تبليغاتX
لحظه

پارسال – و چه عجیب است اصلا این نوشتن "پارسال"، که انگار نه انگار یک سال گذشته، و این همه، این همه سخت گذشته- آخرین روز اسفند رفتم شهرکتاب مرکزی فقید، خریدکی کردم و چند دقیقه‌ی یگانه، کنار آن خانه‌ی پر از پیچکِ روبه‌رویش منتظر ماندم، و بعدش با مریم و لیلا بودم، و کافه دیپلمات و خیابان‌های خلوت و بهار زده‌ی تهران.

و تصاویر آن روز و بعضی کلمه‌هایش، چه شفاف به یادم هست.

امسال، وقتی چند دقیقه فرصت داشتم فقط که دراز بکشم تا این گردن دردناک آرام بگیرد و بعد باز بلند شوم بروم دیپلمات، فکر کردم که همین یک بعدازظهر تا شب آخرین روز اسفند، با جوانه‌های نور گرفته و دست‌فروش‌ها و سال نو مبارک گفتن راننده تاکسی‌هاش، برایم مانده.

برای شکل خودم، برای خودم بودن، برای با دوستانم حرف زدن، چیزی نگفتن و باز چیزها گفتن.

دیدم که چه دوست‌ دارم همین چند ساعت را، خلوت و گوشه گرفته و آرام، با این همه سکوت.

...

تصویرها هستند، خوشایند‌ها و ناخوشایندها، و راستش این است که ناخوشایندها بیشتر.

کنار همه‌ی آن هیاهوی سبزه و ماهی و سنبل و لاله، آن جوانکی که کیسه‌ی بزرگ زباله به دوش می‌کشد، آن‌ بچه‌‌‌‌ی میدان تجریش که هنوز راه رفتن درست بلد نشده که دست‌فروشی، تو بخوان التماس یادش داده‌اند، آن جوان دل‌افسرده که گوشه‌ی زندان، غریب می‌میرد، آن زن سیاه‌چهره که نشسته گوشه‌ی دیواری و نگاه حسرت‌بارش آن جور دل خون می‌کند... هستند، به همین نخ‌نماشده‌گی و شعار زده‌گی، به همین راستی، دردآوری، و تلخی.

و من نگاهم را برمی‌گردانم مثل هر سال، و فکر می‌کنم لابد بهار خوب‌تری می‌شود بهار آدم‌ها، یک وقتی، یک روزی، که این تصویرها دیگر نباشند.

یک وقتی، یک روز روشنی، به همان نخ‌نماشده‌گی شعرها و آیات و بشارت‌ها.

...

ای بلبلان چون در این چمن، وقت گل رسد، زین پاییز، یاد آرید

چون بر دمد آن بهار خوش، در کنار گل، از ما نیز، یاد آرید...  

...

یادم می‌آید میانه‌ی جمع و جور کردن‌های آخر سالِ یکی از همین سال‌ها، همان وقت‌هایی که سنت بچه‌گانه اما خوش نو کردن رخت و لباس را کنار می‌گذاشتم، و خیلی سنت‌های خوشایند و ناخوشایند دیگر را هم، فکر کردم که پابند این‌ها اگر نباشی، خیلی داشته‌های دیگرت هم از دست می‌روند.

ترسیدم که این بهار زیبای بی‌رحم برسد و هر بار بی‌اعتناتر از من بگذرد. ترسیدم هی کلمه‌هایم، آن شوق ناگزیر هرساله‌ی نو شدن سال عمر من و عمر جهان، مبتذل‌تر شوند، که آن "که چی"ِ لعنتی هی پررنگ‌تر شود، گسترده‌تر، بی‌استثناتر.

حالا، می‌بینم که آدم می‌تواند ذره ذره با ترس‌هایش روبه‌رو شود و هیچ نترسد. می‌بینم که می‌شود یک وقتی سر برگردانی و ببینی تا کجاهای ترس‌ها و اندوه‌هایت پیش رفته‌ای و "هنوز"، زنده‌ای.

...

باز هم، همین پارسال، نابهاریه‌ام شعر عارف داشت و صدای شجریان.

امسال، به یاد عارف هست، با شعر سایه و باز صدای شجریان.

یک وقتی گریه‌ام می‌انداخت این تصنیف، از زیبایی.

...

عین این آدم‌های اشکی دم مشکی، زود، زودتر از همیشه‌ها به گریه می‌افتم.

مثل امروز که این نقاشی قاب شده را از عزیزترینی هدیه گرفتم، رسیدم خانه، نگاهش کردم و یادم افتاد که "من عاقبت از این‌جا خواهم رفت، پروانه‌ای که با شب می‌رفت، این فال را برای دلم دید".

