تبليغاتX
لحظه

منتظرم.

منتظر یک چیزی که من را دوباره شبیه کلمه‌های خودم کند، یا نمی‌دانم، کلمه‌هایم را شبیه خودم.

صبح‌ها با خودم می‌گویم سر ِکار، موسیقی‌ای، عکسی، متنی پیدا می‌کنم، یا رفتنی از خانه، توی آسمان ابرآلود بزرگراه‌، یا درختم، نارون بلند سر ِخیابان نیلو، یا آن چند تا اقاقیایی که وقتی از همت می‌پیچی به مدرس شمال، مثل پری‌های دم‌ دروازه‌ی بهشت به آدم سلام می‌کنند، یا همان خانه‌هه‌ی آجری ته کوچه و پنجره‌ و گلدان‌هایش، یا ماجرای نسیم و این چند تار موی سرکش که بندیِ سنجاق نمی‌شوند و می‌آیند روی پیشانی... چیزی پیدا می‌کنم که بنویسم ازش.

عصرها، به دست‌هام نگاه می‌کنم، دنبال کلمات می‌گردم، و می‌گویم که ننویس از چیزی که نیست، شاید برگشتنا، توی همان یک لحظه‌ی بیرون زدن از شرکت، وقتی باد می‌آید و برگ‌ها، زبان‌‌گنجشک‌ها، توی هوا می‌چرخند، و پیرزنی آرام آرام، یک جور ترسیده و غمگینی، از سر کوچه رد می‌شود و قدم‌های من را آرام می‌کند بی‌اختیار، توی آن تردید که ماشین بگیرم یا پیاده بروم و آخر پیاده بروم تا سر میرداماد، و بعد هم ونک و دست‌فروش‌هاش، تاکسی‌خطی‌ها و آدم‌ها، فال‌ها که نمی‌دانم از چیست که هی برای من ِناگریز و ناگزیر و بی‌"چاره‌" می‌آیند "بهار توبه‌شکن می‌رسد، چه چاره کنم"، پل عابر پیاده که تازگی کف‌پوشش را سیمان کرده‌اند به جای فلز، که با خودم می‌گویم برای علی کوچک بهتر است این، کمتر سرد است، و جلوی خودم را می‌گیرم که دست بکشم به کف‌اش که ببینم زبر است یا می‌شود روش راحت نشست، کوچه‌مان که هی حواسم را جمع می‌کنم از پیاده‌رو بروم نه کنار خیابان، و با درخت‌ها که شاخه‌‌هاشان آمده روی زمین، ماشین‌ها که چسبانده‌اند به در خانه‌ای، خانه‌های قدیمی که خراب شده‌اند و آوار و شن و ماسه که ریخته‌اند توی پیاده‌رو که جایش یک عالمه طبقه‌ی نوساز اکازیون ببرند بالا... با همه‌شان مسابقه می‌دهم و هی می‌بازم و از پیاده‌رو می‌افتم بیرون، نگاهم که توی درهای شیشه‌ای و آیینه‌ای خانه‌ها غافلگیرم می‌کند، مقنعه و شالی که صاف می‌کنم‌ش هی، یا وقتی می‌رسم خانه و می‌نشینم پشت میز، روبه‌روی پنجره، و آنتن خانه‌ی آن ور خیابان که با یاکریمی که می‌نشیند رویش فال می‌گیرم: گاهی هست، گاهی نیست، گاهی تنهاست، گاهی یکی کنارش نشسته، یا صدای آن پرنده‌هه که مجبورم می‌کند موسیقی را قطع کنم تا فقط او را بشنوم‌ که یک‌ریز می‌خواند، یا آن گنجشک‌ها و سارها که می‌آیند توی بالکن و زود، قبل از این‌که فرصت کنم کسی را صدا کنم ببیندشان، پر می‌زنند... به خودم می‌گویم شاید توی این‌ها چیزی پیدا کنی که هست، که می‌شود ازش نوشت.

اما همه‌ی این‌ها هستند و آنِ من نیست.

نمی‌نویسم. منتظر می‌مانم، منتظر چیزی که من را دوباره شبیه کلمه‌هایم کند، یا کلمه‌هایم را شبیه من. به جاش روزها خیلی‌خیلی تند می‌گذرند، جوری که از تقویم می‌ترسم، از سی‌ام اردیبهشت، از این همه گذشتن از اول بهار، از سه چهار روز ندیدن واو، دو هفته ندیدن تو، از هزار هزار روز ندیدن تو، از همه‌ی قول و قرارها که باز کهنه می‌شوند، بی‌قرار، از آن شبیه هم شدن روزها، از این همه افتادن، و باز نیم‌خیز و دست به پهلو، ایستادن، از خنده‌هایی که به یک لحظه‌ می‌توانند گریه شوند، از این که توی دست‌هام چیزی نیست، چیزی برای نوشتن نیست، چیزی برای بازگشتن کلمه‌ها به من، بازگشتن من...

