تبليغاتX
لحظه

دو تا دیوانه از تیمارستان فرار کردند و ریل راه‌آهن را گرفتند تا برسند به شهر. اولی پرسید کی می‌رسیم به شهر؟ دومی گفت وقتی آن دو تا خط برسند به هم. هی رفتند و هی خسته شدند. بعدش، از آنجا که حتی مغز دیوانه‌ها را هم خر نخورده، برای اولی سوال پیش آمد که پس چرا نمی‌رسیم؟ اتفاقا این سوال را برای دومی هم مطرح کرد. اولی ایستاد. کمی پس کله‌اش، بعد هم چانه‌اش را خاراند. بعد برگشت و عقب را نگاه کرد: خب... شاید ازش رد شده باشیم.

...

من هم دارم پس کله‌ام را می‌خارانم: شاید رد شده‌ام. شاید همین الان دارم رد می‌شوم. هان؟

 

* با تشکر از ئه‌سرین و این لینکش.

+  پنجشنبه 1386/06/29 10:40 PM  آذین  | 

عاشق نگاه کردن به چهره‌ی آدم‌هام. از این آدم‌ها که توی خیابان راه می‌روند و انگار نیستند آنجا که پاهاشان هست. انگار یاد چیزی افتاده‌اند، خاطره‌ای، یادی، حرفی و یک‌هو لبخند می‌آید، گاهی دهان به خنده هم باز می‌شود، بی‌هوا، بعد هم به ناچار و زود و دست‌پاچه جمع و جور می‌شود.

یا این‌هایی که دست‌شان تلفن گرفته‌اند و حالت چهره‌شان دائم تغییر می‌کند. آنها که صحبت‌شان جدی‌تر است، طرف پشت تلفن‌شان لابد عزیزتر، و در نتیجه گفت‌وگوهه هم طولانی‌تر، رسما انگار اینجا، یعنی آنجا، توی خیابان نیستند. مثلا وقتی دارند از جلوی ماشینی که تو روی صندلی عقبش نشسته‌ای رد می‌شوند، لبخند می‌زنند توی نگاه تو، و تو می‌دانی که با تو نیستند.

آن بودن در حد زیر ماشین نرفتن، سکندری نخوردن، اشتباهی نرفتن، و بقیه را هیچ ندیدن، هیچ نفهمیدن‌شان را خوب می‌فهمی.

+  چهارشنبه 1386/06/28 9:50 PM  آذین  | 

پاهای تاول زده و کمی خونین و مالین، نتیجه‌ی یک پیاده‌روی طولانی و طولانی. حرف‌ها و حرف‌ها. زنده شدن دوستی‌های قدیمی. وقت افطار٬ نشستن توی کوچه‌ی خلوت و یک کمی موسیقی گوش دادن. کشف کردن یک فست‌فود بی‌نظیر در پنج دقیقه‌گی خانه، که البته مدت‌ها بود باید می‌رفتی‌ش و نمی‌رفتی. باز هم حرف و حرف و حرف. قلبی که هی فشرده می شود، نمی‌دانی برای چی اصلا، با این همه، خنده‌های بلند. خداحافظی.  

...

یک حفره میان قلبم هست انگار. که همه چیز را، همه‌ی لحظه‌های خوب و آرامم را، می‌کشد میان خودش. و می‌ماند برایم اضطراب، چنگ زدن به همین یکی دو ساعت باقی‌مانده از شب، و نمی‌دانم چرا امید بیهوده‌ای برای رسیدن یک عدد فصل پاییز، که این همه دور است.

 

 

 

*بلاگرولینگم فیلتره. برای بلاگر کامنت نمی‌تونم بگذارم.

نازلی اگه این‌جا رو می‌خونی، یک عااالمه ممنون از این پست آخری، اون دو تا آهنگ محشر که انگار واسه امشب من بودن و  اون لینک چهارراه ویکتوریا. که "رفتن" و "غربت"، اونم از نوع درونی‌ش، این روزها نه فقط کلمات من، که کلمات خیلی‌هان انگار.

