این اشک لعنتی که از دیروز رها نمیکند، که آشنا و غریبه نمیشناسد، کفارهی کدام لحظهای است که باید بودم و نبودم؟ که باید نباشم و هستم؟
این اشک لعنتی، کفارهی همهی آن لحظههایی است که نفس میکشیدم٬ گیرم ناآرام و ملتهب٬ و خون پر میشد توی گلوی "ندا"، همهی لحظههایی که نفس میکشم٬ گیرم این همه سخت و تنگ٬ و ندا نفس نمیکشد.
ترسم، ترسم، ترسم که اشک در غم ما پردهدر شود...
آسمون سیلیخوردهی کبود.
رعد و برق و درختهای بیتاب و باد، که نه، طوفان.
صدای پنجرههایی که به هم میخورن و هنوز، تک و توک صدای حالا دور ِ هلکوپترها.
پارک دم خونه سوت و کوره. انگار نه انگار که این موقع روز، این موقع از هفته، آدما و ماشینها به هم راه نمیدادن برای چند ساعت بیشتر سرگرم شدن.
چایی لازم دارم، اما میدونم که نمیره از گلوم پایین چیزی.
کاغذ آچهاری که سهشنبهای گرفتم دستم، چروک خورده و نیمهلوله شده، روبهروم روی میزه.
روش نوشته به خدا پناه میبریم.
خیلی قبلتر از این روزهای پر اضطراب، نمیدانم چرا یادم به این افتاده بود که اتفاقهای بزرگ چهطور میتوانند دغدغههای آدم را از معنا تهی کنند.
از اتفاقهای بزرگ هم توی ذهنم مرگ آمده بود، بیماری و جنگ و اتفاقهای ناگوار طبیعی و غیر طبیعی دیگر که مثل آژیر قرمز مرگ میمانند، و شاید هم سفر، هجرت، که میتواند شکل تعدیل شدهای از نبودن باشد، مردن در دنیایی که بودی پیش از این، یا مردن دنیایی که پیش از این برای تو بود.
یادم به این افتاده بود که آدم وقت این جور اتفاقها چه لبخندِ "هه"داری میتواند بزند به همهی هستیاش، به شبهای صبحندارش، به روزهای آرزوی مرگاش حتی.
...
میشد که همهی اتفاقهای الانِ من، پنجرهی باز ِ بالکن باشد، صدای موزون جاروی آقای رفتگر پیر و همیشه غمگین، عطر نمناک پیچامینالدوله و خاطرهی باران دیوانهی غروب. میشد که دلتنگیهای حالا دیگر سنتی، کلافهام کرده باشند و من دلگیر از این که کلمه پیدا نمیکنم براشان، تا به تناسب خوب از آب درآمدن نوشتههه، چند ساعت یا چند روزی ازشان خلاص شوم، دست دراز کرده باشم به دیوار بالای سرم، انگشتها را کشیده باشم روی پریز، و گوش داده باشم به صدای ماشینهای بزرگراه و تک و توک شبگردها و... و خوابم برده باشد.
...
بابا همیشه میگوید که زندگیاش فنای التهاب این سی سال شده. که بهترین سالهایش رفتهاند برای انقلاب و جنگ و پاکسازیها.
بابا مبارز سیاسی نبوده، مثل پدر یک دوستم شهید نشده، مثل پدر آن یکی دوستم اعدامش نکردهاند، مثل آن دیگری بیوطن نشده.
بابا یک آدم اهل خواندن بوده، آن هم نه خیلی زیاد، اهل کوتاه آمدن از خط قرمزهایش هم نبوده، حتی خیلی کم.
بابا ترفیع نگرفته و پیشرفت شغلی آنچنانی نداشته، چون اهل زد و بند نبوده، اهل "نان مردم را بریدن"، اهل آستین کوتاه نپوشیدن و ریش نتراشیدن، اهل خوش و بش با روسا و اهل "خودش نبودن".
بابا، جوان و عاصی و بریده از پدر و پدربزرگ ثروتمندش، مثل بیشتر جوانهای سالهای انقلاب اعلامیه به دست توی خیابانها دویده، مثل بعضیشان مدتی توی جبهه بوده، مثل خیلیشان همهی اتفاقهای سالهای شصت را دیده، ضربه خورده، دستش به جایی بند نبوده، بغض کرده، لب گزیده.
وقتی بابا میگوید نسل سوخته، من به انقلاب و جنگ و کشتار و تبعید فکر میکنم و معنای سوختن را میفهمم.
...
دیروز به این فکر میکردم که گیرم که همهی این قضایا بگذرد، به خیر و خوشی هم، و دیگر خونی از دماغ کسی نریزد، و همهی راههای جهان بازگشایی بشوند دوباره، زندگیام، زندگیمان برمیگردد؟
میرسد یک وقتی که زندگی معمولی آدم لایق لبخند تلخ نباشد؟ یک وقتی که آدم مجبور نباشد روزی چند بار به خودش جواب سوالهایی را بدهد که ساختاری مشابه این یکی دارند: چهطور دلت میآد...، وقتی یه عده...؟
یا یک روزی، برای بچههای یکی دو سالهی این روزها، برای بچههای فردا، از سوختن، از از دست شدن هفتههایی شبیه این، ماهها و سالهایی شبیه به این میگوییم؟
مامان و بابا میخواستند برای سیویکم بروند شمال، همان جور که همهی این نوزده سال رفتند و بالای قبر آن همه عزیز از دست رفتهشان باز اشک ریختند.