 

 

 

 

*این موسیقی فیلم "بی‌وفا"ست. کار این آقا که گفته موسیقی مذهبش است و خب، من که می‌گویم خوش مذهبی است.  

به گمانم یک جایی‌ش صدای سر صحنه هم دارد، که خب من همین‌جوری بیشتر دوستش دارم.

 

** عکس از اینجاست.

 

+  چهارشنبه 1388/02/30 4:29 PM    | 

به زمزمه سخن گفتن خوب است.

زبانی، دلی، امید و حوصله‌ای برای زمزمه کردن داشتن، گوشی، رفیقی، هم‌دل و هم‌داستانی برای زمزمه شنیدن داشتن هم.

و لابد می‌گذرند روزهایی که زمزمه‌‌ها می‌شوند سکوت، می‌شوند چشم‌هایی که می‌دزدی‌شان، از هر نگاه هوشمند و نگران و آشنایی.

و خدا نکند ختم شوند به روزهایی که فریاد‌ها دل‌دل ‌کنند پشت هر نگاهت، هر کلمه‌ات؛ آن هم وقتی که دیوارها هستند، و عاقلیت‌ها و نباید عاشقیت‌ها و غبار عادت‌ها، عادت‌ها، عادت‌ها، وقتی خلاف آمد عادتی نیست، زلف پریشانی نیست، کسب جمعیتی نیست...

...

ممنونم خانم درختکی در باد، برای این فریاد، این کلمه‌های م.سرشک، برای این شوق دیریاب شنیدن‌ش، برای درد آشنایش، برای این دستی که یک لحظه آمد و دور شانه‌هایم حلقه شد.

گیرم که باد زودش بُرد.

کاش بادها آرام بگیرند کمی درختک جان، کاش آرام بگیری کمی. 

 

+  دوشنبه 1388/02/28 7:28 PM    | 

فاجعه که فقط جنگ و کشتار و آوارگی نیست، یا سیل و زمین لرزه و آوار.

فاجعه همان پسر نوجوان تنها و اخمویی‌ست که آن شبی توی پارک دیدیم‌ش. بلند بلند موزیک گوش می‌کرد با تلفن‌اش، شانه‌ها را کشیده بود بالا کمی، و نگاهش فقط به زمین بود.

فاجعه من و توییم که خندیدیم: آخی طفلک، بسوزه پدر عاشقی!

فاجعه این خیال است که "ای بابا، هنوز اولشه!"، که "بزرگ می‌شه یادش می‌ره"، یا بدتر، "به این روزاش می‌خنده".

فاجعه این است که یادش نمی‌رود. که یادمان نمی‌رود.

ذخیره‌ی بزرگی از شکستن‌ها و تنهایی کشیدن‌ها، دست توی جیب کردن‌ها و توی خیابان پا کشیدن‌ها، توشه‌ی لعنتیِ هر دم در حال بزرگ‌تر شدنی از نتوانستن‌ها را حمل می‌کنیم با خودمان، از کودکی و نوجوانی، از خیال‌های ساده‌ای که به دیوار خوردند، محال شدند، و بلند بلند می‌خندیم که "ای بابا... یادمان می‌رود."

نمی‌رود.  

من صدای خرده ریزه‌ی شکستگی‌های فاجعه‌ها را، تازه و قدیمی، از این خنده‌ها می‌شنوم.

 

+  شنبه 1388/02/26 8:7 PM    | 

هزار جهد بکردم که یار من باشی

قراربخش دل بی‌قرار من باشی

در آن چمن که بتان، دست عاشقان گیرند

گرت ز دست برآید، نگار من باشی

 

نه این‌که من دیروز بعد از مدت‌ها، بلکه هم سال‌ها، همان‌هایی را دیدم که با هم، یک روزی نزدیک دانشگاه فال خریدیم و برای من این بیت‌ها آمد، نه این‌که دوتاشان شوهر کرده بودند و یکی‌شان چاق شده بود عین چی، نه این‌که همه سربه‌راه به نظر می‌آمدند الا من، که چموشم هنوز، نه این‌که امروز صبح بی‌هوا این بیت‌ها ذره ذره یادم آمدند و مثل پازل کامل شدند توی ذهنم، نه این‌که دم ظهر نوشتم‌شان و یک‌هو یادم آمد که اهه، یک وقتی، یک پاییز طولانی و سختی، می‌دویدم که برسم به یک عالمه بچه که منتظر معلمک‌شان بودند و همان موقع فال خریدم از دهان یکی از همین مرغک‌های عشق طفلک، و باز همین بیت‌ها بود، و خواندم بلند برای دوست ِ جانی، و براش گفتم که یک روزی، روبه‌روی دانشگاه همه از حافظ پرسیدیم و جواب من این‌ها بود و حالا باز...