یا باز همین امشب، که خواندم "خلوت نشين خاطر ديوانه‌ي مني"، خواندم که "آنجا كه سرگذشت غم شاعران بود"، که "اي آشنا نگاه كه بيگانه‌ی مني"... و لابد داستانی دارد این کلمه‌های م.سرشک، که همه همین امشب آمدند و با خودشان این همه اشک آوردند.

...

آن چند ساعت آخر بیست‌ونهم اسفند، که برای خودم بود و برای آن‌ها که دوست‌شان دارم، با خاطره‌ی شفاف و زنده‌اش...

دارم فکر می‌کنم که باید و باید و باید ساعت‌های بیشتری را این جور شفاف داشته باشم، این جور برای خودم، و برای آن‌ها که دوست‌شان دارم.

...

در عصر یک پاییز

در اتوبوس بودیم

دورمان دیوار شیشه‌ای سبز

سبزی شیشه‌ها

زرد پاییز را

سبز خرم کرده بود

بهار به اتوبوس نشست

بیرون

خزان در کار بود

نمی‌دانم

در بهار درون باید گفت

یا در خزان برون

من و بهار پیاده شدیم

بهار

در خیابان محو شد

پاییز

در کنارم

راه می‌آمد.

 

 

* شعر از احمدرضا احمدی‌ست.

* عکس هم از اینجاست.

 

+  جمعه 1387/12/30 2:40 AM    | 

شب، همان پرده‌ است که کنارش زده‌ام، و تخت‌م که جا عوض کرده تا من روبه‌روی آسمان باشم.

شب، همان وقتی ‌است که سرانجام تن آرام گرفته، وقتی این موسیقی‌هه هست و باقی همه سکوت، وقتی توی همان قاب پنجره که پرده‌اش کنار رفته، یک ستاره‌ی کم‌رنگ دور هست، که چشمک می‌زند.

شب همان ابر نازک کنار ستاره است، که نگاهم بدرقه‌اش می‌کند تا باد ببردش از قاب بیرون.

همان دست تکان دادن بی‌اختیار است برای ستاره‌هه، یا برای یکی که شاید، شاید از آن‌جا انگشت‌های مردد من را در این پنجره‌ی تاریک گوشه‌ی طبقه‌ی چهارم خانه‌ای، در شهری از سرزمینی از سیاره‌ای از منظومه‌ای از کهکشانی... ببیند و لبخندش بیاید.

شب این احتمال غریب و خل‌خلکی‌ست که از داستان‌ها و خیالبافی‌های روزگار دور می‌آید، راهش را از میان این همه قطعیت و یقین بی‌خاصیت این‌زمینی و بزرگسالی باز می‌کند، و می‌نشیند توی گلوی من، نگاه من، و بغض می‌شود.

 

+  سه شنبه 1387/12/27 1:16 AM    | 

شاید دستت هزار جور بند باشد، یا سرد باشد هوا و دست‌ها به اکراه از بغل/ جیب بیایند بیرون، یا آن‌قدر شتابزده باشی که آدم‌ها را نبینی، بدتر، شاید وقتی تو دست دراز کنی به گرفتن، او شیطنت کند و از دستت بقاپد.

مهم نیست. 

فقط نباید او را که آن جور مستاصل می ایستد وسط پیاده‌رو و کاغذهای آگهی‌های فلان موسسه‌ی آمورش زبان در یک ثانیه و حراج واقعی کیف و کفش می‌دهد دست مردم، ناامیدتر از این کرد.

همیشه فکر می‌کنم این وجدان کاری نیست که باعث می‌شود بی‌خیال این سرما و تنه‌ها و بی‌اعتنایی‌ها نشوند و همه را یک‌جا دور نریزند، همیشه می‌ترسم یکی باشد که بیاید کارشان را کنترل کند.

پس حواس‌ات هم باشد که محض احتیاط، اگر ازشان گرفتی، همان چند قدم آن‌ورتر دورش نریز.

دست بالایش، چند وقت بعدش توی جیب‌های کیف و لباس‌هات کاغذهای چندتاخورده‌ی بی‌ربط پیدا می‌کنی.

 

+  یکشنبه 1387/12/25 10:47 PM    | 

حالا تو اسمش را بگذار ناتوانی، بگذار توانستن، چه فرقی می‌کند برای من که برایم حتی اینجا، نوشتن، آفریدن اصلا، واکنشی به ناتوانی است.

ناتوانی از تاب آوردن، از به دوش کشیدن و در تجربه‌ی این جهان تنها بودن.

تو اسمش را هر چه می‌خواهی بگذار، اما از خودم ابایی، شرمی ندارم دیگر، که آدم به یاد آوردن نیستم.

راستش این است که از به یاد آوردن می‌ترسم.

از شب‌های طولانی بی‌صبح، که کلمه‌ها، ناگفته‌ها و نباید گفته‌ها، شنیده‌ها، و آخ، ناشنیده‌ها، ناخوانده می‌آیند و بعدش، گریختن بیهوده‌ترین کار دنیاست، خواب دورترین امکان.

