تبليغاتX
لحظه

بهاریه نوشتن‌ام نمی‌آید. شوق سال‌های قبل، حتی برای تولد و این‌ها، جاش خالی‌ست. شبیه منتظر بودن برای چیزی، و دیر رسیدن‌اش، از دست رفتن‌اش، شده حالم.

خوبم اما، موها را کوتاه کردم کمی، می‌گویم، می‌خندم، با آدم‌هایی که تند راه می‌روند توی پیاده‌روها، مسابقه می‌دهم و تا ازشان جلو نزنم آرام نمی‌گیرم، تند تند عیدی‌های نخریده را می‌خرم، دست می‌کشم روی موی بچه‌هه و برنمی‌گردم که عکس‌العمل‌اش را ببینم و می‌خندم.

خل‌ام، کمی، هنوز.

فقط بهاریه ‌نوشتن‌ام، نوشتن‌ام، نمی‌آید.

...

این هم عیدانه‌ی کوچولوی من. هنر شجریان، لطفی و البته عارف قزوینی. ببخشید که کیفیت خوبی ندارد.

...

باهار  ِ همه، خوب و قشنگ و شاد و آرام.

 

 

*عکس از اینجاست.

 

 

پ.ن: نمره‌‌ی بهاریه‌ام چند شد آقای الدفشن؟ :)

 

+  چهارشنبه 1386/12/29 3:30 PM  آذین  | 

"برام گفتی قبلا"، اغلب جمله چندان خوشایندی نیست. فراموش‌کاری‌مان را به یادمان می‌آورد، گاهی هم بی‌حوصله‌گی شنونده- این جور موقع‌ها هم می‌شود گفت شنونده؟- را. وحشت از مکرر شدن‌، پیش‌بینی‌پذیری و تمام‌شده‌گی که، دیگر هیچ.

اما این بار، این جمله را شنیدم و هیچ حس تلخی نبود.

فکر کردم که هی... این همه می‌شناسی‌ام پس، رابطه‌هه تاریخ‌دار شده، آن‌قدر که این جمله‌ را، این حس را، خیلی پیش‌ها برایت گفته‌ام.

+  دوشنبه 1386/12/27 10:1 PM  آذین  | 

چه می‌گفتی؟

"قفس‌ها بزرگتر می‌شن هی، گاهی باید دو سه سال بدوئی، که بخوری به دیوارشون، و بفهمی تو قفسی."

خوب می‌گفتی.

+  یکشنبه 1386/12/26 9:50 PM  آذین  | 

روزهای آخر اسفند، وقتی از همه‌ی دویدن‌ها و کارهای مزخرف رها شده‌ام ، اوقاتم خوش می‌شود. بیشتر وقت‌ها، تا همین روزهای آخر، چندان خبری از این خوش‌بینی‌هه نیست، اما می‌دانم که دیگر یکی دو روز مانده به بهار، سر و کله‌اش پیدا می‌شود. گرچه این را هم می‌دانم که این حال خوش، خیلی افتخار نمی‌دهد، زیاد نمی‌ماند و البته بی‌معرفت نیست و باز به‌م سر می‌زند.

...

دارم این گذرا بودن را یاد می‌گیرم. انگار که قلق‌ام دستم بیاد کم‌کم، یا انگار پیش پیش بدانم که یک اتفاق کوچک، قرار است شادم کند و این را هم بدانم این شادی‌هه چه‌قدر می‌ماند.

بلد نیستم بنویسمش، راستش حوصله‌ی مرتب کردن کلمه‌هام هم نیست، می‌خواستم بگویم که این، حس عجیبی به‌م می‌دهد. شبیه حس دانستن شاید، که هم شادی دارد توی دلش و هم یک‌جور دلخوری. دلخوری از دانستنی که نمی‌دانی دوستش داشته باشی یا نه، که بی‌واسطه تجربه کردن‌هات را ازت می‌گیرد، تازه بگذریم از آن وقت‌هایی که بدجوری متوهم‌ دانایی‌ات می‌کند و سرت را می‌کوبد به دیوار.

می‌خواستم بگویم که این روزها، قرار است این دانستن را دوست داشته باشم. این روزها که بهار آمده و من و همه‌ی دل‌تنگی‌ها و نگرانی‌هایم را دست می‌گیرد.

دست خودم نیست، هرچه سعی می‌کنم، باز گولش را می‌خورم و جلوی خنده‌هه را نمی‌توانم بگیرم.

