌ها و پی‌ام‌ها و شکلک‌ها و اسمایلی‌ها.

...

نمی‌دانم دوست داشته باشم اینجا را، این مجازیت! را، یا متنفر باشم ازش. که حکایتش انگار درست همان حکایت نشان دادن آب به آدم تشنه است. ملت صد، صد و پنجاه سال پیش کلی خوش بوده‌اند که وقتی کسی نبوده، نبوده دیگر! نامه هم اگر قرار می‌بوده باشد، اووووه! تا می‌رسیده بیات می‌شده. نه این که کنار نامه‌ی طرف نوشته باشند ایت مینتس اگو...

...

نچ. اینجا نمی‌تواند، تاب نمی‌آورد. حجم خواستن و دلتنگی و واقعیتی را که داریم و هستیم.

+  یکشنبه 1386/03/06 5:40 PM  آذین  | 

اتوبان حکیم. صبح. آفتاب و کمی هم باد. ماشین کناری از این وانت گنده‌هاست. قرمز آجری. قدیمی. 

بچه‌هه، با آن موهای روشن کوتاه و لختش. از پنجره، فقط سرش که پایین گرفته پیداست. دارد تند تند یک چیزی می‌خورد. بغل مامانش نشسته. چهار یا پنج ساله است به گمانم. و باد با موها بازی می‌کند.

از خروجی بعدی جدا می شویم.

خرمایی‌های تابناک رقصنده با باد، دور می‌شوند.

 

+  شنبه 1386/03/05 7:32 PM  آذین  | 

                  

  

آغاز دست‌های تو بود

با گریه ‌کنم‌هایت

کنار ویرانی کلمات

و انحنای تن حوا

میعادگاه تنفس و گاه بود و خواهش دست

بر خیس می‌باردم‌هایت

نگاه کن به آب و این خلوت آبی

گیاه شیشه‌ترین و ماه پوشیده

پیراهن تشنج من

و عشق که می‌گذرد با پاهای گناه

از می‌گذری‌هایم

که من از شاید آمده‌ام

که تو از هرگز من

با دست‌هایت آمده‌ای

و لیوانی پر از موسیقی

تا می‌شنوم‌هایت.

 

بیژن نجدی

 

* تیره‌ها، یعنی که دوستشان دارم.

* عکس هم معلومه که از اینجا.

 

 

+  پنجشنبه 1386/03/03 5:12 PM  آذین  | 

با آرزوی اینکه آقای او.جی به زودی یک شعبه لونا پارک احداث کند و خلقی از نگرانی رها شوند و دست از این بازی‌ها بردارند، عطف به امر بامدادخان من همه‌ی زورم را می‌زنم که پنج عدد سوال باحال پنج‌تایی از خودم در بکنم. بی‌مزگی احتمالی را پیشاپیش عفو بفرمایید:

 

1-       پنج نقطه بدنتان که دوست ندارید.

2-       پنج تا آدم که به شدت بهشان حسودی می‌کنید، گرچه همیشه با حسن نیت به آنها لبخند می‌زنید.

3-       پنج نفر که جلوشان بدجوری دست و پاتان را گم می‌کنید.

4-       پنج وبلاگی که هی برایشان کامنت گذاشته‌اید و محبت در کرده‌اید، اما به ...‌شان هم نگرفته‌اند.

5-       پنج بلاگری که دلتان نمی‌خواهد قیافه‌شان را ببینید.

 

و چون جر زنی، اصولا و همچنان لطف خودش را دارد، (و راستش چون نمی‌دانم کی به کی بوده و کی‌ها دعوت شدند و کی‌ها نه) من باز هم کسی را دعوت نمی‌کنم.

 

:)

+  چهارشنبه 1386/03/02 11:54 PM  آذین  | 

حرصم می‌گیرد از خانم دکتر فلان، یا آقای استاد بهمان، که قژ قژ صندلی‌ها، سرفه، خم و راست شدن حضار با ادب، تک‌سرفه‌ها، آن یکی آقاهه که در ردیف پنجم از پایین چرت می‌زند و سرش هی یهویی می‌افتد پایین و خلاصه یک عالمه نشانه کسل‌کنندگی‌اش را نمی‌بیند، یا به رویش نمی‌آورد که باید "سخن کوتاه کند".

خودم آدم چندان هیجان‌برانگیزی نیستم اما حداقل آی‌کیو یا جنبه‌اش را دارم که خیلی "اطاله کلام" نفرمایم!

 

* من باز دیکته‌ام ته کشید، غژ غژ؟

+  سه شنبه 1386/03/01 9:58 PM  آذین  |