بنشینم جایی، شبیه اینجا. بیاضطراب، بیعجلهای برای رفتن. زمان کنارم بایستد. نفس بگیرد برای همهی دویدنهای لعنتیاش.
با روشنایی محصور هر میز، با گرمایی که میدود زیر پوستت، با هوس حرف زدن و حرف زدن و همهی رازهای جهان را از چشمها خواندن، با موسیقی گنگی که از دورها میآید، با همهمهی آدمها، با کنجکاوی برای قصهی هر میز، با پلکهای خستهی گرم، با دستی که میرود زیر چانهای، با صدای نرم به هم خوردن ظرفها، با انگشتی که با سوراخ رومیزی بازی میکند، با بوی سیگار، با جابهجا شدن روی صندلی، کمی پایینتر رفتن و سر را به پشتی صندلی تکیه دادن، با دست یکی روی دست دیگری، با خندهای که همهی سرها را به سوی خودش برمیگرداند، با فردای دور، با فردای دور...
* به لطف لینکهای پرستو، رسیدم به این وبلاگ، عکسبازی، و به کمک معرفی محمدرضا خان میرزایی (با اون عکسهای محشرشون!)، رسیدم به اینجا.
عاشق عکسها شدم. یه حسی دارن. میدونی از کدوم حسا؟ از اون وقتا که یه چیز زیبایی به دستت میرسه و از شدت زیباییش، هول میکنی، مضطرب میشی. انگار یه تیکه فلز گداخته کف دستته و طاقت نداری نگهاش داری. باید بدِیش دست یکی دیگه تا دستت نسوخته.
دستتون نسوزه.
تو خوب نیستی.
اندازهی همان تردیدی که وقتی دستهات توی جیباند و دماغت را فرو کردهای توی شالگردن، از جلوی آن خانم مسن چادرپیچ نشسته کنار مغازههه ردت میکند، بیاینکه دستت از توی جیبت بیرون بیاید. (دماغت هم از توی شالگردن).
اندازهی قرقرهکردن حرفهای و چند ثانیهای حقایقی مثل "اینا گدای حرفهایان" توی ذهن. اندازهی ده بیست متر دور شدن، پشیمان شدن، که "گور بابای این حقایق مزخرفت! نگاهش منتظر بود، هوا سرد بود..."، و البته وسوسه شدن که برگردی و برنگشتن...
تو خوب نیستی، خوبی شک نمیکند، حساب و کتاب نمیکند.
خوبی دیر هم نمیکند.
سهراب جایی گفته: « روزگار مستی مقیاس بود، و من عاشق بودم.»
مستی مقیاس.
مستی مقیاس.
مستی ِ، مقیاس.
آهنگه مال فیلم بید مجنون است. فیلم خوبی نیست. شعاری و گلدرشت، میدانم. اما چندجاش را دوست دارم. کجاش مثلا؟ مثلا آنجا که مرده که تازه بینا شده میرود خانهی پدریش. و آنجا که برف را میبیند، لمس میکند. و آخر آخرش که مورچههه را میبیند باز، نوری روی کاغذ خیسخوردهی تاریک.
آهنگه مال همان صحنهی برف است. کار احمد پژمان را دوست دارم. یک موسیقی خلوت و سبک. و البته سنگین. شبیه کارهای پیمان یزدانیان.
گفتم یزدانیان، یاد آن قطعهی کوتاهی افتادم که از راخمانینف زد و آن قطعهی "حزن" که کار خودش بود. و من که چشمها بسته، خوابآلود و سرمازده و دمغ، خودم را توی خیابانهای فردای جمعهی برفی میدیدم، که راه میروم و راهیم نیست، و اشک بیموقعی که نمیدانم از کجا آمد.
یاد لبخند قشنگش هم افتادم. کمتر آدمی دیدم که روی صحنه آن همه رسمی تعظیم کند روبهروی تماشاگرانش و سرش را که راست میکند، آن همه قشنگ هم لبخند بزند. کودک، حقیقی و قشنگ.