 

*عکس از اینجاست. 

+  شنبه 1386/12/25 8:39 PM  آذین  | 

بچه‌هه چار تا غلط داشت توی امتحانش و شانه‌هاش از هق هق می‌لرزید. به خواهرش گفتم ببردش و صورتش را بشورد. قبل از این‌که بروند به بچه‌هه گفتم هیچ وقت برای نمره و امتحان گریه نکن، خب؟ هیچ ارزش گریه ندارد.

سر تکان داد که خب.

...

خودم را یادم می‌آید که هفت سالم بود، تنها آمده بودم از مدرسه، دیکته‌ی کوفتی‌ام شده بود 5/18 و من قبل از این که بزرگتری به آن اتاق راه رفتن‌ها و به نمره‌ی کم فکر کردن‌ها، به بغض و اشک من برسد، آن‌قدر تلخی کشیدم که بعد از نزدیک بیست سال، نور بعدازظهر روی پرده‌ها و اتاق نیمه تاریک، این همه نزدیک، یادم بماند.

...

به من هم گفتند که خیلی چیزها ارزش گریه را ندارد. لابد من یاد نگرفتم.

+  جمعه 1386/12/24 9:23 PM  آذین  | 

                          من بسيار گريسته‌ام.

هنگام كه آسمان ابري است

مرا نيت آن است

كه از خانه بدون چتر بيرون باشم.

من بسيار زيسته‌ام

اما اكنون مراد من است

كه از اين پنجره براي باري

جهان را آغشته به شكوفه‌هاي گيلاس

بي‌هراس

بي‌محابا ببينم.

 

 

 

 

* کسی می‌د‌ونه چرا درخت گیلاس این همه خره؟ چرا این همه قشنگه؟ چرا شاخه‌هاش این همه تیره‌ان و شکوفه‌هاش این همه روشن‌؟ این همه انبوه؟

* *شعر از احمدرضا احمدی است و عکس از اینجا.

 

 

 

 

 

+  پنجشنبه 1386/12/23 11:47 PM  آذین  | 

وقت هایی که مثل این روزها، این همه اضطراب هست، این همه گیر ترافیک می‌مانم، این همه خسته‌گی هم هست، فکر می‌کنم که باید بلند شوم از پای کامپیوتر، باید بروم بیرون از این ساختمان، باید در تاکسی را باز کنم، باید بدوم، مثل لولا، بدوم.

فکر می‌کنم که در من یک "لولا"ی هول و خسته، دارد می‌دود همه‌اش، و من همراهی‌ش نمی‌کنم. این است که این همه اضطراب، این همه خسته‌گی.

باور کن که دلم یک دویدن درست و حسابی می‌خواهد. مثل امروز که باید می‌رسیدم ته کوچه، و آفتاب ته آسمان بود، و دلم می‌خواست پا تند کنم و برسم به خورشید. هرچه‌قدر هم الکی، هرچه‌قدر هم مسخره.

...

یک روز شاید٬ یکی را دیدی که مثل لولا، از بین ماشین‌ها و آدم‌ها و کوچه‌ها راه می‌گرفت و می‌دوید.

+  چهارشنبه 1386/12/22 9:4 PM  آذین  | 

آه خِرَد، چرا در سر بد دلان جای می‌کنی، اگر خِرَدی؟

چرا ایشان را یار می‌شوی، که سوار بر باره‌ی تو، در خون این و آن کوشند؟

 

سهراب کُشی

بهرام بیضایی

انتشارات روشنگران و مطالعات زنان

+  سه شنبه 1386/12/21 9:55 PM  آذین  | 

اگر کسی عیبی دارد، جسمی منظورم است، وقتی باهاش حرف می‌زنی، افسار نگاهت را بکش که به سوی عیبه نلغزد.

آدمه درد می‌کشد از آن نگاه ولنگارت.

