دیدی این فوتبالیستا رو که وقتی گل میزنن، میدوئن، میدوئن، میدوئن، تا میرسن به اولین هم تیمیشون و محکم بغلش میکنن؟ بعد بغله انقدر ضرب داره که آدم از پای تلویزیون هم یه کوچولو درد گرفتنشو حس میکنه؟
دلم یه بغل فوتبالیستی میخواد...
موسیقی توی گوشت که زیادی بلند باشد، تاکسی اشتباهی سوار میشوی. تاکسی اشتباهی که سوار شده باشی، کله خر هم که باشی، هیچ راهی ندارد که تا ماشینه به جای چپ، پیچید راست، بگی اِ... آقا نیگه دار! که! باااید یک مسیر مختصری را، آنقدر که نگویند دختره خل بود که سوار شد، خلاف مسیرت بروی. بعد پیاده شوی و دیگر رسما بزند به سرت و توی این سرمای عجیب، یک لا کاپشن پرپری و دستکش نیاورده پیادهرویات بگیرد.
بعدش٬ بعد از کلی معطلی، تاکسی گیرت بیاید و بنشینی وسط صندلی عقب. چراغ قرمزها هم که مثل همیشه طولانی، آنقدر که آقاهه ماشین را خاموش کند. بعد کم کم خوابت بگیرد. گرما برود زیر پوستت، گرمای آدمهایی که تنگشان چسبیدهای. سرت را خم کنی بالایی، بگذاری روی صندلی. بیخیال که آقاههی بغلی چپ چپ نگاهت میکند. خوابت گرفته خب. به علاوهی ته مایهی سرگیجهی همیشگی. صدای استارت ماشین که آمد، سرت را بلند کنی، هی... برف است انگار. بنشیند روی شیشه و سرماهه را، گر چه با همکاری موی خیس سر صبحی تبآلودت کرده حالا دیگر، به خاطر همان لکههای سفید روی شیشه ببخشی.
هی!
از آن بالا نگاهم کن. من همان نقطه سیاههام که یک دایرهی بنفش ِ صورتی دورش را گرفته. (برای اطمینان، چون ممکن است از زاویهی دیگری نگاهم کرده باشی، مقنعهام سیاه بود و شالگردنه بنفش ِصورتی). از میدان ولیعصر شهر تهرانت، تا سر شانزده آذر، از کنار پارک لاله، روی تن برگ خیس و لهشدهی چنارهایت راه رفتم دیروز. گرچه احتمال میدهم خیلی واضح ندیده باشیام، آسمانت مه گرفته بود، سربی.
هی! دلخوشیهایم خیلی سادهتر از چیزی است که فکرش را میکنی. یعنی که زود خر میشوم عزیزم. یک کمی از همان نشانهها که خودت نشانیشان را بلدی برایم بفرست.
من هنوز آنقدر خر هستم که به تو مومن باشم...
خب، بعله، جانترس هستم، از آنها که شصتاد تا دستمال باید دستشان بگیرند تا یک قابلمه ناقابل را جابهجا کنند، اما راستش اگر همین الان بگویند باید بمیری، خیلی هول نمیشوم.
برای همین تعجب میکنم از خودم که وقتی تاکسیه بد میراند، دستم را فشار میدهم به صندلی جلویی. تعجب میکنم که امروز وقتی توی خیابان ماشینه به قول مامان مثل گاو میراند و جدی جدی نزدیک بود زیرم بگیرد برود پی کارش، ترسیدم حسابی و عین اسب دویدم. تعجب میکنم که از ارتفاع میترسم. از آب عمیق هم.
هر بار این دو دستی چسبیدنم متعجبم میکند. باور کن که هر بار...
*عکس از اینجاست.
هی... آفتاب است این روزها، گرچه حسابی برگریز.
دوست دارم چشمهایی را که آفتاب تنگشان میکند. مژههای طلایی شده را.
دوست دارم جمع شدن صورت و لبها را، انگار که یکجوری، هم از لبخند است و هم از کلافهگی.
صبحها، چشمم میافتد به البرز و هوس میکنم، از این حجم سیاهی که گاهی تا نزدیکی قلهها هم میرسد بروم بالاتر، بروم پیش آن سپیدیها، آبیها.
