تبليغاتX
لحظه

این‌جا می‌توانست نباشد. همان‌طور که این چند روز نبود. و هیچ اتفاقی نیفتاد.

...

می‌توانستم نباشم. وقتی به فاصله‌ی چند ثانیه می‌شود محکم خورد به بدنه‌ی یک اتوبوس و بعد رفت زیر خاک.

بعد هم تمام شد.

...

سرم را تکیه داده بودم به شیشه‌ی اتوبوس. داشت غروب می‌شد و دشت‌های عزیز کوهین بود و ابرها که آمده‌بودند از کوه‌ها پایین و باد که هی شکل‌شان را عوض می کرد و دل من، که آن همه غربت و اضطراب.

...

دلم نمی‌خواست برسم. که شب برسد.

...

دیدم تک‌درخت‌ها هستند، آن دشت‌های عزیز ِ همیشه‌گی هستند. باد هست، پرنده‌ هست. ابر هست.

و من می‌توانم نباشم.

و مرگ می‌تواند روی همه چیز خط بکشد. مرگ می‌تواند همه چیز را بی‌معنا کند.

همه چیز را.

+  یکشنبه 1386/04/31 4:25 PM  آذین  | 

می‌دانم... می‌دانم که توی همین صفحه هم، دست کم می‌شود هشتصد تا موضوع دیگر برای غصه خوردن پیدا کرد (مثل کارخانه‌های سیگار سازی ای که هدف‌ فروش‌شان را بچه‌های آفریقایی گذاشته‌اند)، اما، ببخش من را که همین چند خط هم آزارم داد.

که توی این دنیای مزخرف، حتی وقتی داری ماست‌ت را می‌خوری، نمی‌توانی آرام بگیری. نباید آرام بگیری.

می‌رسی خانه و هیچ چیز توی یخچال نیست برای خوردن، مثلا. بعد یک عدد کنسرو تن ماهی بی‌خطر را برمی‌داری که نوش جان کنی. "اين نوع از ماهي تن، هنگام صيد شدن به سختي تقلا مي‌کند و پژوهشگران بر اين باورند که اين تقلا دماي بدن ماهي‌ها را افزايش مي‌دهد."

یک ماهی تن بزرگ و خجالتی و مضطرب ِ دربند... مثل اضطراب‌های تو، جان‌دادن‌های تو... "ماهيهاي تن خصوصاً هنگامي که دسته جمعي در يک تور ميافتند و همين طور وقتي که در تعداد بالا در مراکز پرورش ماهي نگهداري ميشوند، ناآرام هستند." حالا یک هه بینداز گوشه‌ی صدات. می‌دانم... حواسم هست به خبر اعدام آن چند نفر توی صفحه‌ی حوادث. به آن همه آدم که برای تماشا رفته بودند. به توجیه‌های قشنگی که بعد از آن سنگسار چاپ شده... "مردم دوست دارند ماهي تن را به صورت تازه استفاده کنند، اما تلاش اين حيوان پيش از صيد ميزان تازگي و کيفيت را کاهش ميدهد." 

کیفیت یک ماهی تن ناآرام... "سادهترين راه حل، آرام نگه داشتن ماهيها و سريع کشتنشان هنگامي است که آرام هستند."

...

هی! هرگز آرام نگیر...!  

 

+  سه شنبه 1386/04/26 6:28 PM  آذین  | 

تصویر رفتن را دوست ندارم هیچ. چی هست که از رفتن بدتر باشد؟

...

و چی هست که زیباتر؟ اعتراف کن دیگر... اعتراف کن! که آمدن، که ماندن، قشنگی‌شان را از همین رفتن دارند.

...

خب! اعتراف می‌کنم. رفتن را اما دوست ندارم. نبودن را هم. هر چه هم که زیبا. هر چه هم که این تراژدی لعنتی زیبا باشد. موسیقی غمگین زیبا باشد. نداشتن زیبا باشد. خواستن زیبا باشد.

...

نچ... دوست ندارم. می‌پذیرم‌ش این دفعه، استثنائاً، چون می‌دانم آمدنی دارد در دلش.