(+)
این که سرش را میگذاشته روی میز، این که زمانی برسد که آدم، همچین جایی، سرش را بگذارد روی میز، این که آدمهای بزرگ این تاریخ مکرر لعنتی، بارها، همین جوری سرشان را گذاشتهاند روی میز٬ این...
ماشینه از توی همت آمد، بعد از دو روز حبس بودن توی خانه، با درختهای برفگرفتهی همت مست شدم. بعدش هم شیخفضلالله، و کاجهاش، و خورشید درشت و ابرگرفته و مهآلود، و همهاش که انگار غریب بود، شبیه خاطرهام از این شهر نبود.
...
داشتم فکر میکردم که اگر این تعطیلییه، یک هفته دیرتر اتفاق میافتاد، یعنی لحاف و تشک خدا یک هفته دیرتر پاره میشد، چه قدر همه چیز فرق میکرد. پیک کار میگذشت، استرسه هم، خیلی چیزهای دیگر هم.
دارم فکر میکنم که با همهی سختسریهایم به قول برادر جان، که استخدام دولت نباشم، بد هم نیست این استخدام دولت مهرورز بودن و این جور موقعها، مواقعی که نه خودت به خودت اجازهی استراحت میدهی نه صاحابکارت، استراحت اجباری گرفتن.
...
با برف امسال، فقط یک کم با مامان برفبازی کردم. همین توی بالکن و یک کم قبل از سوار ماشین شدن! از یکشنبهای تا الان ِ الان، انگار باران باریده باشد و به قول شاعری، در پیشوازش دل من نباشد، یکجوریم شده.
...
دارم پیر میشوم به گمانم، محافظهکار، خسته و پیر. :)
کی گفته که من در "اکنون" زندگی نمیکنم؟
وقتی به "آینده" فکر میکنم، آنقدر میترسم که بیبرو برگرد اشکه در میآید. و وقتی یادم به "گذشته" میافتد، اوضاع تعریفیتر از آینده نیست.
آن وقت، من حرف میزنم، میخندم، راه میروم، خیال میبافم، کار میکنم، دل میبندم، دل برمیدارم...
و اینها، وقتی گذشته و آینده این همه دردآورند، چه راهی جز زندگی در "اکنون" میتواند داشته باشد؟
باید خوب باشم الان. نرفتم سر کار. برف هم این همه هست و هنوز هم میبارد. از بیرون صدای برف میآید. صدای پوک خرد شدن گولهبرفی روی تن آدمها. صدای آقاهه که داد میزند برفییه و صدای گاهگاهی جیغ و خنده. برف هم که... هی میبارد.
نرفتم سر کار. نگرانی چند روز آینده؟ بیخیال. بچهها، میدانم دارند برفبازی میکنند الان توی حیاط، به جای کار.
گلدان شاپسند مامان را نگاه میکنم توی بالکن، پر ِ برف. کلاغ ِ خر خندهدار را که به زور برفها را از روی آنتن خانه روبهرویی میزند کنار و برای خودش جا باز میکند. چنارها که برفهای سنگین را میتکانند از روی شانهشان، و برفها٬ بوووم... میافتند روی زمین.
باید خوب باشم الان. صبح که دیدم برف هست، دوباره خوابیدم یک کم، و خواب دیدم آفتاب شده، برفها آب شدهاند. آفتابش غصهدار نبود، قشنگ بود. به قشنگی رنگینکمانی که دو سه شب پیش خواب دیدم. قشنگترین رنگین کمان عالم دنیا. شبیه طاق بستان بود، بُعد داشت، میشد از پایین نگاهش کنی، و کنگرههاش، کندهکاریهای خوشگلش را که شکل سقف کلیساها و کاشیکاری مسجدهای قدیم بود ببینی. هنوز یادش هستم، کاش نقاش بودم. کلمههام بیرنگند.