+  چهارشنبه 1386/06/28 0:27 AM  آذین  | 

دوستانم می‌دانند که گاهی نصف وقت دیدارهایمان را به حرف زدن از تاکسی‌ یا ماشینی می‌گذرانم که باهاش رسیده‌ام به محل قرار. (من معذرت می‌خوام!)

حالا فکر می‌کنم که انگار، بیش‌تر از چیزی که فکر می‌کردم این مسئله‌ برایم مهم است. گاهی یک جمله‌ی ساده‌ی "در پناه خدا" یا "روز خوش" موقع پیاده شدن، روزم را می‌سازد. برعکسش هم البته هست.  

سه روز است که به محض رسیدن سر خیابانی که گاهی تا نیم‌ساعت هم معطل ماشینم کرده، تاکسی گیرم می‌آید، با از این راننده‌ها که به آدم می‌گویند دخترم و بعد هم انقدر مهربانند با همه‌ی مسافرها که آدم هی یواشکی از تو آینه نگاه می‌کندشان.

بعد مثلا گاهی آهنگ خوب هم کشف می‌شود توی این تاکسی سواری‌ها. از آن وقت‌ها که دلت نمی‌آید پیاده شوی. مثل امروز که آقاهه ستار گذاشته بود. و نمی‌دانست این آهنگی که گذاشته، آهنگ چهار، پنج‌ ساله‌گی من است. نمی‌دانست آن موقع‌ها من نوارهای پوران و ستار و گوگوش مامان را گوش می‌کردم و از همه‌شان نقش مبهمی مانده توی ذهنم. نقشی که الان خیلی توی ذهن خود مامان هم نمانده. مثل این آهنگه که از همه‌ش دو تا کلمه‌ی باغ و ستاره یادم بود و امروز همه‌ی همه‌ش یادم آمد و مجبورم کرد که بگردم دنبالش.

اوئه… یک عالمه چیزهای دیگر هست از این تاکسی‌سواری‌ها. خوب و بد. حالا دفعه‌ی بعد که دیدمتان تعریف می‌کنم. :)

+  دوشنبه 1386/06/26 6:27 PM  آذین  | 

فکرشو بکن، روی یه تپه نشسته باشی، شبیه همون تپه‌ی تو خواب، سبز و نرم و مخملی. باد بیاد و بپیچه توی تنت، توی موهات. و تا بی‌نهایت زمین باشه، دشت‌های رنگ و وارنگ. و اون دورها سوسوی دم غروب روستایی. ودلهره‌ی بی‌دلیلی بخزه اون گوشه‌های دلت. و صدای سازی بیاد. یه ساز زهی، مثل تار یا دوتار. یا ساز بادی، مثل نی‌انبان یا شایدم نی. و حتی فلوت... و تو باشی و اون لحظه. فکرشو بکن...

+  یکشنبه 1386/06/25 9:3 PM  آذین  | 

نگاهم می‌کند و می‌گوید این‌جا همیشه همین‌طور می‌ماند. می‌گوید باید با یک دست داد و با دست دیگر گرفت. باید "رند" بود.

من، مثل همیشه، نگاهش نمی‌کنم. بغض از دوردست‌ها می‌رسد. خیره به روبه‌رو، می‌گویم نه! همیشه نمی‌ماند این جور، نباید بماند. من اگر جرأتش را، اگر توانش را ندارم، نباید بگویم که می‌ماند...

می‌گویم که این راهش نیست، که تا کجا سازش؟ تا کجا رندی؟

...

و فکر می‌کنم این خانه‌ی من، این وطن من، چه بد که آدم‌های توانایش مثل او فکر می‌کنند و آن‌ها که مثل او فکر نمی‌کنند، به ناتوانی منند.

...

وطن.