...

دیدن‌ش سخت بود. آن بی‌دست‌وپایی لعنتی. ندانستن که چه کنی الان؟ که انگار آستین‌هایت زیادی کوتاهند و پاهایت زیادی بلند.

...

دیدن‌ت سخت است. و نگاه آرامت. و برگشتن، به زور از شیشه‌ی تاکسی نگاه کردن، که شانه‌هایت این‌بار. که بندهای کیف سیاهه.

...

می‌دانی... همیشه آنکه سوار ماشین‌ دور می‌شود، همانی نیست که می‌رود.

+  دوشنبه 1386/04/25 8:17 PM  آذین  | 

برایم نامه بنویس دوست جان. پست‌ش کن. حوصله‌ی دنگ و فنگ پست را نداری، عیبی ندارد. بغض دیدن دست‌خطت را قورت می‌دهم، میل بزن.

بگذار به جای این همه سند تو آل، این همه اسپم، این همه میل کاری دستور و دستور، کلمه‌های تو آرامم کنند.

برایم بنویس دوست جان. خواهش می‌کنم از تو.

دلم تنگ است برای نامنتظره‌گی...

 

+  یکشنبه 1386/04/24 5:48 PM  آذین  | 

I have often told you stories

About the way

I lived the life of a drifter

Waiting for the day

When Id take your hand

And sing you songs

Then maybe you would say

Come lay with me love me

And I would surely stay

 

But I feel Im growing older

And the songs that I have sung

Echo in the distance

Like the sound

Of a windmill goin round

I guess Ill always be

...A soldier of fortune

(+)

 

می‌دانم... قبلا هم گذاشته بودمش اینجا. اما باید یک جوری معلوم شود چقدر بهش گوش می‌دهم، نه؟

هر بار با خودم می‌گویم تا همین جا بهش گوش می‌کنم. تا آخر همین بند دوم. بعدش دیگر نه. اما هر بار ترانه به انتها می‌رسد و دوباره، قول و قرارها از سر.

آی هو آفن تل یو استوریز... اباوت دِ وی...

این  آفن‌ش منم. آن  ویتینگ فور  اِ  دی‌ اش. آن  سولجر آو  فورچون اش...

این ترانه‌ی من است. ترانه‌ی چندین آدم دیگر بوده توی دنیا، خدا می‌داند.

 

                                                      

+  شنبه 1386/04/23 9:22 PM  آذین  | 

                                

" من پیش از دیدن او تنها بودم. خجالتی بودم. غمگین بودم اما دلم مال خودم بود. می‌دانستم چه کنم. با دردهای خودم می‌ساختم. اما حالا عاشق شدم. عشق مرا گرم کرد. از تنهایی درآورد. اما غم عشق با همه‌ی شیرینی، سخت جانم را آزار می‌دهد. جلوی درباریان و مردم فضول چه رسوایی راه انداختم با این عشقم. اگر عاشق پسر پادشاهی می‌شدم عیب نبود. اگر عاشق پسر وزیر می‌شدم عیب نبود. اگر عاشق پسر وزیر می‌شدم کسی چیزی نمی‌گفت. حتی اگر عاشق پسر چوپانی فقیر و زیبا می‌شدم، هیچ کس تعجب نمی‌کرد و مرا دیوانه نمی‌خواند. توی قصه‌ها پر است از عشق دختر پادشاه به پسر چوپان فقیر یا شاهزاده‌ای که با اسب سفید می‌آید. اما این که دختر سلطانی عاشق پرنده‌ی بدبخت و ریزه‌میزه‌ای بشود، از آن حرف‌هاست… "

 

نه تر و نه خشک

هوشنگ مرادی کرمانی

تصویرگر: اردشیر رستمی

انتشارات معین

 *عکس از اینجا.