باید خوب باشم الان، بعد از مدتها، سر فرصت صبحانه خوردم، یک لیوان چایی بزرگ! با مربای آلبالوی مامان. بعدش نشستم به کار. با این آهنگ فانتین که این روزها بستهام خودم را بهش. و برف که هی میبارد.
باید خوب باشم الان. گرچه زمستان سه سال پیش یادم آمده یکهو. همین پردهای که کنار میزدم و همین برف. همین برف؟ پدر پدربزرگش شاید. اما همین پردههه که کنار میرفت و ابرهای عالم که شب و روز... دنیا کوچک بود آن سال. خیلی هم. نفسم را تنگ میکرد. الان بزرگتر شده. اما انگار همان رنگیست. همان پرده، همان برف.
فکر میکنم اگر آدمها میدانستند تلخی، این همه راه با آنها میآید؛ اگر میدانستند وقتی حتی برف، این همه، این همه میبارد، بازهم تلخی جای پاها را گم نمیکند، اگر میدانستند که جا میگذارد روی پوستشان، روی هوایی که نفس میکشند، باز هم...
بیخیال. باید خوب باشم الان. گرچه به شوقی فکر میکنم که بارها آمد و بارها، رفت. بیرونش کردم؟ نمیدانم. جایی پیدا نکرد برای ماندن، اتراق کردن، شاید.
شاید رفتم بیرون، زیر برف.
* این ها که توی عکس، سفید پوشیدهاند و میخندند، درختهای جلوی خانهمان هستند. دوستشان دارم، زیاد.
تنها جان تو و
جان پرندگان پربستهای
که دیماه به ایوان خانه میآیند...
...
مامان ما امروز صبح نونبربری ریخت واسه جوجوهاش به قول خودش. رو پشت بوم البته، نه "ایوان". این توصیهی آقای صالحی رو هم نشنیده بود تا حالا. بای دیفالت از این کارا میکنه.
...
برف که میاد آدم آروم میشه. عالم ِ دنیا آروم میشه یه جورایی اصن. بارشاش بیصداست، سفیده، ترده، و اینا همهاش یعنی آرامش. یه جور پذیرفتن خوب. دیگه انگار مهم نیست که صبحی، دلش نمی اومده این همه خوشگلی رو رها کنه و بچپه زیر سقف و هی "کار مزخرف". یعنی مهم هستا، ولی مهم نیست!
...
این عالم ِ دنیا، تنها یکی از اصطلاحات محشر مانولیتوئه. به توصیه نصف وبلاگستان دارم میخونمش. و باور نمیکنی که یکی از دلخوشیهای برگشتن به خونه این روزا، واسهم خوندن این کتابهست و هی بلند بلند خندیدن. که اگه تو ماشین میشد بخونم و سرم گیج نمی رفت، و اگه میشد و "کارای مزخرفِ" سر کار اجازه میدادن، با خودم میبردم این ور و اون ور کتابه رو. حیف که مال خودم نیست و باید تند تند بخونمش، برسونم دست صاحابش. ولی همینجوری کلا، "علیکم بالمانولیتو".
...
برف که میاد، وقتی که درشته و پر بالش خداست مخصوصا، وایسا کنار پنجره، بالا رو نگاه کن. اگه برات مهم نیست برف بره تو چشم و چالت، و امکاناتشو هم داری، برو زیر برف اصن، سرت رو تا جایی که میشه بالا بگیر. اولش این برفان که دارن میان پایین، اما یه کم بعد، این تویی که داری میری بالا. همزمان گوش دادن به یه موسیقی خوب هم اکیدا توصیه میشه.
...
اون خیابونه بود که یه وقتی ازش نوشته بودم؛ که از کردستان که وارد همت میشی زیر پل همته. که اسمشو نمیدونم و هر بار که از کنارش رد میشم تو دلم میگم آخرش یه روز من سر برزیل از ماشین پیاده میشم میدوئم میرم توش! همون خیابونه، امروز صبح نفسگیر بود با اون درختای خرش...