راستش این است که وقت‌های خنده و آسوده‌گی، وقت‌های سرخوشی، وقت‌های امید بستن، وقت‌های امکان خوشایند آه من خوشبختم‌، من فراموش کرده‌ام فقط. از یاد برده‌ام.

حالا، تو اسمش را بگذار ناتوانی از جنگیدن و پیروز یا شکسته، جنگ را با شجاعت تمام کردن، اسمش را بگذار فرار کردن، یا نه، به‌ش بگو توانایی نادیده گرفتن ناخواستنی‌ها، سر را چرخاندن، دماغ را کمی بالاتر گرفتن، میان چارراه شلوغ دودآلود پروانه‌ی دیوانه‌ای دیدن، فراموش کردن و برای لحظه‌ای قدر یک آه سرخوش بودن...

چه فرقی می‌کند برای من، که آدم به یاد آوردن نیستم.

که خوشبختی‌ام اندازه‌ی همان لحظه‌های کوتاهِ و کوتاه و کوتاه فراموشی است.

 

 

 

* عکس از اینجاست.

+  شنبه 1387/12/24 9:47 PM    | 

آن چند لحظه قبل از بالا آمدن دسکتاپ شلوغ، که عکس پس زمینه هست، همه‌ی همه‌اش، بدون استارت منو و هیچ کدام از شورت‌کات‌ها و آیکون‌ها و هر چه که دانلود شده و باید جلوی چشم توی بی‌حواس باشد.

همان چند لحظه که یادت می‌افتد زیبایی عکس را، دلیل انتخابت را. خیره می‌شوی به‌ش، و دوباره دوست‌اش می‌گیری.

خب، گاهی فکر می‌کنم وقتی یک‌هو یادت می‌رود که چه شد که این آدم را دوست گرفتی، چه شد که دوستش داشتی، که هنوز دوستش داری اصلا یا نه، یک چیزی شبیه همان چند لحظه لازم است، که ببینی‌ش، خود خودش را، بدون وابستگی‌ها و بایدها و نبایدهای تو و رابطه‌ات، بدون تاریخی که هی فولدر فولدر، جا و بی‌جا روی تصویرش، خاطره‌اش، ذخیره کرده‌ای، بدون همه‌ی آن یقین و بدیهیات همیشه‌گی.

باید مثل روز اول ببینی‌ش، مثل وقتی که از بین آن همه‌ها، روی او کلیک کردی، بزرگش کردی توی نگاهت، دل‌ات، بعد راست کلیک کردی، و گفتی سیو از مای بک گراند، سیو از مای فرند.  

 

+  جمعه 1387/12/23 12:56 PM    | 

صدای سرفه‌ی اون بچه‌هه تو تماشاگرا، تو نسخه‌ی ضبط شده‌ی عهد بوق شهر قصه.

اون مکث بعد از تموم شدن یه قطعه موسیقی، قد یه نفس، که دست‌ها مردد به هم نزدیک می‌شن، یک، دو، سه جفت دست به هم می‌خورن و بعد صدای دست زدن همه‌ی سالن رو پر می‌کنه، و بالاخره اون نفس آسوده‌ی نوازنده روی صحنه.

سایه‌ام که افتاده بود روی شاخه‌های درخت، وقتی شب بود و سایه‌هه بلند بود و جلو افتاده و طولانی.

اون آقاهه که بچه‌ش رو خوابونده بود رو صندلی جلو و سه تا صندلی عقب رو مسافرکشی می‌کرد، و هر از گاهی روی بچه‌ رو می‌پوشوند.

اون جامدادی نارنجی‌یه که مث یه مداد بزرگ بود، که وقتی از تو خرت و پرت‌ها پیداش کردم و درش رو باز کردم، بعد از بیست سال بوی مداد می‌داد هنوز.

اون فولکس سیاهه، که چند جاش گل‌های رنگی رنگی نقاشی کرده بودن.

اون خانومه که تو خیابون داشت شماره می‌گرفت با موبایل و تا اونی که پشت خط بود گوشی رو برداره، یه لبخند گنده‌ی منتظرانه همه‌ی صورتش رو گرفته بود.

اولین بوسه‌ی واو، وقتی لب‌هاشو شکل بوسه جمع کرد و سرش رو آورد نزدیک، که مامانش گفت که همیشه نمی‌بوسه آدما رو، و اگه نخواد با دست پس می‌زنه.

اون وقتی که تو بغلم داشت خوابش می‌برد و با دست راست محکم پهلوم رو گرفته بود، و دستش که خوابش که برد کم‌کم رها شد...