+  جمعه 1386/04/22 5:44 PM  آذین  | 

اعتراف می‌کنم که گرچه هنوز کله‌شقانه از به همراه داشتن "همراه" سرباز می‌زنم، اما دیگر شب‌ها از خیابان می‌ترسم. از بوق آن ماشینه که جلوی آن همه آدم، که منتظر ماشین‌ند، فقط جلو پای من ترمز می‌کند، از راننده‌هه، با آن نگاه مزخرفش، از سایه‌ای که احساس می کنم پشت سرم راه می‌رود و وقتی با شرمندگی بر می‌گردم، می‌بینم که سایه‌ی خودم است که زیادی طولانی شده، از آن دو تا پسری که چند قدم جلوتر راه می‌روند و یکی‌شان برمی‌گردد و نگاهم می‌کند، از مسافرکش‌ها، از همه‌ی نگاه‌های حریص...

پا تند می‌کنم توی پیاده‌رو. با خودم می‌گویم لابد از گرمای لعنتی‌ست که دیگر کمتر، راه رفتن توی خیابان‌ها را دوست دارم...

 

+  پنجشنبه 1386/04/21 11:0 PM  آذین  | 

... و من الان چقدر دلتنگ آن لحظه شدم. و چه بد که لحظه‌ها منحصر به فردند و هر تلاشی برای تکرارشان، همه چیز را خراب می‌کند. لحظه‌ها کم هستند. برای این زندگانی دراز و ملال‌آورمان، لحظه‌ها کم هستند. بی‌انصافی‌‌ست...

+  سه شنبه 1386/04/19 6:37 PM  آذین  | 

نشسته‌ام توی ماشین داغ آفتاب‌زده که سرمای کولر هم، از هرم داغی‌ش کم نمی‌کند. و نگاهم می‌رود به بی‌قیدی دو تا مرد راننده، که روی چمن‌ کنار بزرگراه، زیرانداز پهن کرده‌اند و دراز کشیده‌اند و حرف می‌زنند و فلاسک چای قهوه‌ای لکه لکه‌شان را گذاشته‌اند کنارشان. بی‌خیال نگاه دیگران. بی‌خیال این همه آدم که می‌روند و می‌آیند. بی‌خیال دنیای دیوانه‌ی دیوانه‌ی دیوانه.

+  دوشنبه 1386/04/18 8:15 PM  آذین  | 

 ...آدم را در تقسیم بندی‌های مرزی ناپایدار سیاسی به چشم نیاور. پرسپکتیو باید داشت. تاریخ را به یاد بیاور نه تیک تاک ساعت را. انسانیت که مطرح است عمرش درازتر است از عمر یک انسان. میزان وقت آدمی برابر نیست با میزان وقت یک آدم، یک قطعه از یک راه، راه رسیدن نیست؛ جزئی از این راه است. در تاریخ یا در تاریکی‌های سنت جستجو کردن تنها راهی برای حذر از کثافت و گمراهی باید باشد، تنها به خاطر پرهیز از تکرار نادرستی‌ها، و نه ستودن و دل‌بستن به یک قدیس یا قلدر، یا قالتاق و جستن یک چاله به ظاهر دنج تا خود را به آسودگی در آن بیندازی برگردی به امن کاهل بطن و رحم تا بگویی به خانه خاطر خود رسیده‌ام دیگر. خانه این دنیاست. هرکجای این دنیا. تمام این دنیا.

... آنهایی که تازه را نفهمیدند قدیم را نفهمیدند، پرت می‌گفتند. آنهایی که عاجزند از فهم، سنت را به جای جستجو، عادت را به جای فهم می‌گیرند. نمی‌دانند گیرکردگی میان لجن فرق دارد با ثابت قدم بودن. نمی‌دانند زیبایی جداست از زیور.

 نمی‌دانند زندگی را نمی‌شود چپاند در تابوت. تابوت جای زندگی نمی‌شود باشد، هرچند تابوت را به عطر و خلعت و کافور و شال ترمه بیارایی. زندگی بیرون از آن برهنه می‌رقصد- گاهی به صورت بابا کرم، گاهی به صورت رقص الهی داوود، گاهی به صورت رقصی که «زوربا» کرد، گاهی به صورت فرد استر و جین کلی، یا رقصی که در مکه موقع حج آن روسپی برای شیخ روزبهان بقلی کرد . پاسپورت یا شناسنامه محلی‌ای روی نقش رقص نمی‌چسبد. روی شعر هم نمی‌چسبد. روی زندگی نمی‌چسبد...