نه، همه‌ی این‌ها نه، فقط دیدم که این "هزار جهد"ش چه‌قدر من است، "قراربخش برای دل بی‌قرار جستن"ش، و آن "گرت ز دست برآید" گفتن‌ش.

دیدم که معلومم نمی‌کنند این کلمات هنوز، مثل این روزگارم، که از دست‌ش برآمد آخر یا نه، خواست اصلا که از دست‌ش بربیاید یا نه، که آن هزار هزار جهد چه شد، که آن دل بی‌قرار آرام گرفت یا نه...

 

 

*عکس از اینجاست.

 

+  چهارشنبه 1388/02/23 1:45 PM    | 

خوبی‌ش این است که چیزها همیشه وقتی دیگر منتظرشان نیستی به دست می‌آیند. یا شاید هم بدی‌ش، که همیشه انتظارت بدشکل می‌شود، بی‌شکل؛ و آن‌قدر طولانی که وقتی می‌رسی به‌ چیزی که مدت‌ها منتظرش بودی، یا دیگر به خاطرش نمی‌آوری، یا دیگر نمی‌خواهی‌ش.

و نمی‌دانم که این شگفت‌زدگی و شور نامنتظره‌گی، می‌ارزد به آن همه اشتیاقی که کدر می‌شود و می‌میرد، یا نه.

چیزی که هست، می‌دانم که دنیا به آدم هدیه نمی‌دهد، یا شاید هم می‌دهد و هر کسی رسم پذیرفتن‌اش را نمی‌داند. این است که آدم‌ها، نه بعد از هر بار به دست آوردن -که آدمیزاد بدجوری کور ِشادی و پیروزی‌ش است آن موقع- که بعد از هر بار باختن، هر بار خسران، می‌گویند که تا از دست نداده باشند به دست نمی‌آورند. اما من همچنان دلم می‌خواهد باور کنم که روی مهربان‌تری هم دارد این نفس کشیدن‌ها، این زندگی، چشمِ جان می‌خواهد شاید فقط.

یک چیز دیگر، این را هم می‌دانم که آدم گول نمی‌خورد. هزار بار هم بگویی که خب، دیگر منتظر نیستم، باور ندارم و شانه بیندازی بالا، همیشه یک نقطه‌ی کوچک ته ته دل‌ات هست که برای انتظارت جا باز کرده.

و این را بارها تجربه کرده‌ام که بی‌انصاف، انگار می‌داند که من نابلد قواعد بازی‌ام، همان یک نقطه‌ی روشن را گواه می‌گیرد و دستم را می‌خواند.

نمی‌آید.

+  سه شنبه 1388/02/22 3:29 PM    | 

می‌دانی درد از کجاست؟

که نوشتن قرار است جای خیلی چیزها را پر کند.

قرار است تسکین باشد.

و نیست.

طفلک نمی‌تواند.

من گمان می‌کنم برای بزرگ‌ترین نویسنده‌ها هم هرگز نتوانسته، گمان می‌کنم از هر کدام‌شان بپرسید، در آن معدود لحظاتی که می‌شود آدم‌ها را فارغ از بار سنگین و سهمگین نگاه و امید و قضاوت‌ دیگران جُست، اعتراف می‌کنند که نوشتن، آن همه‌ی همه‌ی کلماتی که آن همه هم‌دردی و هم‌زبانی، آن همه اقبال همه‌ی جهان را برایشان به همراه داشته، نتوانسته جای آن لبخندی را پر کند که باید بوده و نبوده.

نتوانسته آن دستی باشد که آرام شانه‌ات را فشار می‌دهد، آن پلک‌هایی که روی هم گذاشته می‌شوند برای یک لحظه، آن نگاه شوخ غمخوار، آن سکوت هم‌داستان و نگران و حامی باشد.

اگر ازشان بپرسید، می‌گویند که "نوشتن، همین و تمام"، انتخاب‌شان نبوده، یا افتخارشان؛ چاره‌ای، گریزی جز این نداشته‌اند.

 

+  شنبه 1388/02/19 11:14 PM    | 

دریغ هم از آن کلمه‌هاست که می‌شود یک عالمه ازش نوشت.