هی... بیا طاقت بیاریم همچنان. بیا دو دو تا پنج تایی باشیم...
ترم اول کلاس که معلمه شوخی شوخی گفت اسم انتخاب کنیم برای خودمان، من شدم "سوفی".
حالا این عکس پایینی را نگاه میکنم که اسم عکاسش "آندرهآ "ست و فکر میکنم "آندرهآ" با آن دو تا "آ" ی خوشگلش هم خوبست. آن مکثی که آدمها را مجبور به رعایتش میکند. انگار که مجبور باشند، به قانون تو احترام بگذارند: آندره، آ .
گرچه آندره اسم اولین همبرگر فروشی خاطراتم هم هست که با مامان و بابا و برادرجان میرفتیم و ازش فقط یک صحنه، یا یک عدد آقای سیبیلوی خندان احتمالا ارمنی با کلاه آشپزی، از پشت پیشخوانی بلند، یادم مانده.
آندره، آ .
بعد، به عکسه نگاه که میکنی، دلت نمیخواهد کنده شوی از جایت؟ کج نمیشوی به طرف چپ؟ دلت هوس یک بعدازظهر ولرم و کسل و خوب و سفرآلود نمیکند؟
هوس موهای از شرجی به هم چسبیده، کرک شده و خنک، و نور ِ ابری بیجان، و باد؟
بابا گفته بود: در را که میبندی و میآیی بیرون، بگذار همهی آن اضطرابها بمانند پشت همان در. وقتی میرسی خانه، قیافهات...
حرفش تازه نبود، از این حرفهای برنامههای خانوادهای. اما تکراری نبود. به من میگفت. منظورش من بودم بیاینکه بخواهد ادای روانشناسها را دربیاورد.
...
بخاری ماشینه خوب است. دارم کمکم پاهای یخ زده را حس میکنم. مهم نیست که کرایه را دوبرابر میگیرد. سرم را تکیه میدهم به صندلی، یکی توی گوشم بلند میخواند ای شاه، درویشت منم... و من به او گوش نمیکنم. به جلسههه فکر میکنم که مجبور بودم توش دست به سینه بنشینم از بس که لرزم گرفته بود. به این که نمیرسم، نمیتوانم، و کاش این نمیتوانم گفتن را بلد بودم. که هنوز نمیدانم نه نگفتنه از غرور است یا کمرویی یا چی. به اینکه چه حس بدی است این که از بالا ببینی خودت را که با پشتکار عجیبی هی به دیوار میکوبی. به اینکه کجا و کجا و کجا کم گذاشتی، کجا و کجا و کجا، اشتباه کردی... و مچم را میگیرم. نماندهاند پشت در اضطرابها. کنارم نشستهاند روی صندلی تاکسی. هه! گاهی باهام روی تخت هم میآیند. بعد من هی مچم را میگیرم و میگویم احمق جان! به درک... بیخیال. بگیر بخواب!
...
از پلهها که بالا میروم، دنبال لبخند میگردم. نبایند باهام بیایند پشت این یکی در.
نباید.
*عکس از اینجاست.
دیدار با بعضیها انرژی مضاعف میخواهد. یعنی که از دو سه روز قبلش باید انرژی جمع کنی، که وسط مسطهای دیدار، یکهو نترکی، لبخنده بماند روی لبت، ماجراهای خندهدار دم دستت بمانند و هر چند دقیقه یک بار تو هم تعریف کنی چیزی، تکهها و متلکها را از زیر گوش و بالای کله و زیر پاها رد کنی، اگر یکی هم به قلبت خورد نمیری، زنده بمانی، تو هم مهمات، متلک، آماده بگذاری دم دستت، حتی اگر دوست نداری، حتی اگر اهلش نیستی.