 

ابراهیم گلستان

 

* خسته و نومید و سردرگم که شدی، حوصله کن و این چند پاراگراف را بخوان. فارغ از اینکه کی گفته و به کی گفته و چرا گفته. شاید افاقه کند گاهی.

 

+  یکشنبه 1386/04/17 6:30 PM  آذین  | 

دایره‌هه همیشه هست. فقط قطرش گاهی بزرگ می‌شود، آنقدر بزرگ که فکر می‌کنی دایره‌ای نیست. خیال می‌کنی خطی را راست دماغت گرفته‌ای و می‌روی.

+  شنبه 1386/04/16 9:26 PM  آذین  | 

                  

شوخی خدا را می‌بینی؟

توی بی‌خدا را فرستاده برایم

معجزه‌اش تویی.

* عکس از اینجا.

+  جمعه 1386/04/15 11:17 PM  آذین  | 

شاید بهانه می‌گیرم، شاید ضعیف شده‌ام، شاید ترسیده‌ام، نمی‌دانم.

الان اما، فقط می‌توانم بنشینم کمدی رمانتیک نگاه کنم. باورت می‌شود، سعی کردم کازینو رویال ببینم، اما همان بیست، سی‌دقیقه‌ی اولش حوصله‌ام را سر برد. یا شاید حوصله سر رفتگی بهانه بود. حتی تحمل پریدن‌های جناب جیمز باند و آن بخت‌برگشته‌ای را که دنبال‌ش بود نداشتم. هر بار که به تیرآهن‌ها چنگ می‌زدند و می‌افتادند این ور و آن ور، تن من انگار درد می‌گرفت.

به برادر جان می‌گویم انگار دیگر فقط تحمل فیلم‌های آرام را دارم. تازه اگر یک جوری که به شعورت توهین نشود هپی‌اند هم باشند، دیگر چه بهتر.

او هم نامرد، برمی‌گردد می‌گوید آره پس‌فردا هم می‌ری خانواده‌ی سبز می‌خری، جدول حل می‌کنی.

 

+  پنجشنبه 1386/04/14 8:16 PM  آذین  | 

مني كه به سانسور انديشه و گفتار خود تن مي‌دهم، مني كه به بهانه‌ي ترس،از يك طرف، و قدرت قاهر از طرف ديگر در امور شهر و كشور خود دخالت نمي‌كنم، راي نمي‌دهم، انتخاب نمي‌كنم و انتخاب نمي‌شوم، تجاوز را مي‌بينم و دم نمي‌زنم، مني كه بايد بروم و در برابر ميزي بنشينم و حساب عقيده‌ي خود را و ايمان خود را، حساب دوستي‌هاي خود را و دشمني‌هاي خود را، حساب ديروز و امروز و فرداي خود را به بيگانه‌ي سمجي كه نماينده‌ي قدرت قاهر روز است پس بدهم، اهانت ببينم و زير ورقه‌ي اهانت را به‌دست خود امضا كنم، من شايد آزادي را بفهمم، ولي جرات آزادي ندارم. نقصي، علتي در شخصيت انساني من است كه اگر بر آن آگاهم، هرچه زودتر بايد به جبران آن برخيزم؛ وگرنه شايسته‌ي نام انسان نيستم.

 

م.آ.به‌آذین

 

* نه... نیستم.

** از سر بلند عشق، بر سر دار بگو...

+  چهارشنبه 1386/04/13 7:48 PM  آذین  | 

فکر کن... فکر کن... فکر کن... که زیر درخته دراز کشیده باشی. همین عکس پایینی. زیر دستش که کشیده خودش را تا برساندش به زمین. زیر قامت مهربان و بلندش و آن خمیدگی محبت‌آمیز دستپاچه‌ای که نفس آدم را بند می‌آورد.