 

+  پنجشنبه 1387/12/22 12:34 PM    | 

چندان که گفتم غم با طبیبان

درمان نکردند مسکین غریبان

یارب امان ده تا باز بیند

چشم محبان، روی حبیبان

ای منعم آخر بر خوان وصل‌ات

تا چند باشیم از بی‌نصیبان

 

چه اهمیتی دارد که بارها بی تو به سر نمی‌شود شجریان را گوش کرده باشی و این زمزمه‌ها را هیچ یادت نمانده باشد، مهم‌ا‌ش این است که دوباره پیداشان می‌کنی، این که میان این همه صدا و صدا و صدا، باید خووب گوش کنی تا بشنوی‌شان، بفهمی‌شان، و زمزمه کنی همراه کلمه‌های شاکی آقای شاعر، همراه آن "مسکین" و "غریب" و "محب" و "محبوب"، که آقای آوازه‌خوان این همه خوب‌شان می‌خواند...

 

+  چهارشنبه 1387/12/21 1:33 AM    | 

آدم یک وقتی، راس ساعت دوازده شب، درست وقتی که با خوشحالی می‌بیند انگار کلمه‌ها دوباره یقه‌اش را گرفته‌اند که ما را بنویس، درست وقتی که می‌داند باز امروز گذشت و همان دو خط مشق‌اش‌ را ننوشته برای فردا و باز شانه بالا می‌اندازد که خب، فردا، درست وقتی که بلند می‌شود که برود دست‌ و صورتی به آب برساند و بعد بگیرد بخوابد، یک‌هو چشم‌اش می‌افتد به خودش توی آینه‌ی اتاق، و نمی‌فهمد این شیطنت چشم‌ها که با این شکل و اندازه‌ی موها حالا بیشتر هم شده‌اند از کجا آمده‌اند نصفه‌شبی.

بعد همان جور که دارد پاورچین از کنار نفس‌های خواب‌آلود بقیه می‌گذرد و با جیرجیر درها و دستگیره‌ها ور می‌رود، با خودش فکر می‌کند که چه می‌شد اگر این جور پیوسته و ملال‌آور، به آرمان این همه داستان و فیلم و کارتون که خوانده و دیده خیانت نمی‌کرد و مثل قهرمان‌های قصه‌ها کوله‌ی سبک‌اش را برمی‌داشت و این پاورچین‌ها و جیرجیرها و ششش... یواش‌ها را خرج رفتن‌اش می‌کرد، از همان جور رفتن‌های خُلکی، یک‌بار‌ه‌کی، که صبح بیایند و سر جایش بالش‌های مثلا تن ِ او را پیدا کنند. 

و همان جور که نوک پا برمی‌گردد توی تخت، پتو را می‌کشد روی خودش و پلک‌ها را روی نفس‌های خواب‌آلود و جیرجیرها و مشق‌های ننوشته‌ی فردا و کوله‌ی سبک و بالش‌های گول‌زنک فردا صبح، روی آن شیطنت ناآشنای توی آینه می‌بندد.

می‌خوابد. 

 

+  دوشنبه 1387/12/19 11:48 PM    | 

داشتم فکر می‌کردم از این ساعت‌های ترافیک‌نشینی بالاخره باید استفاده‌ای کرد، وقتی سرگیجه‌هه نمی‌گذارد چیزی بخوانی.

فکرش یک روز عصر برگشتنای خانه، سر چارراه میرداماد و ولیعصر به سرم زد (و من باید از این چارراه و کلا بر سر چارراه‌ماندگی بنویسم یک وقتی، و یکی هم باید بیاید افسار من را بکشد که هی توی دو خط نوشته، چار خط حاشیه نروم)، همین‌جور که منتظر بودم بلکه از قضا چراغ سبز شود و از قضا تر ماشین مربوطه بتواند ردش کند، چشم‌ام افتاد به یک آقاهه‌ی جوانی که طبقه‌ی بالای یک مغازه‌ای، پشت ویترین بلند و خالی٬ رو به خیابان نشسته بود و سر خم کرده به چپ، یک جور خوبی بی‌خیال داشت با یکی که من نمی‌دیدم حرف می‌زد.

بعد من تا جایی که می‌شد خانوم باشم و معلوم نباشد که دارم دید می‌زنم دید زدم. نمی‌دانم دلم می‌خواست آن یکی را که نمی‌دیدم ببینم، یا همچنان همان آقاهه را که انگار خودش، بلانسبت، جنس پشت ویترین به آن بزرگی بود، آن جور آسوده و خوشژست، عین این خوش‌تیپ‌های آگهی کت و شلوار و مسواک و نرم‌کننده‌ی موی سر و سبیل و این‌ها.

خب البته ماشین که جلو رفت، دیگر نمی‌شد همان‌جور خانومانه دید زد. چی کار باید می‌کردم؟ توی چند ثانیه تصمیم گرفتم: او، همه‌ی این آدم‌ها، دیگر هیچ‌وقت نمی‌بینندت و اگر هم ببینند یادشان نمی‌آیی. می‌خواهی نگاه کنی، نگاه کن خب!