یک شکل بی‌انصافی دارد، بیشتر آدم را یاد وقتی می‌اندازد که کسی چیزی نمی‌بخشد، آن هم وقتی که راه درست بخشش است نه چیز دیگر. این‌جاست که در نظرت آن‌که شایسته‌ی بخشش، یا پذیرش شناخته نشده، همان است که باید برایش دل سوزاند، یا دست کم "حق" را به او داد.

اما این روی ساده‌ی قصه است. قصه‌های پیچیده‌تری هم هست، جایی که آن‌که نمی‌بخشد، نمی‌پذیرد، نه از دیگری که از خود دریغ می‌کند.

چیزی شبیه آن مادر حقیقی "دایره‌ی گچی قفقازی"، که دست بچه‌اش را رها کرد، تا بیش از این درد نکشد و دیگر نترسید که از دستش می‌دهد، که بازی را به مادر دروغی می‌بازد.

...

چند وقت پیش نشستم شمردم که چند نفر را، خودخواسته از خودم ناامید کرده‌ام. پای چند نفر را بریده‌ام و دوستی چند نفر را نخواسته‌ام، یا خواسته‌ام اما آنچه آنها از دوستی خواسته‌اند، نپذیرفته‌ام.

دیدم که هر بار که حس کرده‌ام دیگری دوستی را جور دیگری می‌بیند، جور دیگری می‌خواهد، و همه‌ی جنگیدن‌های خاموش من برای ماندن همین طرف مرز، برای نگه داشتن این دوستی که می‌تواند بسیار عزیز و مغتنم باشد همین جور که هست، بی‌نتیجه مانده؛ نمانده‌ام، رفته‌ام.

دیدم که هر کدام از این‌ها درد داشته برایم زیاد. که هر دفعه حواسم بوده که احتمال پرسه‌ها و شوخی‌ها، حرف‌ها و لحظه‌های یک دوستی خوب را از دست می‌دهم. ‌دیده‌ام که بلدم دوستی را، دست‌هام آن‌قدر پر هست که او از دوستی با من پشیمان نشود، دست و دلم می‌لرزیده و حواسم هم بوده که این منم که دارم او را ناامید می‌کنم، ذره ذره دورش می‌کنم، اما می‌دیدم این من نیستم که دریغ کردن را آغاز کرده‌ام.

...

خب، آدم گاهی می‌زند به سرش و فکر می‌کند که ای کاش، ای کاش، ای کاش قضاوتی در کار بود.

قاضی عادلی که وقتی دریغ می‌کنی از خودت، برق اندوه چشم‌هایت را ببیند، و توی گوش آن‌که از او دریغ شده یواشکی بگوید که آن که دریغ کرده، بیشتر، بسیار بیشتر از او درد می‌کشد.

 

+  جمعه 1388/02/18 10:58 PM    | 

بایسته‌ای

بایسته‌ای

بایسته‌ای

 

چونان که تپیدن برای دل

یا آن‌چنان که بال پریدن عقاب را

 

* و چه وسوسه‌ای دارد این غزل، تک تک بیت‌هاش، چه وسوسه‌ای که به جای آن بیت بالایی ننویسم "می‌خواهمت، چونان که شب خسته خواب را"، ننویسم "محو تو ام، چونان که ستاره به چشم صبح"، ننویسم "حتی اگر نباشی، می‌آفرینمت، چونان که التهاب بیابان، سراب را".

 

+  پنجشنبه 1388/02/17 4:37 AM    | 

پای بعضی نامه‌ها نباید تاریخ زد.

پای آن کلمه‌ها که فقط باید بگویی‌شان، تا بروند از تو، تا داغ نگفتن‌شان بر دلت، پیشانی‌ات نماند. 

تاریخ گذاشتن‌‌شان، به یاد سپردن یا به باد دادن‌شان، بماند با آن‌که برایش نوشتی.

 

+  سه شنبه 1388/02/15 2:25 PM    | 

این آهنگه، یه خانومه‌ست که داره حرف می‌زنه با یکی، آروم و معمولی، درباره‌ی چیزای معمولی‌تر.

بعد یهو یه چیزی مث یه جمله، یا کلمه، یه بوی عطر رهگذر، ادایی که اونی که همراهشه با دست‌هاش میاد، چین کوچیکی که بالای لبش یه لحظه میاد و می‌ره، خانومه رو می‌بره به جایی که نباید.

بعدش دچار بغض و اشک و گیس و گیس‌کشی می‌شه، اما اونی که باهاشه، داره می‌بیندش که هنوز حرف می‌زنه، که فقط قدِ یه لحظه، سکوت می‌کنه، یا نگا‌ه‌شو برمی‌گردونه، یا انگشتش رو می‌بره گوشه‌ی چشمش که نمی‌دونم چی رفت تو چشمم.