+

+  شنبه 1386/06/24 11:6 PM  آذین  | 

بوی نان، نان فانتزی وزرا. بوی عطرفروشی‌هاش. بوی تن بچه. بوی این کرم نرم‌کننده‌هه‌ی مو که اسمش چی بود؟ هان... الیدور. بوی پیراشکی. بوی لاک. بوی برگ‌های چنار که گذاشته‌بودم‌شان لای کلاسور قهوه‌ایه، بعد دم عید که برداشتم بزنم‌‌‌شان به دیوار، عطرشان اتاق را برداشت. بوی عطر دختردایی بزرگه که هیچ وقت نشد ازش بپرسم و بالاخره هم رفت آمریکا و بعد هم مگر می‌شد بعد از قرنی که تلفن می‌کرد، من الف بچه ازش بپرسم ببخشید اسم عطرتون چی بود؟ بوی آش‌رشته. بوی کتاب. بوی ریحون بنفش. بوی جوهر خودکار چهار رنگ‌های قدیمی. بوی آن سایه مدادی سبزه که نوکش شکست و هیچ وقت شبیه‌ش را پیدا نکردم. بوی چمن که شبیه بوی هندوانه‌ست. بوی از این پاک‌کن نرم‌ها که آشغال‌پاک‌کن‌شان زیاد بود و زرتی هم می‌شکستند. بوی آن عطره که از بچه‌گی دوستش دارم و نمی‌دانم اسمش چی هست. همان که شده توی خیابان یک‌دفعه از نمی‌دانم کجا حسش کنم و میخکوب، بایستم.  

بوی تو.

بوی "تو"ی همه‌ی آدم‌ها.

+  پنجشنبه 1386/06/22 9:55 PM  آذین  | 

 

                   

 

کلمه‌هایم این روزها نیستند. دست و پایم را گم می‌کنم وقتی نباشند. دست و بالم خالی می‌شود. آس و پاس که هستم، آس و پاس‌تر...

اما باید بنویسم. گاهی فکر می‌کنم آدم‌ها، خیلی‌هاشان، از جنس مهربانی تو، نگرانی تو، نیستند. بعضی‌ها مثل من، مثل یک حیوان نجیب، می‌رمند از نزدیکی، از آغشته‌گی، بعضی هم که اصلا آسمان‌شان جداست.

آسمان تو آبی است، رنگ خودت.

...

فکر کردم که چه خوب که رنگت آبی‌ست.

فکر کردم که هیچ وقت نتوانستم بگویم، فلان رنگ، رنگ من است. که هیچ وقت شجاعتش را نداشتم. همیشه، آویزان، بین دیوانه‌گی و عادی بودگی!

...

می‌بینی؟ کلمه‌هایم نیستند.

...

می‌شود قصه‌اش کنیم، من گاهی به این قصه فکر می‌کنم. قصه‌ی آن دختره که آن همه نگران آدم‌هاش بود، و آدم‌هاش داد می‌زدند سرش. آدم‌هاش هیچ حواس‌شان نبود.

...

نزدیکم با تو. نمی‌شناسی‌م شاید، که بدانی چه‌قدر. ندیدی‌م با دیگران، که بدانی چه‌قدر. بودن با تو را، آن کوچه‌های صدای گنجشک‌ها و پوست عجیب و غریب درختان تنومند و خسته را، دوست دارم.

...

نگران نگرانی‌هایت هستم. آدم‌‌های قصه‌هه شاید این همه ارزش مهربانی دختره را ندارند.

دوست ندارم غمگین ببینمت، دوست ندارم قصه‌‌ات تلخ باشد.

 

 

*عکس از اینجا.

 

 

+  چهارشنبه 1386/06/21 9:45 PM  آذین  | 

یادت هست؟ یک وقتی همه‌اش ازم می‌پرسیدی، هر بار که حرف بود، که آخرین بار کی گریه کردی؟ و من سعی می‌کردم یادم بیاید، یک ساعت پیش؟ دو ساعت؟

یادت هست؟

داشتم فکر می‌کردم به سه سال پیش، آن زمستان سخت. به یک سال پیش، همین روزها که چه سخت بود.

داشتم فکر می‌کردم آن روزهای افزایش نگران‌کننده تناوب گریه و بغض دائم، گذشته.

حالا، گاهی که اشک می‌آید، یاد آن شب‌ها می‌افتم و تعجب می‌کنم که چه طور طاقت می‌آوردم آن همه تکرار را.

یادم می‌افتد که این خواب خرس‌افکن من، چه موهبتی بود آن موقع‌ها. چه موهبتی هست هنوز. راه فرار از شب‌های ترسناک بلند.