این جوری شد که برگشتم تا به شکل کاملا آشکار و سر صبری ببینم آن یکی که نمی‌دیدم کی بود که این آقاهه این جور سرخوش داشت باهاش حرف می‌زد، که همان موقع یکی از همین ماشین‌های غولتشن جلوی دیدم، و جلوی یک همچین آبروریزی‌ای را گرفت.

حالا شما ممکن است مثل من کله‌خر نباشید که اگر از میل به دانستن و دیدن (بعله، اسم‌شان همین‌هاست نه چیز دیگر) در حال مرگ هم باشید ادای بی‌اعتنایی در بیاورید، بنابراین درک‌تان می‌کنم اگر درکم نکنید که آن روز عصر سر چارراه چه اتفاق بزرگی در زندگی من رخ داد.

حالا قرار است من در ساعت‌های به قول خانومه‌ی رادیو، پر ترافیک شهرمان، تا جای ممکن سرم را به طرف بیرون بچرخانم و آدم‌ها را دید بزنم، عابر و راننده و پلیس، و نترسم که چشم‌ توی چشم کسی شوم یا کسی مچ نگاهم را بگیرد.

گفتم که اگر یکی را دیدید که فقط کم مانده نوک دماغ و کف دو تا دست‌اش را هم بچسباند به شیشه و زل‌زل بیرون را نگاه کند، حق همسایه‌گی و آب و گل و این‌چیزها را که هیچ بلدشان نیستم یادتان نرود، نچ‌نچ نکنید و سر نچرخانید.

 

+  یکشنبه 1387/12/18 11:58 AM    | 

دیگر مطمئن شده‌ام که یک صنمی با این خیابان لارستان دارم.

چهارشنبه‌ای، که عصر بود و هوا داشت ابر می‌گرفت، که تک و توک قطره‌ها بودند روی شیشه‌ی جلو، ماشین که یک‌هو پیچید توی تخت‌طاووس و بعد هم لارستان، با این که دیگر پیانوفروشی‌ها آن معنای قدیمی را ندارند برایم، با این‌که کتاب‌فروشی داروگ نیست دیگر و دیگر آخر خیابان به شهر کتاب نمی‌رسی، دلم هری ریخت.

می‌دانستم که در همان فاصله‌ی کوتاه، آن همه‌ی نمی‌دانم چه‌ها از روی آجرهای کهنه‌ی خانه‌ها، از آن مغازه‌ی خنزر پنزری، درخت‌ها و پیادروهای باریک بلند می‌شوند و می‌آیند و بر سر دلم می‌آورند آن‌چه را که نباید.

...

یکی یکی همه‌ی برگ‌ها را از دیوار اتاق می‌کندم. ترد و پیر و شکننده بودند، خاک گرفته، خسته. بعضی‌شان ده‌سال‌شان بود، یا یازده سال، اگر آن سال ماندن روی چنارهای بلند را هم حساب کنیم. پاییز 16ساله‌گی، خیس یا نم‌دار از روی زمین برداشته‌بودم‌شان، گذاشته‌بودم لای کتابی، زیر فرشی، و بعد زده بودم به دیوار. آن وقت‌ها بعضی‌شان سرخ و نارنجی بودند، بعضی هنوز رگه‌های سبز داشتند روی آوند‌ها -آوند، چه اسم قشنگی-، اما آخرش همه قهوه‌ای شدند و خاکستری.

بعضی‌ها را با خل‌خلیت وصف ناپذیری از خانه‌ی قبلی آورده بودم این یکی خانه، و حالا هر چی فکر می‌کنم یادم نمی‌آید که چه‌طور نشکستند توی آن همه شلوغی و شتر با بارش گم شده‌گی.

مامان آمد کمک‌ام که زودتر آن همه دیوار پر از برگ خالی شود، گفتم به‌ش که آروم، اینا برای من عزیزن... و تازه انگار خودم هم فهمیدم که چرا این همه محتاط دست می‌زنم به‌شان، چرا هر یکی که ترک برمی‌دارد، به زمین می‌افتد و می‌شکند، انگار من دردم می‌آید.

خط‌ها کمرنگ و مدادی روی دیوار مانده بود، که مثلا مسیر چسباندن برگ‌ها، منحنی و تو در تو. یاد شبی افتادم که می‌زدم‌شان به دیوار، یک شب اسفند بود آن شب هم، و دست‌هام بوی عطر برگ‌های چنار را گرفته‌بودند، تا خود صبح.

ریختم‌شان توی یک کیسه، که ببرم‌شان رهاشان کنم روی زمین، آزادشان کنم، که برگردند به خاک.