آن وقت این بعضیها که میروند پی کارشان، بشمری ببینی چند تا جان برایت مانده، گیماور شدهای یا نه. باید بخوابی شاید بعدش، بخوابی که دوباره جان بگیری، زنده شوی.
...
دخترک دو سال از من کوچکتر است. امسال ازدواج کرده و زیر حجم غلیظی از رنگ و آرایش، درست نقطه مقابل من ساده پوش معمولا بیرنگ است. نهایت جهان بینیاش، خانهای است که با پسر مهربانی نصیبش شده، مهمانی بازی و کار و قسط و ماشینظرفشویی و اینها. اشکالی ندارد البته که، مبارکش هم باشد.
اما عجیب نیست؟ ازدواج کرده. "خرش از پل گذشته". با این همه هر وقت من را میبیند، متلک بارم میکند. متلکی از روی حسن نیت البته. رسما از فضولی درباره زندگی شخصی من در مرز ترکیدگی است. و امکان ندارد همهی راههای کلامش به الفاظ دلانگیز "شوئر"، "مادر شوئر"، "پدر شوئر"، "خوارشوئر" و... ختم نشوند. البته گاهی هم از مامان دستور پخت غذایی را میپرسد.
جواب دادن به متلک هایش، سوالهای از حد گذشتهاش، برایم سخت نیست. اما نمیدانم چرا این همه مستهلک میشوم بعد از هر بار دیدن به اجبارش. خسته میشوم از اینکه اوی بیست و سه ساله این همه زود پیر شده، دم دستی شده. خسته میشوم وقتی میبینم این حجم رنگ و روغن روی پوستش، انگار روی روحش را هم گرفته.
...
طرف خودش نزدیک سیسالهگی ازدواج کرده. ازدواجی خاص آنهم. ادعای روشنفکری هم دارد. اما در هر جمع دوستانهای، شوخیاش با دخترهای اطرافش، از اطراف "راههای پیدا کردن شوئر"، "رمز موفقیت فلانی"، "تو اگه آدم بودی تا حالا شوئر میکردی" و... فراتر نمیروند. و من بار روانی سنگین شوخیهایش را روی دختر مورد اصابت قرار گرفته میبینم. گرچه مثل همیشه همه چیز به شوخی میگذرد.
...
بیفایده است انتظارم، میدانم. اما هر بار بیشتر تعجب میکنم که چرا این جوریاند؟ میدانم... میدانم که آدمها دنبال تکرار سرنوشت خودند، دنبال تایید خودشان درآینه دیگری. دنبال مقایسه و کشیدن آهی از سر آسودگی که هوم... خب، من از او بهترم هنوز.
اینها را می دانم، و باز هر بار خسته میشوم از این جنگیدن خاموش با آنهایی که دوست داشتم کنارم بودند.
شانه به شانهام.
پذیرفتن، سختترین کار دنیاست.
درک زمانش، این که کی بپذیری و کی نه، این که چهطور بپذیری و این پذیرفتنت، چه باید کند با تو، اینکه چه باید بشوی بعدش. بتوانی گذر کنی ازش. که معنیش گذشتن باشد اصلا.
این که نپذیرفتن را با لجبازی اشتباه نگیری، این که نپذیرفتن توی یک دایره نیندازدت، بلندت کند، دستت را بگیرد و ببردت بیرون، تنهایت نکند، یا اگر تنهایت کرد، در ازاش چیزی بدهد بهت که بیارزد.
نپذیرفتن سختترین کار دنیاست.
نکته:
1- آقا این اسمایلیهای جیمیل محشر میباشند.
خنگ، خر، اصل جنس.
2- این مسابقهی کشف لحظه را هم از دست ندهید. برای راهنمایی در کشف لحظهها و احیانا هرگونه پارتیبازی و سفارش و این جور چیزها درخدمتیم خلاصه.