اما باز هم توی ماشین میمانم، سرخمکرده، رام، میروم توی همان چاردیواری، همان زیرزمین، که دلخوشیام بالکنه باشد و صدای پرندههه.
* قول میدهم به تو، به خودم، به زمین، به آسمان، به خدا! که نماند این زندگیام، که نباشم این جور، که از آن همه شوق توی قلبم، که هی هر سال به باد تَرَش دادهام و هی کماش کردم و کمترش٬ همین یک نخود را نگه دارم دست کم.
** نخود هم که مثل لوبیا اهل سبز شدن و قد کشیدن هست، نیست؟
از رفتن نگو.
از نبودن نگو.
از نداشتن نگو.
به ترسهایم پر و بال نده.
بگذار خود لعنتیاش، به وقتش، به وقت لعنتیاش، بیاید و زخمش را بزند و برود.
برود؟ بماند...
...
روزن کوچکم را پر نکن، این خانه تاریک هست به قدر کافی.
...
چون میروی، بیمن مرو
ای جان جان، بیتن مرو...
بچه که بودم، قرارم با خودم این بود که روی برگها راه نروم. نخندیها، تا همین چند سال پیش، اگر از روی یکی رد میشدم، برمیگشتم و نگاهش میکردم، به عذرخواهی. گاهی عذرخواهیهه حتی زمزمه میشد، اگر کسی دور و اطراف نبود که به سلامت عقلم شک کند.
حالا؟ حالا هم راستش، سعی میکنم رد نشوم، بیشتر به عادت شاید. اما اگر ناگزیر رد شوم، دیگر برنمیگردم به عذرخواهی، فقط لبخندی میآید و زودی میرود. لبخند به قرار حالا بیقرار شده. به چیزهایی که بود و نیست.
لبخند میشود اسمش را گذاشت؟
نمیدانم.
یکی از لحظات مفرح زندگی، وقتی است که توی یک آواز دسته جمعی، یکی یک گام زودتر از بقیه شروع کند. در چنین حالتی چون آواز دستهجمعیست، طرف بیخیال خوشایند یا ناخوشایندی، صدا را انداختهاست روی سرش، تازه چون اغلب به موقع (شاید هم بیموقع) متوجه اشتباهش میشود و قبل از اینکه کلمههه کامل ادا شود رهاش میکند، در عمل صدایی بیمعنی، بلند و ناقص از دهان مبارک خارج میشود...
فکر کن سر کلاس یکی از بچهها این بلا سرش بیاید. یکی باید نه تنها کلاس، که معلمه* را جمع کند از خنده...
* نه هر معلمی البته. :)
** عکس از اینجا.
مثل وقتی که پایت آش و لاش باشد، درد دیوانهات می کند، اما خیالت را هم راحت میکند که داری پاهه را، قطعاش نکردهاند، هنوز.
...
شاید همین فقط آرامم کند، که درد داشت. خیلی هم.
شالگردن آبيه را چپاندم توي كيف. دستبند منجوقي رنگي رنگي را هم كه از ساري خريده بودم. از منشي پرسيدم دستشويي كجاست؟ جلوي آينه، مقنعهام را كشيدم جلو و خدا را شكر كردم كه مانتوي تنم رنگي نيست.
...
انگار اتاق بازجويي، هر چي ميپرسيد و من دست و پا گمكرده همه را هم درست و بيكم و كاست ميگفتم، مينوشت روي كاغذ كه بعد برود توي پروندهام.
...
به خودم لعنت فرستادم، چند بار؟ نميدانم... كه اين چند ماه نرفتم، درگيريها را بهانه كردم كه قطع همكاري بخورم و حالا باز مصاحبه، تو بخوان تفتيش عقايد، شوم. لعنت فرستادم به همهي سختيهايي كه براي اين كار كشيده بودم و سستم كرد. به خودم لعنت فرستادم كه به جاي دروغهايي كه ميگويم، لبخندهاي دردناك و اين تني كه هي داغ ميشود و هي عرق سرد ميريزد، آن لحن گزنده و آن نگاه سردم را رو نميكنم، مثل دفعهي قبل جواب تك تك دريوريهايش را نميدهم، نميخندم به خودش و سيستمش و همهي دم و دستگاهش، و نميزنم بيرون.