نرمال شده‌ام؟ یا راهی پیدا کرده‌ام برای فراموشی؟ کدام توجیه *را ترجیح می‌دهم؟ با کدام راحت‌ترم؟

...

چیزی که هست، آن شب‌های متناوب اشک‌آلود، آن صبح‌های تلخ، همین جوری الکی واسه خودشان نگذشتند که دوست جان.

چیزی، یا کسی که از آن آذین به جا مانده، فرق دارد اساسی با آن آذین قبلی‌هه.

 

 

* به جاش دیکته‌ام خوب شده!

** شاعر می‌فرماید که: شب‌های هجر را گذراندیم و زنده‌ایم/ ما را به سخت‌جانی خود، این گمان نبود... یا یه چیزی تو همین مایعات!

+  سه شنبه 1386/06/20 0:6 AM  آذین  | 

از این منظومه روزی خواهم رفت

میهمان خسته‌ی راه شیری خواهم شد.

 

بیژن نجدی

 

 

* خب... مرض رفتن برگشته. تو خیابون راه می‌رفتم و خداخدا می‌کردم از روی لبه‌ی تیزی که روش راه می‌رم، بیفتم ور فراموشی. فراموشی آرزوی رفتن. رفتن به نمی‌دونم کجا. نبودن.

و نیفتم ور به یاد آوردن، بهونه آوردن، خواستن ِ رفتن.

 

** البته یه راه دیگه هم هست، کلا نیفتم!

 

+  یکشنبه 1386/06/18 7:52 PM  آذین  | 

ماشین که سرعت گرفت، توی اتوبان، وقتی سایه‌ی یکی در میان درخت‌ها بود، و باد هم، دستت را بگیر بیرون، گاهی مقابل باد، گاهی مخالفش، باهاش بازی کن، انعکاس نور را روی انگشتره ببین، روی ناخن‌های بی‌رنگ، باد را مشت کن، کف دستت را بگیر سمت آسمان، جواب کنار دستی‌ات را کوتاه کوتاه بده، دستت را که خسته شده بگذار روی لبه‌ی پنجره، چشم‌هایت را باریک کن، سرت را یک‌هویی خم کن، یک کمی از پنجره بگیر بیرون، جوری که آسمان یک دفعه بیاید توی چشم‌هایت، که آفتاب چشمت را بزند، که لبخند بیاید، که لبخند بیاید...

+  شنبه 1386/06/17 10:23 PM  آذین  | 

شاد باش اي عشق خوش سوداي ما

اي طبيب جمله علت‌هاي ما

اي طبيب جمله علت‌هاي ما

اي طبيب جمله علت‌هاي ما

اي طبيب جمله علت‌هاي ما

ای طبیب جمله علت‌‌های ما

ای طبیب جمله علت‌‌های ما

(+)

 

+  چهارشنبه 1386/06/14 8:15 PM  آذین  | 

                   

می‌دانم. هنوز، هنوزهای زیادی هست اگر چشم‌هایم را خوب باز کنم. یا اگر حس تلخ از دست دادن بگذارد واضح، بی‌بغض ببینم.

مثلا هنوز تو بعضی حرف‌هایت را فقط به من می‌زنی. یا هنوز وقتی نگاهم کنی، معنی نگاهت را زودتر از دیگری، من می‌فهمم. هنوز دیوانه‌بازی‌هایم را می‌شناسی، هنوز می‌توانی آرامم کنی، و نفهمیدن تو بیش از هر کس ناآرامم می‌کند، هنوز شوخی‌هایت را زودتر از دیگری می‌گیرم، هنوز کلماتت با کلمات من آشناست.

هستند، هنوزها هنوز هستند. مثل جرقه‌های کوچکی در تالاری تاریک.

فقط، جرقه، تنها جرقه‌ست و تاریکی، تاریکی‌ست. دربرگیرنده و بزرگ.

فقط، هنوز برایم کم است و همیشه برایم زیاد.

 

 

*عکس از اینجا.