توفان یکی دو دقیقه هست، بعدش کم‌کم موج‌ها آروم می‌گیرن، و خانومه می‌تونه یه نفس بلند بکشه، لبخند بزنه و چه بسا به شوخی بی‌نمک همراهش، بلند بلند بخنده.

 

 

+  یکشنبه 1388/02/13 2:0 PM    | 

دور شدی از من.

نشانه‌اش؟ این‌که دیگر وقتی هستی، باید یک "مثلا" بگذارم پشت همه‌ی این جمله‌ها:

اشکم دم مشکم نیست، همه لبخندم، قوی‌ام، دنیا به هیچ جایم نیست، خوبم، آدمم، نرمال‌م.

و قلمروی این "مثلا"های لعنتی دارد بزرگ‌تر می‌شود هی.  

 

+  شنبه 1388/02/12 1:9 PM    | 

یعقوب بود، که نابینا و نومید و ناتوان، بوی یوسف را که شنید، بلند گفت من بوی او را می‌شنوم، اگر نادان و مجنون خطابم نکنید.

دیوانه و مجنون خطابش کردند، بارها، اما پیرهن رسید و او بینا شد.

کتاب‌های مقدس، داستان را تا لحظه‌ی وصال گفته‌اند و من نمی‌دانم، آن یوسفی که یعقوب در انتظارش بود همان بود که باید، یا نه.

نمی‌دانم ایمان و انتظار یعقوب، آن همه رنج و اضطراب و بی‌تابی و باز تاب آوردن‌اش، هم ارز و هم‌بهای باز آمدن یوسف به کنعان بود یا نبود.

من فقط با هزار هزار پرسش سر می‌کنم این روزها، با هزار هزار صدایی که بیرون و درون‌ام، نادان و مجنون خطابم می‌کنند، و نمی‌دانم که یعقوب چه می‌کرد با این خطاب‌های از سر دل‌سوزی، نامهربان، با آن "اگر نیامد"ها، با "اگر آمد و آنِ من نبود"ها.  

من فقط به دنبال ایمان‌ام می‌گردم، شاید که بتواند روزی به من این شهامت را ببخشد، که بلند بلند بگویم، من بوی یوسفم را می‌شنوم... شاید که بتواند روزی مرز ناپیدای امید و حماقت را، برایم پررنگ‌ کند.    

 

 

* عجب تیره‌ای بود این آسمان، عجب بارید، عجب سبک شده، روشن شده، رقیق شده حالا.

 

+  پنجشنبه 1388/02/10 5:21 PM    | 

حافظه‌ی بویایی را اگر در نظر بگیریم، لابد این روزها که تمام مدت روبه‌روی این مانیتور می‌نشینم و دستم به کار نمی‌رود، این روزهای بی‌اتاقی و پادرهوایی، روزهای عذاب وجدان کار مفید نکردن، که هی می‌خوانم الکی و می‌نویسم الکی، این روزها که از جنگم کناره گرفته‌ام، زخمی‌ام، در انتظارم، اما خاموش، با مخلوطی از بوی تعفن و بوی اسپری نایک یادم می‌ماند.

از بس که خیابان شریعتی و کنده‌کاری‌هایش این‌روزها بوی فاضلاب می‌دهد، از بس که هر چند دقیقه یک بار پیس پیس، این اسپری بیچاره توی هوا خالی می‌شود.

هه.

 

+  چهارشنبه 1388/02/09 11:44 AM    | 

این موسیقی‌هه اسمش "لحظه‌ها"ست، از آلبوم "آسوده"ی حامد نیک‌پی.

یک جورهایی وصف حال که نه، وصفِ خود من است.

همان سر را آرام به پایین بردن که هی، همین بس است، خوب است و همان سر تکان دادن به چپ و راست که نه، این نمی‌تواند، نباید باشد، همان هم‌نشینی همیشه‌گی اندوه و امید، که مثل سنت الهی می‌ماند لامصب، که اسم‌ش را گذاشته‌اند زندگی. 

 

 

* عکس از اینجاست.

+  سه شنبه 1388/02/08 12:8 PM    | 

آن روزها که مامان مدام و یک‌سره درد داشت و دست به دامان هر کسی می‌شدیم برای معرفی دکتری که بفهمد درد لعنتی از کجاست و مرهم‌ش چیست و هیچ‌کس هم نمی‌فهمید، دوستی گفت دکتری را می‌شناسد که درد مشابهی را در مادربزرگش تشخیص داده و درمان کرده هم. گفت از آن دکترهاست که وارد مطب‌اش می‌شوی، نه از درمان درد، که از مهربانی و فهم و شوخ‌طبعی دکترهه، دردت را فراوش می‌کنی.