مرض:
1- گاهی سر میزنم به صفحهی آهنگی که تازه آپلودش کردهام. هوم... مثلا بیست نفر برش داشتهاند. حس احمقانهی خوبی پیدا میکنم. بیست نفر شریک این آهنگه شدهاند با من.
2- به این سایت سینمای ما هم گاهی سر میزنم. به هوای خبری چیزی. بعد هی لینک به لینک میروم توی سایت. برای خواندنشان؟ نه... گوشهی سمت راست صفحه تکه دیالوگهای فیلمها را تصادفی میآورد. نمیدانم چندتا هستند. برای من که تکراری نشدهاند هنوز. مثلا این آخریای بود که این دفعه دیدم:
جهانگير فروهر: دلمون برات تنگ ميشه، بهت عادت كرده بوديم. به اخم و تخمات، اولدرم بلدرمات، سگ صلحيات. ولي گور پدر دل ما! دل تو شاد!
[سوتهدلان - علی حاتمی]3- اینجا را هم که دیدهاید حتما. هر چی عکس میذارم از اینجاست. یک هزارتوی محشر برای وقتهای بیحوصلگی. روش کار هم این است که توی سرچ باکسش یک کلمه سرچ میکنی، معمولا یکی دو صفحهی اول فن آرت و بیخود است، بعد کم کم سر و کلهی شاهکارها پیدا میشود. روی هر عکس کلیک میکنی، بالای صفحهاش لینک گالری عکاسش را دارد. وارد گالری هم که بشوی، هم مجموعه آثار طرف هست، هم فیوریتهاش و...
4- این یکی را تازه کشف کردهام. یادم نیست از کجا. بعضی از کارهاش تکراریاند اما باز هم چیزهای خوب و تازه توش پیدا میشود.
5-و اینجا. نقاشیها و عکسها. محشرند.
سر شبی، توی کوچهی طولانی ِ بدجور سرد، داشتم میلرزیدم و سعی میکردم برسم خانه که یکهو چشمم افتاد به ماه. گرد و شیریرنگ و نزدیک و کک و مکی. انگار توی همهی آن آسمان تیرهی کبود ِ سرد ِ نه چندان دوستانه، فقط این ماهه گرم بود.
قشنگ بود. پشت شاخههای زمستانی، با هر قدم من یک پله پایینتر میآمد از جایی که بود، نزدیکتر میشد به زمین.
چشم برداشتن ازش سخت بود. یک جورهایی معنی جزر و مد را فهمیدم با دیدنش.
قضیهی فال این خانومه، یادم انداخت که در دوران ماقبل تاریخ تحصیل (جدی جدی انگار یک قرن گذشته، از بس که بیگانه بودم با آن سالها)، زنگ تفریحها و قبل از کلاسها و گاهی هم بعد از کلاسها، جای من پای تخته بود. شعر مینوشتم. نقشهای من درآوردیام را میکشیدم (یک چیزی شبیه پیچک) دقیقا مثل این آدمهای منگ عاشقپیشهی آبکی. یادم هست هنوز سال آخر دبیرستان و شعر سهراب که گیر داده بودم بهش که «هنوز در سفرم، در آبهای جهان قایقی است، و من مسافر قایق، هزارها سال است...» یا « تا با غم عشق تو مرا کار افتاد» ِ ناظری که چقدر با یکی دو تا از بچهها همدردی و احساس نزدیکیمان گل کرد یکهو.
یا دانشگاه که شعر مینوشتم و باز هم آن نقشها و همکلاسیهای عزیزتر از جان که اصولا پرت بودند یا شاید هم من پرت بودم که آنجا مانده بودم. چهمیدانم...
یادم افتاد به این که هنوز هم دلم همان تختههه را میخواهد. شبیه همان تختهی نشر چشمه. اینکه یکی توی آن کتابفروشی دلش میکشد و هر روز شعری روی آن تختهی سفید کوچک پشت ویترینش مینویسد، اینکه آدمها از کنارش میگذرند و آنها که اهلش هستند، از ظن خودشان یارش میشوند، نخ خودشان را ازش میگیرند و میروند، اینکه تختههه میتواند بهانهی یک روز کسی باشد، حس و اتفاق آن روزش... هوم... حسادت برانگیز است خب.