داشتم فکر می‌کردم که دستپاچه‌گی چه قشنگ است. و چه بد می‌کنیم به‌ش که هی ازش اجتناب می‌کنیم. که همه جا می‌خواهیم دستپاچه نباشیم. که یعنی همه چیز، همه چیز برایمان عادی است. که یعنی مثلا همه چیز را قبلا تجربه کرده‌ایم و هیچ چیز خون را یک‌هویی روانه‌ی گونه‌هامان نمی‌کند.

داشتم فکر می‌کردم که، چه قشنگ است آدم در سایه‌سار دستپاچه‌گی کسی باشد. چه کم‌یاب است پیدا کردن کسی که با همه‌ی بلندی‌ش،  خم شود، در دوست‌داشتن‌ دستپاچه شود.

دست و دلش بلرزد.

 

+  سه شنبه 1386/04/12 7:9 PM  آذین  | 

 

               

 

می‌توانی بگذاری‌ش به حساب بی‌حرفی، یا کم آوردن یا هر چی. اما خودم را دوره کردم، از جای دیگری که بودم و چند جا، انگار باز مقابل آینه ایستاده‌باشم و از دیدن‌م یکه بخورم، کلمات نگه‌م داشتند. کلمات من نبودند انگار.   

می‌توانی هم بگذاری‌ش به همان حسابی که میمچه می‌گذارد، از دفترچه‌ای، کمی قدیمی.

 

// توی فیلم هامون، حمید دلزده از همه چیز، نشست پشت فرمان پیکان لکنته‌اش که برود شمال پیش علی. می‌دانم می‌گویی قصه همان مضمون تکراری پیر مراد و اینهاست. اما می‌دانی، علی آن فیلم به چشم من پیر مراد نبود. تکه‌ای از گذشته‌بود، تکه‌ای از آسودگی‌ دوری، که دیگر نیست. لحظه‌ای که بالا‌ی آن ساختمان چندین طبقه است و به تو اجازه نمی‌دهند که داشته باشی‌اش.

 

خوب… حداقل حمید هامون مقصدی داشت که وقتی برید از همه چیز، برایش بشتابد و حالا… برسد یا نرسد.

 

برایم دعا کن دوست جان. دعا کن حالا که اجازه نمی‌دهند از آن ساختمان چند طبقه بروم بالا، دست کم، اگر هست، بیاید و از آب بگیردم.//

 

 

*عکس از اینجا.

 

 

+  دوشنبه 1386/04/11 9:11 PM  آذین  | 

" مانوئل والادرس عزیز من، سال‌ها گذشته‌اند. اینک من چهل و هشت ساله‌ام و گاه در عالم دلتنگی خود، احساس می‌کنم که پیوسته کودکم. احساس می‌کنم که تو هم‌اکنون به طور غیر منتظره‌ آشکار می‌شوی و برایم عکس هنرپیشه یا تیله می‌آوری.

پرتغالی عزیز من، تویی که محبت را در زندگی به من آموخته‌ای. این زمان نوبت من است که تیله و عکس تقسیم کنم، زیرا بدون محبت، زندگی چیز مهمی نیست. در محبت خود گاه سعادتمندم و گاه اشتباه می‌کنم، و این حالت در من بیشتر است.

در آن زمان‌ها، در زمانه‌ی زمان ما، نمی‌دانستم که خیلی سال پیش، بزرگ‌زاده‌ای دیوانه، «ابله»، چشم‌ها لبریز از اشک، به زانو درآمده در برابر محرابی، از شمایل‌های مقدس می‌پرسید: «چرا باید چیزهایی را برای کودکان تعریف کرد؟»

 پرتغالی عزیز من، حقیقت این است که این چیزها را خیلی زود برای من تعریف کرده‌اند. "

 

 

درخت زیبای من

ژوزه مائو روده واسکونسلوس

ترجمه قاسم صنعوی

انتشارات سحر

 

* کتاب من چاپ 2537 شاهنشاهی‌ست. چاپ جدید این کتاب هم البته هست!