 

+  دوشنبه 1386/12/20 7:50 PM  آذین  | 

گوشی خرابت هم می‌تواند اتفاق این روزهایت باشد. وقتی نشستی صندلی عقب تاکسی، و چشمت را روی آفتاب خوب اسفند بسته‌ای و پشت پلک‌هات روشن است و موسیقی توی گوشت هم هست، و فکر ‌کنی، نگاه کنم که اس‌ام‌اس آمده یا نه؟ که تازگی‌ها گوشی‌‌هه هم سکوت یاد گرفته، پیغام می‌گیرد و شبیه صندوق نامه‌ی کهنه‌ی‌ در بسته‌ای، خبرت نمی‌کند تا بازش نکنی، که نگاه کنی، که شرط ببندی با خودت که اگر نبود دلخور نشوی و کری بخوانی برای خودت که مگر ایمان نداری به اتفاق، به معجزه٬ که هه! می‌ترسی، حتی از این، از این احتمال ِ همیشه‌گی، که هنوز سخاوتمندانه اسم‌اش را می‌گذاری احتمال، و نگاه کنی و نرسیده باشد هیچی و بخندی به خودت و این بهانه‌هایت و دل‌ بدهی به آفتاب و حواست را بدهی به نور روی مژه‌ها، وقتی پلک می‌زنی.

...

امروز دوباره سولجر آو فورچون گوش کردم بعد از چند ماه که نمی‌توانستم بهش گوش کنم. دوباره دوستش داشتم، دوباره هی پشت هم، پشت هم گوش دادم‌اش.

دوست دارم این آشتی کردن با موسیقی‌های ته ذهن مانده را.

+  دوشنبه 1386/12/20 0:17 AM  آذین  | 

خب، کنار دریا ایستادن را دوست دارم. و نمی‌دانم که این کنار ایستادن، از ترس از آب است یا دوست داشتن ساحل. خیلی هم پی‌اش را نمی‌گیرم. یا دست کم، نمی‌گرفتم.

...

این را حس می‌کنم، که دیگر نمی‌شود با خیلی چیزها راه آمد. می‌بینم روزی را که باید دربیافتم با دنیایم. و راستش می‌ترسم. می ترسم که باور کنم، که اگر قرار است زندگی‌ام آنچه می‌بینم و نمی‌خواهم، نباشد، باید که تن بدهم به خیلی زخم‌ها. گرچه زخم خوردن آن‌قدر نمی‌ترساندم که زخم زدن.

...

می‌دانم که دیگر نمی‌شود کنار آب ایستاد. دارد وقتش می‌رسد که به آب بزنم و چقدر می‌ترسم.

+  یکشنبه 1386/12/19 0:5 AM  آذین  | 

ژان کریستفِ من*، عاشق زن‌های زیادی می‌شود. و آدم، خودش را، روزهایش را، نه فقط در لحظات دیریاب ِ ژان، که در تک‌تک آن زن‌ها هم پیدا می‌کند.

...

من سابین را دوست داشتم. گرچه شباهتی نبود میان‌مان هیچ. زن آرام و خونسرد و خوش و البته زیبا. با یک جور آسودگی و بی‌قیدی در رفتار که کریستف شوریده و کلافه از چارچوب‌های پوسیده، دیوانه‌اش بود.

با آن مرگ دردناک و عجیب‌اش.

...

آنتوانت. آنتوانتِ شرمگین و (نه که آسوده، اما باز هم) آرام، و ناکام و نرسیده. آنتوانت ِ همیشه دو به شک، آنتوانتی که می‌خواست و می‌توانست که پاکباز باشد، اما نبود و در آن معدود لحظات که بود، اتفاق های لعنتی نگذاشتند.

او هم مرد. و حسرت شناختن‌اش را به دل کریستف گذاشت.

...

فرانسوا. زن بازیگر مغرور و عاشق. به عشق‌اش فحش می‌داد وقتی سرش روی سینه‌ی کریستف بود، به خودش هم که از میان آن همه فلاکت بالا کشیده بود و باز، عاشق مردی بود که خفت‌اش می‌داد، آلوده‌اش می‌کرد.

عاشقیت فرانسوا را، گاهی میان دل‌تنگی‌های‌ام، گاهی میان حس از دست دادن‌ام، از دست دادن سرمایه‌ای که خیال می‌کردم دارم، و دل بستن‌ام به باد، خوب می‌فهمم.

این یکی البته نمرد. کریستف را رها کرد و رفت سراغ همان عشق ِ لعنتیِ ناگریزش.

...

و آنا.

آنا شوهر داشت. شوهرش دوست کریستف بود. دوستی که کریستف درمانده از همه‌ی دنیا را پناه داده بود.

آنا دیوانه‌وار دین‌دار بود. تن درشت‌اش را میان خودش پنهان می‌کرد. نگاه آتش بارش، صدای گرم‌اش، همه چیز، همه چیز پنهان بود.

کریستف آمد و آنا پیدا شد. پر از شور. پر از شور. زورمند، عاشق، هنرمند.