...
این وبلاگه، دست و پا زدنم برای نوشتن، این حس گنگی مزمن، و صدایی که توی گلویم مانده، همهاش میشود چیزی شبیه همین تختههه.
...
همه چیز، همه چیزمان خیلی سادهست انگار. شکل دایره. دایرهی سادهی ترحمبرانگیز ِ مضحک، بزرگ، شریف، و بیچاره.
بیا که در غم عشقت مشوشم بی تو
بیا ببین که در این غم چه ناخوشم بی تو
شب از فراق تو مینالم ای پریرخسار
چو روز گردد گویی در آتشم بی تو
دمی تو شربت وصلم ندادهای جانا
همیشه زهر فراقت همی چشم بی تو
اگر تو با من مسکین چنین کنی جانا
دو پایم از دو جهان نیز درکشم بی تو
پیام دادم و گفتم بیا خوشم میدار
جواب دادی و گفتی که من خوشم بی تو
امروز صبح حالم خوب نبود، گیتا غزاله را بیدار کرد و برد مدرسه. در خواب و بیدار صدای غزاله را میشنیدم، مثل پرندهها بود در صبح بهار. صدای سبز، روییده و ترد و نازک، بازیگوش، بیخیال. سال 1342، یک روز، اولهای اردیبهشت صبح با صدای مامان از خواب بیدار شدم. داشت میگفت جان، جان!
به گنجشکها میگفت، خودش از جیک جیک آنها بیدار شدهبود...
سوگ مادر
ساهرخ مسکوب
به کوشش حسن کامشاد
نشر نی
*دیوانهگیست که کابوس همیشهگیات، از دست دادن باشد و با پشتکار فروان بگردی دنبال کتابی که همهی همهاش از از دست دادن بگوید، آن هم چه گفتنی.
درد را بدجور لخت و بیپرده نشانت میدهد. با کلماتی شسته و رفته و زیبا. کلمات مسکوب خوبند، خوشآهنگ، در جای خود نشسته. همین بالا را دوباره بخوان... صدای ترد، صدای روییده...
** شاهرخ مسکوب را خیلی نمیشناختم. سوای فعالیتهای سیاسیاش، میدانستم که شاهنامه پژوه بزرگی بوده. توی کتاب ادبیات نمیدانم چندم دبیرستان هم متنی ازش خواندیم، دربارهی رویارویی رستم و اسفندیار. دوست داشتم آن متن را هم زیاد.
اجازه بده، یاد بگیر که اجازه بدهی، آدمها خودشان، به وقت خودشان، رویاهاشان را به خاک، یا چه میدانم، باد بسپارند.
اگر رویایت را پیش از این از دست دادهای، قبولش نداری دیگر، با چیز دیگری تاقش زدهای، یا شکلش را عوض کردهای، یا هر چی ِ هر چی ِ دیگری، نخواه که دیگری را هم "روشن" کنی. آیهی یاس نخوان، پیشداوری نکن، نگو "من خواستم و نشد"، نگو " تو هم میرسی به این"، سر تکان نده به رویاها، اگر به گمانت حماقت است، خامیست، گمانت را توی دلت نگهدار.
قد ِ پر آدمها، ارتفاع پروازشان، با هم فرق میکند. شاید یکی توانست، شاید یکی پرید، هان؟
اگر هم که نه، اگر که دیگری هم تا آخرش، پاهاش چسبیده ماند به زمین، میتوانی گذرت که افتاد بهش از آن لبخندها بزنی که "نگفتم؟"
گرچه من اگر جای تو بودم، چنین روزی، همان "نگفتم" را هم نمیگفتم.