+  یکشنبه 1386/04/10 7:47 PM  آذین  | 

حالا ديگه كم‌كم بايد بند و بساطمو جمع كنم و برم. كارهاي روتين امروزم تموم شده و با اينكه مي‌دونم كلي كار ديگه هم هست، واسه فردا و فرداها، اما حوصله‌ش نيست. خونه‌م پر شده امروز ديگه...

شايدم واسه اينه كه مي‌خوام از اينجا كه رفتم بيرون، دوباره گوشي‌مو بذارم تو گوشم و هي آهنگ و هي آهنگ.

شايد واسه اينه كه مي‌خوام برم كتاب‌فروشي، هديه بخرم. برم ببينم با اين چندرغاز چي مي‌تونم واسه مامان بگيرم. برم كلاس زبان ثبت‌نام كنم بعد از قرني... بي خيال بي‌پولي.

واسه هميناس كه شايد دوباره دارم شكسته مي‌نويسم. مثل جايزه‌اي كه به خودم مي‌دم. به خاطر حس بعدازظهري اينجا. به خاطر موسيقي missing ونجليس كه دارم گوش مي‌دم بهش. يه وقتي آپلودش كردم و اينجا گذاشتم‌ش، و حالا حوصله‌ش نيست كه دنبالش بگردم و دوباره لينك‌ش كنم. و ياد خود فيلمش، فيلم missing و اون همه درد و آرزو. وقتي جك لمون آمريكايي پير و مربع مستطيل تو يه كشور آمريكاي جنوبي كه پيكر جوونا مثل ريگ ريخته بود رو پياده‌روهاش، دنبال پسر ناپديد شده‌ي پر از انحناش مي‌گشت. (صفت‌ها رو ببين! واقعا حوصله‌ش نيست كه دنبال كلمه بهتر بگردم، همينا، دقيقا همينا تو ذهنمه...) و پسره‌ي عاشق ديوونه مرده بود. شهيد شده بود. مي‌دوني "شهيد" يعني چي؟  

و گوشه‌هاي مربع مستطيله كه نرم شد كم‌كم...

نمي‌دونم... اثر موسيقي‌يه شايد. اثر يادآوري چيزي كه هست و نيست. اثر زندگي‌هايي كه بوده و هست و زندگي‌هايي كه نيست... شايدم فقط واسه اينه كه مي‌خوام پياده برم شهر كتاب، مي‌خوام برم كلاس زبان ثبت نام كنم، مي‌خوام برم هديه بخرم...  

 

+  شنبه 1386/04/09 3:15 PM  آذین  | 

همه خوابند. خواب یک بعدازظهر بی‌خیال و ملس تابستان. دختره شانزده، هفده‌ساله‌ است. نشسته وسط پذیرایی، روی زمین، درست همان‌جا که آفتاب از لای پرده‌ گل‌های فرش را روشن کرده (دختره از همان اول عاشق بازی آفتاب و سایه‌ی بعدازظهرها بود)، یک کتاب با جلد سیاه را گذاشته روبه‌رویش، یک پیش‌دستی پر از پولکی‌های شیشه‌ای نارنجی‌رنگ را هم گذاشته کنار دستش، و هی خرت و خرت زیر دندان‌ها خردشان می‌کند. و "عشق سال‌های وبا" می‌خواند. و این نخستین دیدار او از سرزمین‌ شگفت‌آور گابریل گارسیا مارکز است.

مزه نارنجی رنگ این دیدار شیرین، تا امروز زیر دندان‌های دختره مانده‌ست.

 

*نشد این مرغک پربسته رها...

 

+  جمعه 1386/04/08 5:4 PM  آذین  | 

هشدار: این یک نوشته‌ی پراکنده‌ی غرانگیزناکِ پر از "من" است.

...

از ساده کردن خوشم نمی‌آید. از فرموله کردن آدم‌ها، چیزها. از این‌که با هر کس و هر چیز که روبه‌رو شویم، تندی سیستم صفر و یک‌مان پالس بیندازد که آهان! یک کِیس تازه! بعد هم اگر طرف پستی بلندی داشت، بد قلق بود و سیستم‌مان نتوانست شناسایی‌ش کند، بگذاریمش کنار که نه، نچ، این یارو یک چیزی‌ش می‌شود.