تندی کاغذ و قلم برداشتم و نشانی و تلفن گرفتم.

- حالا اسمش چی هست این آقای دکتر؟

- علی عابدینی.

- ...... چه شکلی‌یه؟

من که می‌دانستم هزار تا علی عابدینی هست توی همین شهر، من که می‌دانستم این اسم واقعی نبود، که اصلا اگر هم بود، خودش هم می‌داند که خیلی گذشته از روزگار علی عابدینی بودن و علی عابدینی داشتن، من که می‌دانستم همچین کسی اگر هم باشد، دور است و دور است و دور است و نمی‌آید و اگر هم بیاید، دیر می‌رسد، و به موج این دریا، به آمدن‌‌ او و از آب گرفتن و مسیحا شدن‌اش، هیچ اعتباری نیست؛ پس چرا باز منتظر نبودم که دوستم بگوید قد آقای دکتر متوسط است، موهاش ریخته، سبیل کم‌پشتی دارد و کمی هم چاق است؟

 

+  دوشنبه 1388/02/07 7:23 PM    | 

نهنگ‌ها برای من موجودات عجیبی هستن.

یه جور خوبی رازآمیزن، دست‌‌نایافتنی‌، صدای زیبایی دارن، بی‌اعتنان به آدما، نمی‌ترسن ازشون و وقتی به‌شون حمله می‌شه و زخمی می‌شن، بیشتر از اون‌که فرار کنن، مبارزه می‌کنن.

برای من که از آب عمیق می‌ترسم، برای من که از بچگی‌ها فوبیای کوسه داشتم، نهنگ با اون ظاهر صلح‌آمیز و مغرورش، نشونه‌ی آرامشه، دلیل هنوز دوست داشتن دنیای زیر آب.

حالا، یکی از دردناک‌ترین تصویرها برام منظره‌ی نهنگ‌هایی‌یه که به گل می‌شینن. نمی‌دونم دانشمندان گرامی چه دلایل قانع‌کننده‌ای واسه این جور خودکشی‌ها می‌تراشن، اما چیزی که هست، بار تراژیک قضیه خیلی وحشتناکه. این که نهنگ‌ها بر خلاف غریزه‌‌ی لعنتی زنده موندن، میان تو ساحل و با اون هیکل خمیده‌ی اندوهگین‌شون، اون‌قدر می‌مونن تا پوست‌شون خشک شه و از دست برن...

بعضی وقتا آدمای اون ساحل و گروه‌های محیط زیست و دولت‌ها به اندازه‌ی کافی دل‌رحم و البته توانا هستن که با ریختن آب رو تن نهنگ‌ها و برگردوندن‌شون به دریا، نجات‌شون بدن.

اما خیلی وقتا نمی‌شه، انگار نهنگه اومده که بمیره، که نباشه.

...

این توضیح واضحات واسه چی یادم اومد؟ یوتیوب‌گردی می‌کردم که این ویدئوی AaRon رو دیدم، و خب، از موسیقی و ترانه‌ی خوب که بگذریم – قبلا از ترانه‌ی لی‌لی اینجا نوشته بودم، به گمانم می‌شه برای بیشتر همین کارهای یه دونه آلبوم‌شون یه پست نوشت دست کم-  ویدئو رو هم زیاد دوست داشتم.

تصویر پیانوی روی دیوار، انگشت‌هایی که هوس نواختن دارن، اون اسب که از جلوی ماشین رد می‌شه و اون نهنگ ِآخر کلیپ که روش آب می‌ریزن تا نمیره.

...

اگه می‌خواین یه معرفی مختصر از AaRon بخونین و آلبوم‌شون رو هم دانلود کنید، یه سر به این پست آقای نسخه‌ی هفده‌ام بزنین. و البته که تو بقیه‌ی نوشته‌ها هم موسیقی‌های خوب پیدا می‌کنین.

...

بعله خب، این هم هست که آقای لنگرودی می‌گن: «...نهنگی توفان زادم، که ساحل بر من تنگ است، آن‌جا که تو خفته‌یی، شنزاری داغ، که قلب من است».

...

شاید خوب نباشه آدم هر چیزی رو که می‌بینه نشونه‌ی چیز دیگه‌ای بدونه و دائم در حال وصل کردن بدیهیات به توهماتش باشه، اما برای من اون نهنگ غمگین آخر ویدئو، نشونه‌ی "یاد"ه.