به خودم و موقعيت متزلزلم، به چيزي كه فكر ميكردم دارم و به همهي نداشتنهايم ميارزيد و حالا ميديدم ندارم، لعنت فرستادم.
...
از صبح اين شعره ميآيد توي ذهنم، و لهام ميكند...
با كمال احتياج از خلق استغنا خوش است
با دهان تشنه مردن بر لب دريا خوش است
نيست پروا تلخكامان را ز تلخيهاي عشق
آب دريا در مذاق ماهي دريا خوش است
براي خودم چايي ميريزم. اين، اين وقت روز، سر كار، وقتي غول كارهاي نكرده و روزهاي پيشرو همچنان در حال انجام وظيفهي بادكردن و گندهتر شدن ميباشد، يعني كه بايد دل خوشي داشته باشم، يا آرام باشم.
...
آرام نيستم. اتفاقها، هي به طور مداوم خودشان ميافتند و من دنبالشان ميدوم كه خرابيهاي به بار آمده را رفع و رجوع كنم. مثل اين شهرداريچيها كه همهاش دارند سوراخ سنبههاي آسفالت خيابانها را رفوگري ميكنند.
...
فكر ميكردم ياد گرفتهام كه ديگر اين همه از اوضاع جوي بلندبلند ذوق نكنم. اما نميشود. نميشود ننويسم كه ديروز دم غروب كه از خانه آمدم بيرون، لازم شد بابا چند بار صدايم كند كه چرا سوار نميشي، كه چشم بردارم از كوچهي نيمه تاريك كه تاريكياش بيشتر از ابر بود، تا غروب ِ نزديك. از برگها كه مثل شهداي پرپر، ريخته بودند پاي چنارهاي كوچه، از كوچهي ستاره، ستارهاي، از اين همه ابر.
و بعدش، اگر بغض آن همه نزديك نبود، شايد باز هم لب باز ميكردم و براي بابا كه هيچ اهل اين ديوانهبازيهاي من نيست، ميگفتم كه آن شكل غريب ابرها توي افق، اين نور چراغ ماشينها كه پخش ميشود روي آسفالت خيس، اين خط نارنجي روشن، آن ته تههاي آسمان، چهقدر عجيب اند٬ چه خواستني و چه ترسناك.
...
نگفتم برايش، نبود گوشي كه بخواهم برايش بگويم، شايد هم حوصلهاش نبود، شايد هم ناي گفتن و جواب درست و حسابي نگرفتن و به قول شماليها "دماغ شدن"، كه اين رنگ لعنتي آسمان، اين بارانها و اين برگها كه امسال ميريزند و دلم را ريش ميكنند، اين ماشينها كه توي مه، از كنار هم ميگذرند و آدمهاي با چتر و بيچتر كه در چشمانداز قطره قطرهاي شيشهي ماشين دور ميشوند، بد جوري يادم ميآورند كه من و دلهرهها و آرزوهاي نصفه و نيمه و گمشدهام، چه كوچكيم، زير اين آسمان لعنتي ِ اين رنگي...
دسامبر شده ها!
نمیدانم چرا رسیدنش یک جوری است امسال. شبیه وقتهایی که میخواهم برگها را نگه دارم که نریزند، یا ابرهای پرباران که نروند، یا صدایش که وقتم برای شنیدنش تمام نشود... و همهاش شبیه این که بخواهی آب را توی مشت بگیری.
لحظهها دوست منند، اما سخت گیرند و منتظر هیچکس نمیمانند. من هم که هی دیر می کنم.
تو که میدانی، میشد، که میتوانستم، حتی به اولین دستی که به سویم دراز شد اطمینان کنم، به اولین شانه، تکیه کنم، و تا آخر آخر آخر، دست کم نترسم.
نخواستم. تنهایی خیابانها را، خانهها را، این حس که انگار هیچ پوششی در برابر باد نگهات نمیدارد، این بیپناهی لعنتی را انتخاب کردهام.