 

+  سه شنبه 1386/06/13 5:53 PM  آذین  | 

چرا انقدر بی‌رحمند این تبلیعات‌چی جماعت؟ هان؟

یکی برای تبلیغ موبایل می‌نویسد "هیچ کس تنها نیست"، یکی برای تبلیغ حساب پس‌انداز بانک کوفت، می‌نویسد "تو فکر یک سقفم"، یکی به اسم یکی از دوستانت برایت میل می‌زند و اول میل می‌نویسد کجایی بی‌معرفت؟ خیلی وقته ازت بی‌خبرم! و بعد که میل را باز می‌کنی، می‌فهمی متن کپی شده‌ای‌ست که برای خیلی‌ها فرستاده‌اند و آدرس یک سایت تجاری هم چسبانده‌اند تنگش...

اه!

+  دوشنبه 1386/06/12 8:28 PM  آذین  | 

توی خواب می‌دویدم. حواشی‌اش، آدم مسخره‌ای که دنبالم می‌دوید و هی به حرفم می‌کشید به کنار، آن حس شرمنده‌گی و پشیمانی بعدش هم، بی‌خیال‌ش، دویدنه... محشر بود.

برای منی که این همه دویدن را دوست دارم، و این همه زود خسته می‌شوم از بس که تمرینش نمی‌کنم، دویدن بی‌دلیل، حتی آن‌جا که آنقدر سربالایی‌اش تند بود، خیلی تند، و این‌که هر بار به جای این‌که کند شوم، تندتر می‌شدم، و گذشتن از آن سربالایی تند که هی راحت‌تر می‌شد، و گام‌های بلند، سبک بودن، و راهی که هی زیباتر می‌شد...

یادم آورد که دویدن می‌تواند چه رهایی‌بخش باشد.

 

*دویدن بی‌دلیل فارست گامپ یادت هست؟

+  یکشنبه 1386/06/11 6:10 PM  آذین  | 

پاییز امسال، فقط به افتخار ژاکت آبی‌خوشرنگم می‌آید. و کمی هم به افتخار آن شال‌گردن‌های بنفش و آبی‌.

برای دیگر برنداشتن برگ‌ها و باز هم مسحور شکل و رنگشان شدن، برای حس اولین قطره‌ی باران روی پیشانی، گاهی هم درست توی چشم (دقیقا ها!).

برای صبح‌هایی که دیگر بیرون رفتن از خانه نفرت‌انگیز نیست. برای پیاده‌رفتن‌های دیوانه‌وار. برای دست‌ها را فرو کردن توی جیب و گوشی‌ها را فرو کردن توی گوش و دو تا بند کیفه را انداختن روی دوش. (هاها، چه آهنگین!) برای قدم‌برداشتن‌های بلند و با ریتم موسیقی‌هه، آدم‌ها، ماشین‌ها، خیابان‌ها را نگاه کردن. برای فراموش کردن، برای فراموش کردن، برای فراموش کردن، و خیال کردن که دنیا به همین زیبایی است. به همین زیبایی موسیقی.

 

Wake me up when September ends  *

(lyrics)

 

+  شنبه 1386/06/10 9:37 PM  آذین  | 

گفتم: « اگر خدا واقعا وجود دارد، در بازی قایم‌موشک با آفریده‌هایش بسیار هوشمند است.»

پدر با صدای بلند خندید، اما می‌دانستم دربست با من موافق است.

گفت: «شاید پس از دیدن آنچه خلق کرده، ترسیده و از همه چیز دوری گزیده است. می‌دانی، به آسانی نمی‌توان گفت که از میان خدا و آدم، کدام یک بیشتر ترسیده‌اند. به گمان من، چنین عمل آفرینشی هر دو طرف را می‌ترساند. البته قبول دارم که او پیش از آنکه برود می‌توانست دست‌کم پای شاهکار خود را امضا کند.»

«امضا کند؟»

« به آسانی می‌توانست نام خود را در یک دره یا جای دیگری حک کند.»

« پس شما به خدا اعتقاد دارید؟»

« چنین حرفی نزدم. در واقع حرف من این است که خداوند در عرش اعلا می‌نشیند و به ما می‌خندد، چون به او اعتقاد نداریم.»

...

« هرچند شماره تلفنی از خودش بر جای نگذاشته، جهان را باقی گذاشته است. فکر می‌کنم کاملا منصفانه است.»