یادی که زیبا و مغروره، شاید نیزه‌های زیادی فرو رفته باشن توی تن‌ش، زخم‌های زیادی خورده باشه، اما همچنان بزرگه، همچنان عزیزه، و حالا هرچی این آقایون بوقه و کوقسیه تو این شعرشون بگن که دیگه فکر نمی‌کنن به‌ش و ازش آزاد شدن، اما آخر سر می‌ایستن به آب ریختن روی تن‌ش، چون یه نهنگ توفان‌زاد٬ ساحل براش تنگه، و نباید به این آسونی‌ها بمیره.

 

 

*مث‌که نسخه‌ی هفده‌ام رو فقط با آی‌ای می‌تونین باز کنین نه فایرفاکس.

 

+  یکشنبه 1388/02/06 9:16 AM    | 

دختر هفده هجده‌ساله‌ است. از دست خاله‌اش فرار می‌کند و می‌خندد و طول اتاق بزرگه‌ی خانه‌ی مادربزرگ را می‌دود تا برسد به دختر خاله‌اش، بچه‌ای که این گوشه‌ی اتاق، کتابی دستش گرفته و مبهوت این دویدن‌ها و خنده‌هاست.

دختره تندی کتاب را از بچه‌ می‌گیرد، صفحه‌ی آخر را باز می‌کند و روی قیمت کتاب را خودکار می‌کشد، محکم، جوری که مادر بچه‌هه هیچ‌جوری نتواند بفهمد چه‌‌قدر خرج دختر شده برای این هدیه، جوری که جای فشار خودکار می‌ماند روی ورق قبلی، جوری که بچه‌هه بعد از بیست سال، وقتی به بهانه‌ی سرگرم شدن کوچولویی که آمده خانه‌شان مهمانی، می‌رود سراغ کتاب قصه‌ها، کتابی را پیدا می‌کند که نوشته‌ی عباس یمینی شریف است، با نقاشی پرویز کلانتری، و باز که می‌کُندش، لکه‌ی سیاه روی "بها: ... ریال" را می‌بیند، و جای فشار خودکار روی ورق قبلی را، و دلش برای دختره و محبت‌ ساده و روستایی‌ش، برای دختره که زندگی آن همه سخت‌اش بود، برای دختره که ماند، جاودانه شد در همان هفده هجده سالگی‌ش، آخ تنگ می‌شود، آخ تنگ می‌شود...

 

+  شنبه 1388/02/05 12:0 PM    | 

به یکی از "تاپ‌"‌ها اشاره می‌کنم و از آقای دستفروش می‌پرسم که این چه رنگایی داره؟

ردیف رنگ‌ها را نشانم می‌دهد و نمی‌گوید این رنگ‌ها، آرام و شمرده، دانه‌دانه رنگ‌ها را نام می‌برد، روی بعضی مکث می‌کند تا اسم رنگ یادش بیاید، و یک جاهایی هم من کمک‌ش می‌کنم: ارغوانی.

نمی‌دانم این که یک مدل دیگر را نشان می‌دهم و رنگ‌هایش را می‌پرسم، برای این است که واقعا می‌خواهم یکی دیگر بخرم، یا می‌خواهم امتحان کنم آقاهه را که این دم خسته‌ی غروبی، هنوز این همه حوصله دارد که دوباره رنگ‌ها را برایم نام ببرد؟

حوصله دارد.

زیر زیرکی چهره‌ی محجوبش را نگاه می‌کنم و هـــی لبخندم می‌آید.

 

+  جمعه 1388/02/04 11:23 AM    | 

کی گفته آدم باید نظم داشته باشد؟

کی گفته من باید منتظر باشم تو خانه پُرش ساعت نه برسی خانه و اگر نه، خبر بدهی که دیر می‌رسی؟ که جواب نامه‌ام را خیلی زیاد و زیاد طول بدهی، یک روز باشد؟ که اگر چند وقتی دچار یکی از این سکته‌های سکوت شوم، روز سوم نگرانم شوی و سراغ بگیری؟ که تلفن‌ات را همیشه برداری؟ که بعد از همه‌ی آن کلمات مهرآمیز خُداد سال پیش، بعد از آن دوستی‌ها و آغشته کردن‌ها و دل را به باد دادن‌ها، دست کم ماهی یک‌بار سراغم را بگیری؟ که وقتی چراغم سبز است و تو خاموشی، هستی و خاموشی، سلام کنی؟ که دستم را که روی دستت می‌گذارم، یواش برگردی و لبخند بزنی؟ که همیشه شب‌خیر بگویی و هیچ‌وقت بی‌حرف نروی بخوابی؟ که هر بار که دیدی‌ام از سر و شکل‌ام الکی یا راستکی تعریف کنی که دلم خوش باشد؟ که هیچ وقت بدخلقی نکنی با من؟

آدم، ذهن آدم، دل آدم، نباید نظم داشته باشد، آن‌وقت آمدن و بودن تو، داشتن تو، همیشه نامنتظره می‌ماند.