در برابر همهی آنچه یک قدم پایین آمدن، عادت کردن، "تازه" نبودن، "تازه" نداشتن، "بزرگه" بودن، در ازای امنیت میتوانست ازم بگیرد و نمیخواستم که بگیرد.
در اضافهی اقترانی کار اصلی با مضاف است.
در اضافهی استعاری کار اصلی با مضافالیه است.
...
توی یکی از آخرین صفحههای آخر کتاب فارسی سال آخر دبیرستان این را نوشتهام. حالا اصلا نمیفهممش.
آن موقع هم نمیفهمیدم،که شش، هفت سال بعد، کتاب را باز میکنم، نه به دنبال نکتههای ادبی- کنکوری، که برای شعرها و یادداشتهایی که شاید کنار صفحهای نوشته باشم، نقشهایی که کشیدهام، خطخطیهای بغلدستیها، یا برگهای شکل خاج ِ دیوار پشتی مدرسه.
نمیدانم، شاید هم می فهمیدم که کنار یکی از صفحهها نوشتهام: حرفهای تکرای... هین سخن تازه بگو!

لبخند غبطهبرانگیز ورونیکای زندگی دوگانه، موقع خواندن؛ لبخند این خانومه، که سمانه گالری نقاشش، ادگار دگاس را برایم فرستاد و یادم انداخت، که نقاشیهه را زیاد دیده بودم اما لبخند خانومه را نه، چیزیست که داشتنش، لحظهداشتنش، گمان میکنم اگر روزی به دست بیاید...
اوهوم... حواسم هست که جمعه روز کار نیست. وقتی آن پرندهی خر، سه سیلابی ِ محشرش را میخواند، به دیوارهای بلند اطراف بالکن موسسه نگاه کردم، به آسمان جمعه که آبی ِ آبی ِ آبی بود و دلم هوای خانهی کاهگلی مادربزرگم را کرد.
یکی از آن اتاقهای کوچک طبقه دوم، یا آن تراس کوچک، "تلار"٬ و باغچهی همیشه سبز پایینش.
...
راه برگشت خانه تاریک بود. خلوت بود. سرد بود.
راستش، ترسناک هم بود.
...
در خیال روزهای روشنم...
چی بنویسم؟ حرفی نیست.
خواستم یک عالمه بنویسم که چه این سرود دلم را به درد میآورد، خواستم از گذشتن سی سال و چهل سال و هزار سال بنویسم، از آرزویی که مرده، مرده؟ و گلوهایی که این ترانهها و سرودها خراششان داده.
خواستم از دختران فدایی سبزپوشی بنویسم که میآیند جلوی چشمم، با چشم و ابروی مشکی، کرکهای کنار گوش و پشت لبها، و قلبشان که یک جور دیگری، متفاوت از تپیدن قلب این روزهای من میتپیده.
از ضربههای پرشور انگشتها روی پیانو، از امید محزون و سربلند و مغروری که توی این کلمات همیشه تازه هست.
خواستم بنویسم و دیدم فایدهای ندارد.
باید فقط شنیدش.
...
کوها لالهزارن
لالهها بيدارن
تو کوها دارن گل گل گل آفتابو میکارن
تو کوها دارن گل گل گل آفتابو ميکارن
توی کوهستون دلش بيداره
تفنگ و گل گندم داره مياره
توی سينهاش
جان جان جان
يه جنگل ستاره داره
جان جان
انگار که یکدفعه برگردی به پشت سرت نگاه کنی، و یکی را ببینی که مثل آن شوالیهی ترحمبرانگیز قصهها، در خیالش با همهی زشتیهای دنیا میجنگد. و تو که از او گذشتهای، بیرون آمدهای، ببینیش که انگار دارد با خودش حرف میزند، در خودش میپیچد، بیدلیل میخندد، بیدلیل میگرید... و ببینی چقدر شبیه توست.
یا مثل بچهای که چهار تا اسباببازی تکراری جلویش گذاشتهاند، هیچ وقت خسته نمیشود از بازی. بزرگترها نگاهش میکنند، لبخند میزنند، که چه خوب، که دلش خوش است.
دارم از خودم میترسم. گفتهبودم اینرا نه؟
گفتهبودم.