...

از بی‌واسطه نزدیک شدن، از به یک‌باره تقلیل دادن چیزها به دم‌دست‌ترین تعریفی که می‌شناسیم، خوشم نمی‌آید.

چیزهای زیادی هستند که برایم مقدس‌ند. و این تقدس یعنی که دوست ندارم "به راحتی" از آن‌ها حرف بزنم. دوست ندارم هر واژه‌ای را بهشان نسبت بدهم. ترجیح می‌دهم از واژگان خودم استفاده کنم.

دوست دارم رابطه‌هایی را که واژه‌های خاص خود را دارند.

...

آدم‌ها برایم حریم دارند. در پرسش‌هایم، تلاش می‌کنم پا را از حد فراتر نگذارم. و این "حد"، همان تقدسی است که می‌گویم.

...

جدی می‌گیرم. خیلی چیزها را. زیاد هم. به گمانم این جدی گرفتن یعنی که احترام؛ اما گاهی، خیلی وقت‌ها، به بیگانه‌گی تعبیر می‌شود، به غرور، به نخواستن.

...

هر رابطه‌ای تعریفی دارد. مرزی دارد. و من دست و دلم می‌لرزد. دوست دارم به تمامی خودم باشم، و راستش از اینکه همان سیستم صفر و یکی راه بیفتد می‌ترسم.

از حذف شدن و کنار گذاشته شدن نه، که از آزار دادن می‌ترسم. خیلی هم.  

 

+  پنجشنبه 1386/04/07 8:32 PM  آذین  | 

                 

خوب نه... راست می‌گویی. یادم می‌رود گاهی که چیزی کم است.

...

حواست هست نسیم این روزها را؟ حواست هست باران دیوانه را؟ حواست هست؟

...

نشانه... نشانه... نشانه... نشانه می‌خواهم.

...

شبیه دیروز و آن حفره‌ی آبی بین ابرها که به فاصله‌ی خم شدن و دوربین برداشتن، محو شد. رفت. شبیه دیروز که فهمیدم.

یادم افتاد.

...

شبیه آن بچه‌هه که هیچ فکر نمی‌کردم نگاهم کند، لبخند بزند. که به گریه‌ام انداخت.

...

من همانی‌ام که روزها حرف می‌زنم و می‌خندم؟

...

من ناسپاسم. می‌دانم.

*عکس از اینجا.

+  چهارشنبه 1386/04/06 10:16 PM  آذین  | 

نمی‌گویم به تو. نمی‌گویم، نمی‌گویم... ابرکی از غرور، شرم، ترس از بیهوده‌گی، میان‌مان می‌ایستد و نمی‌گویم به تو آنچه را که باید. بعد، می‌گویم خداحافظ. می‌گویی خداحافظ. و نمی‌روم، دل نمی‌کنم. منتظر می‌مانم که رفتن را تو آغاز کنی.

و تو گاهی، می‌بینی‌ام از پشت ابرک، من دستی تکان می‌دهم به پراکندن‌ش و می‌مانی. و می‌گویم. گاهی هم، خوب، نمی‌بینی و ابرک سنگین‌تر می‌شود، می‌نشیند توی گلویم، و تو می‌روی.

 

+  سه شنبه 1386/04/05 11:35 PM  آذین  | 

هیچ انصاف نیست، که همان روزی که دوست‌جانی آمده تهران و قرار است ببینم‌ش بعد از مدت‌ها، همان روزی که باید بروم پیش برادر جان، کمک‌ش، همان روزی که باران آمد، همان روزی که دوشنبه‌ست؛ فشار مزخرف بیفتد نمی‌دانم کجا، کله پا شوم و به هیچ کدام از این‌ها نرسم.

هیچ انصاف نیست.