...

فکر کردم هر سالی که حوصله می‌کنم و می‌نشینم به واکاوی خرت و پرت‌ها، بی‌رحم‌تر از سال قبل می‌شوم و چیزهای بیشتری را دور می‌ریزم.

و البته که باز زورم به این سال‌های نزدیک‌ می‌رسد و به بچه‌گی‌ها نمی‌رسد. همه‌ی میراث اسبا‌ب‌بازی‌های شکسته و کار‌ت‌های بازی و تیله‌ها و یادگاری‌های زرد و پوسیده مانده برای من، توی اتاق من.

دل‌بسته نیستم به هیچ کدام‌شان، فقط دلم می‌خواهد باشند. همان بیماری قدیمی‌ام که پیش هر کس نمی‌توانم رو کنم، همان قصه‌ی زنده بودن اشیا، باقی‌مانده‌ی آن روزهای هفت ساله‌گی که می‌رسیدم خانه و کسی نبود، یا نه، بودند، مجسمه‌ها و عروسک‌ها و من به‌شان سلام می‌کردم.

جواب هم می‌دادند، گیرم که کسی نمی‌شنید.

...

اتاق دارد می‌شود نمونه‌ی کوچکی از خانه‌ام. چیزی که باید باشد و نیست.

با این رنگ سبز تیره و بزرگ‌سال روی دیوارها، با این همه عکس و برگ و نقاشی که از دیوار کندم، با این بچه‌گی‌ها که هستند، گرچه پنهان توی کمدها و جعبه‌ها، با این تابلوهای تازه که قرار است بنشینند روی دیوار، با این پیانوهه که نمی‌دانم کجای اتاق، کجای دلم بگذارم‌ش، با این پنجره‌‌ی بزرگ که دیگر آسمان‌ش دلم را آرام نمی‌کند.

اتاق دارد می‌شود شکل خانه‌ای که نیست.

دارد می‌شود شکل خودم.

 

+  شنبه 1387/12/17 4:46 PM    | 

هنوز.

...

بگویم چند روز است که هی توی ذهنم، می‌نویسم‌ش بالای صفحه، سر خط، که ازش بنویسم و نمی‌توانم بنویسم؟

دلم می‌خواست یک نوشته‌ی بالابلند و خوش‌تراش در رثایش بنویسم، در رثای همه‌ی یادهایی که به ذهنم می‌آورد، برای آن شکل کوچک و محقر و باز هم بزرگ‌اش، از آن وقت‌هایی که می‌گذارد جمله‌ای بسازم که اول‌ از همه یک «به رغم» داشته باشد، یا یک «با وجود» و بعد، پُر باشد از همه‌ی افتادن‌ها و شکستن‌ها و نتوانستن‌ها و نداشتن‌ها و نشدن‌ها، و آخر، به کوتاهی یک نفس، یک «زنده‌ام» داشته باشد و یک «هنوز».

دلم می‌خواست بلد بودم بنویسم که چه آهنگش را دوست دارم، شکل همه‌ی حروفش را، آن «واو»ش را که کشیدگی کوتاهش انگار دهن‌کجی رند و سرخوش و تلخ و باز هم شیرینی‌ست به همه‌ی همه چیز، آن سرکشی‌اش را، که شکل وقتی‌ست که بعد از یک عالمه زخم، یک عالمه جراحت، باز هم سرپا می‌ایستی و به سختی، به سختی لبخند می‌زنی. آن دوباره‌ آمدن‌اش، دوباره پیدا شدن‌اش را، که عین همین رنگ سبز خفیفی‌ست که این‌روزها روی شاخه‌هاست.

دلم می‌خواست بنویسم که می‌دانم، می‌دانم تلخ است، از جنس جنگ‌های همیشه‌گی و صلح‌های ناپایدار، از جنس آرامش‌های بعد و قبل از توفان، شکل یک لحظه آرام گرفتن و باز هم پریشانی، از جنس چیزهایی که نباید باشند و خوب، چه کنیم، هستند.

می‌خواستم بگویم که چه حضورش دلچسب است، که چه کوچک و حداقل و خلوت، چه خلاصه‌ی زندگی‌ من می‌تواند باشد.

همین... می‌خواستم بگویم که همین که می‌توانم بگویم «هنوز هستند چیزهایی که...» یا «هنوز می‌توانم...» یا «می‌دانم هنوز...» یا فقط «هنوز» و بعدش هم نقطه، و دیگر هیچ، چه‌قدر‌، چه‌قدر خوب است.  

 

+  سه شنبه 1387/12/13 3:14 PM    | 

کنار ما باش

که محزون

به انتظار بهاریم...

 

 

* نقاشی از این آقاست.