آن‌وقت تو هیچ‌وقت غیب‌ات نمی‌زند، دیر نمی‌کنی، من هیچ‌وقت منتظر نمی‌مانم، دل‌تنگ نمی‌شوم.

 

 

 

*عکس از اینجاست.

+  پنجشنبه 1388/02/03 5:27 PM    | 

آدم یک وقت‌هایی آشنایی‌زدایی لازم می‌شود.

از سر و شکل و مو و لباس‌هایش، لحن‌اش، کلمه‌ها و موسیقی‌ها و مسیر رفتن و آمدن‌هایش، تا آدم‌هایش.

 

+  چهارشنبه 1388/02/02 9:38 AM    | 

یک وقتی، کافی بود ترانه‌ای را دوست داشته باشم، با همان چند بار گوش کردن، همان دیدارهای شوق‌ناک و شیفته‌ی بار اول، از برش می‌کردم.

زمزمه‌ام می‌شد، می‌خواندم، آرام یا بلند، خارج یا درست، توی تنهایی، یا برای مامان که خواندن‌ام را دوست دارد.

یک‌وقتی بود که شعر‌ها جایی توی حافظه‌ام گیر می‌کردند، جوری که اگر می‌خواستم برای کسی بنویسم، دفتری، هدیه‌ای، گوشه‌ی کتابی، یا فقط خطی، به یادگار، ز دلتنگی، بودند کلمه‌ها و شعرها و تک مصرع‌ها و "آن"‌های یک شاعر دیوانه‌ای که حال روزم باشد، یا کلمه‌هاش آن‌قدر سرشار از شگفتی باشند که نفهمم‌شان و باز پُر شوم ازشان، پَر بگیرم ازشان، آن‌قدر که ترجیع‌بند مدام راه‌رفتن‌هایم، رفتن‌ها و ماندن‌هایم باشد.

حالا، هر چه مشق هفته‌گی کنم مثنوی‌خوانی را، و کنار کلمه‌هایی که دوست دارم، نقش کوچکی بکشم، توی دفتری بنویسم‌شان، هر چه از هر جایی شعرکی بخوانم، مثلا امروز از روی دست خانم خیاط‌باشی، و روی دم دست‌ترین کاغذکی، فیش حقوقی‌ فروردین مثلا،‌ بنویسم «ای راحت اندرون مجروحم، جمعیت خاطر پریشانم» یا از روی دست باهار خانم بنویسم که «آمدمت که بنگرم، گریه نمی‌دهد امان، گریه نمی‌دهد امان...»، هر چه این تصنیف محشر عارفِ غریب و عبدالوهاب شهیدی را که زهرا لینک کرده بود، هی پشت هم گوش بدهم، هی پشت هم، بلکه بشود که دست کم، کمی شبیه این نوای آرام و محزون، یک وقتی بخوانم که «گریه را به مستی، بهانه کردم...»؛ نمی‌شود.

باز لال می‌شوم وقت‌های زمزمه کردن‌ها، و ترانه‌ها و تصنیف‌ها جز از قدیم، از وقت‌های نوجوانی و تازه‌جوانی، آن هم با هزار چاله چوله و وصله پینه‌ی فراموشی، نمی‌آیند سراغم.

باز هم گوشه‌ی کتاب دفترها، جز آن نقش‌های بی‌معنا چیز دیگری نمی‌کشم، نمی‌نویسم.

باز وقت هدیه دادن اگر کتابی دم دستم نباشد، خیره می‌شوم به سپیدی کاغذ، و سر آخر کلمه‌های خودم را می‌نویسم فقط.

نمی‌دانم از کی، از بیست‌ساله‌گی‌ام جدا شدم.

نمی‌دانم از کی توی سرم این بازار مسگرها راه افتاد، از کدام تنهایی، از کدام سکوت فرار کردم به این جای شلوغ که حالا صدای خودم را هم نمی‌شنوم.

می‌ترسم از مردن، وسط یکی از همین روزهای پراتفاق و بی‌اتفاق، همین خواندن‌ها و شنیدن‌ها که جا نمی‌گذارند روی روحم، همین خستگی‌ها که پشت‌شان هیچ معنایی، هیچ کوشش و تقلایی نیست، همین بی‌حسی‌ها، گنگی‌ها، روی سطح ماندن‌ها، نیاموختن‌ها، نیاموختن‌ها، نیاموختن‌ها...

 

+  سه شنبه 1388/02/01 2:17 PM    |