 

* مهستی هم مرد. طرفدارش نبودم آنچنان که، اما بعضی از ترانه‌هایش را دوست داشتم خیلی. مرگش دردناک بود. که یادم انداخت باز، نابرادری‌ها و مرزها و دوری‌ها و دل‌شکستن‌ها را. دلم سوخت، برای خودمان بیشتر.

 

+  سه شنبه 1386/04/05 1:4 PM  آذین  | 

باید بخندم به خوشبختی آدم‌های خوشبخت، به عکس‌های لبخند بزرگوارانه و ژست، به نام‌هایی که با اقتدار زیر امضاها می‌آیند، به نگاه‌های مطمئن از بالا به پایین، به نقد‌ها، به تحسین‌ها، به دماغ‌های بالا گرفته، به عطرهایی که اتاقک تاکسی را پر می‌کنند.

باید که بعضی‌ها را در ذهنم، در مضحک‌ترین وضعیت انسانی تجسم کنم.

به ریشخند نیاز دارم، به دست کم گرفتن. به پیدا کردن دروغ‌ها و ضعف‌ها و پنهان‌کاریها.

که زیبا نبینم. که چشم نبندم. مهربان نباشم، بی‌رحم باشم.

+  یکشنبه 1386/04/03 9:59 PM  آذین  | 

چندبار؟ چندبار گرفتار این حس غریبی مضحک شده‌ای؟ وقتی چند نفر آدم توی اتاق کناری بگویند و بخندند و تو مجبور باشی بنشینی سر جایت و الکی خودت را به چیزی مشغول کنی.

عجیب است که این حس این همه تکراری است و این همه، هر بار، به طرز ناجور و مسخره‌ای آزارنده‌ست.

بی‌خود نیست که این همه نگران آدم‌های تازه‌واردی. از بس که این تازه‌واردی‌ت دیر و سخت درمان می‌شود.

 

+  شنبه 1386/04/02 8:43 PM  آذین  | 

یک روز، بالاخره یک روز، وقتی ماشینی که توش نشسته‌ام پشت چراغ قرمز همت- برزیل مانده‌، وقتی قرار است برسم به موسسه و دوست ندارم برسم، وقتی دارم فکر می‌کنم که کاش دیوانه بودم کمی، یا کاش دیوانه‌گی را پنهان نمی‌کردم زیر این نگاه جدی و شرمزده، در ماشین را باز می‌کنم، می‌دوم و از آن کوچه‌هه که اسمش چی بود... آهان! سروران، می‌روم پایین، تا برسم به آن پارکی که نمی‌دانم اسمش چیست. که درخت‌هایش آن‌جور تا آسمان بالا آمده‌اند. که وقتی بین آن همه ماشین و بوق و ملال سر صبحی، به پایین نگاه می‌کنم، آرامش‌ هوس‌انگیزش و آن چند تا نیمکت‌ش دل می‌برند و این‌که حتی نمی‌دانم کجاست، اسم خیابان‌ش چیست، اصلا پارک هست یا نه...

نمی‌دانم. شاید، شاید که نه، حتما، هرگز این اتفاق نمی‌افتد. یک روز، وقتی به این خیال مانده‌ام که آن درخت‌ها که زمستان‌ها‌ کلاغی زیر برف، روی یکی‌شان می‌نشیند و دلم را از درد نمی‌دانم چه پر می‌کند، برای همیشه در رویا می‌مانند و هیچ وقت با نزدیک شدن به‌شان، دست‌یافتنی و نادوست‌داشتنی نمی‌شوند، یک روز از یک راه نمی‌دانم کجا، مثلا از خیابان پایینی‌ش، یا از لطف یکی که به خیال‌ش برای کمک اسم آن خیابان را بهم می‌گوید- ا... همون خیابونه‌ست دیگه... دیدیش‌ که!- یک روز این‌جوری، بی‌آنکه آن جور حماسی و دیوانه‌وار دویده باشم و نفس‌نفس‌زنان، با لبخند و شگفتی رسیده باشم به آنجا، رویا تمام می‌شود.

 

* I guess I'll always be a soldier of fortune

(+)

(Lyrics)

 

+  جمعه 1386/04/01 4:51 PM  آذین  |