و بعد ترسید. از همان مذهبی که تن‌اش را بیمار کرده بود، و خیال می‌کرد رها شده ازش، از پچ‌پچه‌ها، از داغ خیانت.

این یکی هم نمرد، یا مرد، وقتی سال‌ها بعد کریستف جایی دیدش، مراسم خاکسپاری‌ای، کلیسایی، جایی، که دوباره، انگار چیزی را پنهان کرده باشد، قوز کرده راه می‌رفت.

 

 

*خودخواهی‌ست که می‌گویم ژان کریستف ِ من. اما او و آنتِ "جان شیفته"، برای من، یعنی روزگار آشنایی با جهان، با کلمه، با رمان چند کیلویی را زیر بغل زدن و این ور و آن ور بردن.

یعنی روشنایی و تابناکی. و تابناک، یعنی کلمه‌ی مشترک من و دیگرانی که ژان کریستف را با آن‌ها شریکم.

 

+  جمعه 1386/12/17 7:6 PM  آذین  | 

استعاره‌ها و کنایه‌ها کهنه‌اند

وقتی که از تو سخن می‌شود گفت:

 

باریکه راه‌های تو باریک راه تو

انگشت پای تو انگشت‌های تو...

 

و فقط قلبت را ندیدم

که گمان می‌کنم

شبیه زورق توقیف شده‌یی

در بندرگاهی ناشناس است:

صبحی آفتابی

و بچه‌های برهنه‌یی که دور و برش تاب می‌خورند

و ترانه‌های محلی می‌خوانند.

 

شمس لنگرودی

 پنجاه و سه ترانه‌ی عاشقانه

 انتشارات آهنگ دیگر

 

 

* باز هم، خیلی بیشتر از این، از این آقاهه شعر می‌گذارم اینجا. از بس که دوست می‌دارم‌ش.

 

** My Empty Life (+)

By Guy Farely       

From: Modigliani    

 

 

+  پنجشنبه 1386/12/16 9:56 PM  آذین  | 

به بودنت نیاز دارم، وقتی به آدم‌ها نگاه می‌کنم و فکر می‌کنم، شاید سزاوار آن "آن"ی که می‌خواهم، نیستم.

نیاز دارم به تو، مثل دونده‌ای که باید دوپینگ کند، که بتواند این راه دراز را بدود و بدود و بدود.

بی‌آنکه امید خط پایانی باشد.

 

*عکس از اینجاست.

+  چهارشنبه 1386/12/15 10:2 PM  آذین  | 

دلم تنگ شده. یا نمی‌دانم، درست‌ترش شاید جمله‌ی‌دیگری باشد، اما من بلدش نیستم.

برای چی؟ برای نبوغ. برای وقتی که چیزی می‌خوانم، می‌بینم، و می‌شنوم و نفس‌ام کم می‌آید. برای دست رساندن به آن ته‌ته‌های وجود. برای وقتی، یکی حرف تو را زده، حرفی که مدت‌‌هاست به دل داری که بگویی، و نگفته‌ای، حتی خودت هم از زبان خودت نشنیده‌ای، از بس که گنگی. برای آن حسادت دیوانه‌کننده، برای آن نومیدی حتی، نومیدی از، روزی توانستن، گفتن، یا شاید امید. برای چشم‌هایی که برق می‌زنند، برای دلی که می‌لرزد و تا حس‌اش را با یکی شریک نشود، آرام نمی‌گیرد.

برای آرزویی که شعله می‌کشد یک‌دفعه، و همه جا را روشن می‌کند، گیرم که زود به پت پت بیفتد و بمیرد.

+  چهارشنبه 1386/12/15 1:0 AM  آذین  | 

عصر بود، با کمی نور بی‌جان، از پشت ساختمان‌های بلند، توی کوچه‌ی نمناک تند تند راه می‌رفتم که برسم به کلاس، دست‌هام توی جیب بود، موسیقی نبود، چاله‌های کوچه پر از آب بودند، ماشین‌ها بعضی‌شان کند می‌کردند که آب نپاشند به آدم‌ها و بعضی نه، نگاهم گاهی به بهار پنهان توی شاخه‌ی خشک یاس‌ها بود، گاهی به آسمان تکه‌تکه، توی آب خاکستری چاله‌ها، و پرنده‌هه می‌خواند، هی می‌خواند، هی می‌خواند...

بهش گفتم خب... شنیدمات! شنیدم‌ات...

 

پ.ن: سلام..

+  دوشنبه 1386/12/13 8:12 PM  آذین  |