 

 

راز فال ورق

یوستین گوردر

ترجمه‌ی عباس مخبر

نشر مرکز

+  جمعه 1386/06/09 6:2 PM  آذین  | 

                     

                        

همه‌ی زندگی‌ات یک طرف، آن "آن"ی که دنبالش می گردی یک طرف. اگر آن "آن" را داشته باشی، همه‌ی زندگی‌ات هم نباشد، نباشد.

و اگر زندگی‌ات، همه‌ی آنچه باید، باشد هم، بی آن "آن"...

هه!

 

 

* چه ماهی، چه ابری، این شبا...

 *عکس از اینجا.

 

+  پنجشنبه 1386/06/08 11:3 PM  آذین  | 

می‌دانی، دارم فکر می‌کنم که آدم به خودش عادت می‌کند. مثل خیلی چیزهای دیگر، و دیگر نمی‌بیندش. و یادش می‌رود که آدم بودن جور دیگری هم می‌تواند باشد. می‌تواند این جا، پشت این صفحه‌ی سفید و این فونت مضحک تاهوما ننشستن باشد، می‌تواند بیشتر از این خندیدن باشد، می‌تواند رهاتر بودن باشد، بیشتر دانستن باشد، چه می‌دانم، خوش‌لباس‌تر بودن باشد و هزار تا کوفت دیگر.

...

یادم رفته 24 ساله و نیم بودن، دختر بودن، چه جوری می‌تواند باشد، جز این که هست.

+  چهارشنبه 1386/06/07 9:37 PM  آذین  | 

فکر نمی‌کردم یک انگشتر ساده‌ی نقره، با یک دانه نگین سرمه‌ای اندازه‌ی سر سوزن رویش، می‌تواند این همه غمگینم کند. وقتی یک ماه برای خریدن هر چیز دست‌دست کنی، معلوم است که می‌خرندش دخترم!

...

بهانه کرده بودمش، برای دیدنش روی نمی‌دانم کدام انگشتم.

برای دوست داشتن خودم٬ این روزها که دوست داشتنم سخت است.

+  سه شنبه 1386/06/06 8:41 PM  آذین  | 

از بعضی آدم‌ها باید ترسید.  مثلا از آنهایی که وقتی توی خیابان سینه به سینه‌ات می‌شوند، دستپاچه نمی‌شوند، گیج و گول به چپ و راست نمی‌روند و بعد که به هزار زحمت از تو رد شدند، پیش خودشان لبخند نمی‌زنند.

یک راست و بی‌تردید، گاهی تنه هم می‌زنند و راه‌شان را باز می‌کنند.

از اندوه و بی‌حوصله‌گی و بی‌دلیلی این آدم‌ها باید ترسید.

+  دوشنبه 1386/06/05 7:57 PM  آذین  | 

همیشه

کلمه‌ی ترسناکی‌ست

چه وقتی می‌گفتی

 تا همیشه با من می‌مانی

که می‌دانستم همیشه‌ای نیست

چه وقتی می‌دانم

تا همیشه، نمی‌بینمت

که ‌می‌دانم

همیشه‌ای هست.

 

+  یکشنبه 1386/06/04 6:57 PM  آذین  | 

یادم آمد که از میان همه‌ی بی‌تابی‌هاشان، هیچ چیز مثل تداعی‌ها، مثل جای خالی او که نیست، آزارم نداد.

یادم آمد که هر جا دلتنگی تصویری می‌شد، آن‌قدر که ملموس می‌شد، حس کردنی، انگار که بارها توی ترس‌هایت تجربه‌اش کرده باشی، دل من هم مثل دل آن‌ها فشرده می‌شد.

دیدم که آدم‌ها، چه‌قدر هم‌دیگر را برای دل خودشان می‌خواهند. دیدم که دلتنگی، یعنی خودخواهی. دیدم حتی در همدردی‌م با این آدم‌های دردمند، باز هم دنبال خودم می‌گردم. دیدم که آدم‌ها، باید دلیل مشترکی پیدا کنند تا برای هم اشک بریزند. دیدم که آدم‌ها، مهربان‌ترین‌ها هم، چه سنگدلند.

+  شنبه 1386/06/03 9:21 PM  آذین  |