+  یکشنبه 1387/12/11 10:5 AM    | 

انگشت‌ها، اشاره و وسط، خود را کشیده‌اند و بقیه‌ انگار که بخواهند برسند با بالای بلندی، کمی خم می‌شوند.

می‌رسند که بالای کاغذ، کمی صبر می‌کنند روی لبه، قدری می‌کشند خودشان را تا انگشت آخری برسد به انتهای سمت چپ کاغذ، و آرام بلغزد زیرش.

بعدش به اندازه‌ی یک پلک زدن طول می‌کشد فقط که انگشت‌های دیگر هم بروند دنبال آخری، و نرم و سبک، انگار که تن محبوب خفته‌ات را بر‌گردانی، کاغذ آرام برگردد.

...

ورق زدن، معاشقه‌ی آن‌هاست که کتاب را می‌دانند. فرق دارد با آن جور ورق زدن بی‌قید و بی‌حوصله‌ی از گوشه‌ی پایین و چپ، انگار که بخواهی جسم بی‌جانی را برگردانی.

زخم هم دارد مثل همه‌ی عشق‌ورزی‌ها: لبه‌ی کاغذ، بالای بلندش، گاهی بدجوری تیز است.

 

+  پنجشنبه 1387/12/08 1:13 AM    | 

اول فکر کردم فقط مال وقت‌هایی است که ماشین پشت چراغ قرمز، توی اولین ردیف می‌ماند. آن وقت‌ها که می‌شود با خودت شرط ببندی که قاب نگاهت بشود شیشه‌ی جلو و سر نچرخانی هیچ، که قدر چند لحظه وقت داشته باشی فقط آدم‌های آن قاب را ببینی، بفهمی.

نه که حدس بزنی‌شان، و نه که مثل شرلوک هلمز نازنین، از رنگ قباشان به کار و بارشان پی ببری، نه... که هی یاد خودت بندازی که این آقاهه که لبخند مصمم و تحقیرآمیزی دارد، شاید دلش هیچ هم از این آرام‌های الکی نیست، یا آن دختره که بین ماشین‌ها و آدم‌ها راه می‌گیرد، شاید هیچ عجله ندارد برای دیدار یاری، فقط یاد گرفته تند راه برود، حتی وقتی شتابی و مقصدی نیست، یا آن سربازهای جوان که توی سر و کله‌ی هم می‌زنند و دنیا به هیچ جای‌شان نیست مثلا، به قول دوستی لابد بسیار هم تشنه‌ی همه‌ی این خیابان‌ها و آدم‌هایند، از بس که چندین روز هیچ زندگی به خوردشان نداده‌اند...

می‌دانی، چند وقتی است که آن سوی آدم‌ها، نیمه‌ی غایب‌شان، رها نمی‌کندم.

...

یک‌هو یادم رفت به آن زن جوان و چاق، با دست‌های باریک و زیبایش که سوای آن هیکلش بود.

عکس‌های قبل از ازدواج‌اش، آن جور نحیف و آن جور رمیده، و این دست‌ها، گواه گذشته‌ای بود که زن را ازش جدا کرده بودند انگار.

می‌رفتم می‌نشستم روی تاب حیاط، کمی بالاتر از پنجره‌ی آشپزخانه‌ی آن‌ها، با دخترک یکی دو ساله‌اش بازی می‌کردم و با او حرف می‌زدم.

و دست‌هاش را نگاه می‌کردم که سپید بودند و زیبا و باریک.

حالا، بعد از این نزدیک بیست سال، پچ‌پچ‌ها یادم می‌آید، از گذشته‌ی او که مقبول مردم نبود، از مردی که شوهرش بود و "نجات"اش داده بود.

حالا او را می‌بینم و بین او که می‌خواست اسم دخترکش مرسده باشد، نه اسم مادر درگذشته‌ی مرد- و این را یک سر شبی روی همان تاب به من گفت-، بین کتابخانه‌ی تاریخی و مذهبی مرد و او که کتاب شعرهای ما را قرض می‌گرفت - و هنوز ضربدرهایش کنار شعرها هست، که یعنی قشنگ، و من انتخاب‌هایش را حالا هم دوست دارم-، بین او که فقط یک خواهر داشت و برادری که در جنگ از دست رفته بود و مرد که هیچ وقت تعداد دقیق خواهر و برادرهایش را نفهمیدم، بین او و همه‌ی آن فیلم دیدن‌ها و بازی‌ها و بچه‌گی کردن‌هایش با ما، آن جوانی کردن‌های آرام و محزون، گوگوش گوش کردن‌ها، خنده‌های سرخوش، و اندوه‌های پنهان، و مرد که گرچه گرم و بسیار مهربان بود، اما آدم بزرگ بود و سربه‌راه، هیچ ربطی جز آن پچ‌پچ‌ها نمی‌بینم.