...
همین امشب باید یاد این نوشتهی صد قرن پیش بیفتم، بروم پیدایش کنم، و ببینم صد قرن پیش، همین آذر دو سال پیش است.
چقدر دور است. چقدر دور.
و باز انگار هیچ روزی نگذشته ازش.
...
موج میزند و بالا میآورد همه چیز را.
و چهقدر عجیب، که هر بار خودت را، با همهی کوچکیها و پستیها، با همان نقطههای تاریک، بازمیشناسی.
روزهای شالگردن آبی.
...
هی! برایم کمی امید بیاور.
دارد کمرنگ میشود.
کمرنگ.
توی داستان "کوههای سفید"ِ جان کریستوفر، سهپایهها موجوداتی فضایی بودند که آمده بودند روی زمین، و بعد از تصرفش، کاری کردهبودند که همان تعداد کم آدمی که باقی مانده، چیزی از گذشتهی متمدن نوع انسان یادشان نماند.
آدمها را، به یک سنی که میرسیدند، میبردند و یک کلاهک سه شاخه توی سرشان کار میگذاشتند. چیزی شبیه قلاده. هم ردیابی میشدند، هم رام.
بعضی آدمها اما، کلاهکها روی سرشان خوب جا نمیافتاد. میشدند آواره، یا دیوانه. زندگی عادی نداشتند. رام نبودند. آرام نبودند.
...
صحنهی آخر "مالنا" را زیاد دوست دارم. فکر میکنم تا حالا خیلی دفعه برای خیلیها هم تعریفش کرده باشم از بس که دوست دارمش. توی آن لانگشات محشر، وقتی مونیکا بلوچی، با قامت شکسته و جاافتادهی زنی که به زحمت ردی از افسونگری تحملناپذیرش مانده، با دو تا کیسهی خرید سنگینش دور میشود و پسرهی عاشق، روی دوچرخهاش رکاب میزند و رکاب میزند و گاهی رو برمیگرداند و سر ِخمیده و هیکل از دست رفتهی الههی نوجوانیاش را میبیند، ما، صدایش، و در پسزمینه آن موسیقی لعنتی موریکونه را، میشنویم که میگوید، در زندگیاش به زنهای زیادی گفته که هرگز فراموششان نمیکند و فراموششان کرده، اما تنها زنی که فراموشش نکرده هرگز، همان مالناست، که هرگز به او نگفته که فراموشش نمیکند.
...
گمان میکنم عشق هم مثل آن کلاهک میماند. دفعهی اول اگر جا نیفتد، درست جا نیفتد، چیزی از دست رفته. بار دیگری هم اگر باشد، زخمی همیشه التیام نیافته، همیشه، هست.
کلاهک که نباشد، دیگر رام و آرام زندگی نیستی. دربهدری، آوارهای، گرچه حتی همه، همهی همه، آرام و رام ببینندت.
*دوستی اینجا را پینگ کرده این چند روز. ازش ممنونم.
آبها همه ناگوارند و من، تشنهام، تشنهام، تشنهام...
بر منقار خویش، برای تو
نامهای میآورم
از سوی زنی که یک بار دوستت داشت
و چون به پرستو بدل شد،
از تو رهایی یافت...
ابدیت، لحظهی عشق
غادهالسمان
ترجمهی عبدالحسین فرزاد
نشر چشمه
* عکس از اینجا.
بچههه یه پستونک اندازهی بشقاب دهنش بود. موهاش فرفر داشت، کوچولو بود خیلی، شاید تا زانوی من، مامانش دستشو گرفته بود و بچههه هی تلوتلو میخورد و سرخوش بود حسابی. وقتی رسید به من، دستمو بردم تو موهاش، مامانش داشت میکشیدش، فقط انقدر وقت کرد که سرشو یه کوچولو بگیره بالا، تو چشام نگاه کنه، پشت اون پستونک گنده، بخنده، دستشو از پشت به زور بلند کنه و به شوخی بزنه به پشت پای من.
تو اون جمعیت، هی گیر میکرد به آدما. هی گیر میکرد به آدما و با اون سرخوشی و قیافهی بانمک محشرش، زندهشون میکرد.