آن وقت‌ها من هوای بازی با دخترک را داشتم که دوستش داشتم و دوستم داشت، و هیچ حواسم به زنی که ساعت‌ها با منِ هفت، هشت ساله حرف می‌زد، نبود.

...

آن سوی آدم‌ها، نیمه‌ی غایب‌شان، افتخارشان نیست، غنیمت جنگ‌شان نیست که به رخ بکشندش که های! تو همه‌ی من را نمی‌بینی، همه‌ی من را نمی‌دانی.

نیمه‌ی غایب آدم‌ها، اندوه‌شان است، رازی که می‌تواند یک پرده اشک بنشاند روی نگاه‌شان، جوری که خیلی بخواهند که صداشان دست کم از پشت سیم‌ها و بی‌سیم‌ها این همه خش‌دار و محزون نباشد، و نتوانند.

اندوه آدم‌ها گنج‌شان نیست، یا سرمایه‌‌‌شان، فقط شاید سنگ معیار کوچک و پنهانی‌ست برای آن وقتی که برق اندوه را در چشمان دوستی می‌بینند، برای وقتی که بغض‌شان راه باز می‌کند در سکوت‌ بین کلام‌های محبت، برای وقتی که کلمه‌هاشان بی‌پرواتر، پاکبازتر می‌شود.

...

می‌ترساندم این، این بار اندوهی که از گذشته می‌آید، این از دست شدن فرصت‌ها، این دست‌های سپید و آن ضربدرهای کنار شعرها که به‌شان دیر رسیدم.

که به‌شان نرسیدم.

 

+  دوشنبه 1387/12/05 1:44 AM    | 

شبیه آدمی که کنج سلول‌اش نشسته، از همه‌ی دنیا یک قلم و یک دسته کاغذ دارد و از دانه دانه‌ی آجرها، نقش‌ها و دیوار نوشته‌ها، روزنه‌ها، از آن نور راه‌راه کوچکی که افتاده روی دیوار، از سایه‌های در رفت و آمد، از صداها، از دل بستن‌اش، حتی به نگهبان‌ها، از زندانی سلول کناری، از حشره‌ها و جانورها، آن جیره‌ی لعنتی که بودن و نبودن‌اش مصیبت است، هواخوری‌های محقر اما باز هم عزیز، سیم‌های خاردار بالای دیوار، از پرنده‌های گاه‌گاهی... می‌نویسد.

و حواسش هست که فقط این نوشتن است که معنا می‌دهد به همه‌ی این بودن در بند اش، همه‌ی آن آسمان کوچک محصور در آن شکاف روی دیوار.

و همه‌ی وحشت‌اش از وقتی است که دیگر چیزی برای نوشتن نماند.

که دنیا تمام شود برایش، نگاهش هی محکم بخورد به دیوارها، برگردد به خودش، به دشت خشک سینه‌اش، که قلم‌ منتظرش هی نقش‌های بی‌معنا بکشد روی کاغذها و کلمه‌ها نیایند که نیایند که نیایند.

که دست بکشد آرام روی دیوارها، و بداند آن طرف‌شان، یک عالمه چیز نه برای دیدن و خواندن، نه برای دل بستن و دل برداشتن، خندیدن و گریستن، یا برای زندگی، که برای نوشتن هست.

 

 

 

* عکس از اینجاست.

** این برای تو یاسمین، من که دوستش دارم زیاد. 

 

+  شنبه 1387/12/03 11:52 PM    | 

خط ‌ام شبیه خودم است.

با همه‌ی آن وقت‌هایی که خوب است، وقتی می‌داند که کسی حواسش به‌ش نیست، روی همان تکه کاغذها و گوشه‌ی کتاب‌ها، همان وقت‌های تکرار کلمات، سیاه‌مشق شعرها و جمله‌ها.

آن وقت‌ها که "خوش" است، چون برای کسی که دوست دارد، می‌نویسد.

نامه‌ای، تقدیم‌نامه‌ی هدیه‌ای.

با همه‌ی وقت‌های شتاب و التهاب، که شبیه خودش نیست، که ناآشناست، "بد" است، بیش از آن مضطرب، بیش از آن دل‌زده بوده که بتواند"خوش" باشد.

با همه‌ی آن ندانستن‌ها در کشش نون و یا و جیم، که شبیه معلم نقاشی سهراب، زیر حروف دیگر پنهان‌اش می‌کند.

با آن همه تمنایی که در انحنایش هست، برای زیبا بودن، دوست داشته شدن، کامل بودن، و با همه‌ی آن دانستن لعنتی که می‌داند هیچ این‌ها نیست.

با همه‌ی آن کورسوی "جان"ای که دارد، جان ای که تنها خودش می‌داند با همه‌ی بی‌جانی، همه‌ی محتاجی، هنوز چه‌قدر، چه‌قدر مشتاق است.

 

+  جمعه 1387/12/02 4:14 PM    |