اما بابا امشب گفت که نمیروند امسال، که نگرانند و دلشان قرار ِ رفتن ندارد.
دیدم که فاجعه میتواند پشت دیوار زمان بماند، گیرم که جای زخمهاش تا ابد بر تنِ روح آدم مانده باشد.
دیدم که همیشه فاجعهای بزرگتر میتواند در راه باشد.
اما این را هم دیدم که احتمال فاجعه هر چه بزرگ، رنگ امید باز روی کلمات آدمها هست: بابا از پشت میز شام که بلند شد، بعد از همهی بحثها و گمانهای چه میشودها و نمیشودهای این روزهایمان،آرام، یک جوری که انگار بیشتر با خودش بود تا ما، گفت که خدا را چه دیدی، شاید توانستیم، شاید که شد.

ما هستیم.
با همایم.
و باز، چقـــدر تنهاییم.
* عکس از اینجاست. باقی عکسهای تکاندهندهاش را هم ببینید.
آسمانی که به ما مینگریست
ماهتابی که به مه میتابید
همه در تاریکیها ماندند.
همه در باران، فریادزنان میگفتند
یاسها منتظرند
و تو گریان میگفتی:
یاسها ریختهاند.
م.آزاد
یاسها منتظرند.
من هنوز منتظرم. هنوز.
بابا که بعد از سیسال رای میدهد.
آن دوشنبهی سبز ولیعصر که وقتی به هزار ضرب و زور ماشین گیرم آمد، توی ماشین آنقدر بحث کردم با آقای راننده و آن یکی مسافر که میگفتند آقا هیچ دروغی نگفته، و آن آقای هندی صندلی جلویی که میگفت فرق نمیکند به کی رای بدهی توی مملکت شما، که یکهو دیدم رسیدهایم و من پول ریزتر از 5هزار تومنی ندارم. آقای راننده گفت نمیخواد، آقای هندی دست تو جیب کرد که حساب کند، و آخر آقای کنار دستی که گفت رای من محفوظه و به کسی نمیگم چیه، برایم حساب کرد.
سر امیرآباد، جوانکی که خیلی نحیف و غمگین بود و روی ویلچر نشسته بود و پوستر موسوی را گرفته بود بالا.
آقاههی خوشتیپ با مو و ریش بلند و سپید که دستبند سبز داشت و داشت تیتر روزنامهها را میخواند.
تخته سفید نشر چشمه که هیچ شعری نداشت و بهجاش یک ماجیک سبز را تمام کردهبودند احتمالا برای سبز کردنش.
آن وقتی که داشتم بین جمعیت و در فلزی له میشدم و تا گفتم آی، یک آقایی دستش را حائل کرد که رد شویم.
خانومهی مسن چادری که سرش را از پنجرهی تاکسی آورده بود بیرون و با چند تا جوان سبز نپوش بحث میکرد.
نگاه دختره وقتی که برگشت بهم گفت دنبال من بیا، وقتی بین آدمها و ماشینها و موتورهای چهارراه ولیعصر گیر کردهبودیم، و دیگر راستراستی شانهها را کنار میزدیم و روی کاپوت ماشینها میکوبیدیم که آقا نیا، مگه نمیبینی راه نیست؟ دهه!
آن دختره که مردم دورش جمع شدهبودند توی پارک و داشت براشان حرف میزد.
قصهی مار و شکل مار (همان قصهی جامی تقریبا) که زدهبودند روی دیوار و ملت جمع شدهبودند به خواندن.
آقاههی اتوکشیدهی کت و شلواری که یک نوار سبز از گوشهی جیبش آویزان بود...
...
به خودم قول داده بودم که این روزهای خیابانها را ببینم، با همهی دوست داشتنها و دلزدهگیهایش، و رها کنم خودم را که تن نمیدادم هیچ وقت به جمعیت، به شعار، به شلوغکاری، به زندهباد و مردهباد.
و میدانی این دیدن و بودن برایم چی داشت؟ سوای ذوق کردن از این همه خوشی و آرامش که غلبه میکند به اوباش و فرصتطلبها و سوای این همه یک وقتی افسانههای باورنکردنی که این روزها به نام خبر و عکسهای مستند میخوانیم و میبینیم، سرآخر فهمیدم که چهطور شد که آن همه آدم، سال 57 ریختند توی خیابانها، شعار که نه فقط، جان هم دادند و باز وقتی نتیجهاش این شد، از هر کس پرسیدم که چرا، گفت این نبود آنچه که ما میخواستیم.
فهمیدم چهطور میشود من کنار هزار نفر بایستم و شعار همان هزار نفر را فریاد بزنم، و بدانم که آنچه من میخواهم از آن شعار، شاید شبیه هیچ کدام از آن هزار نفر نباشد، که شاید فقط همهمان بدانیم چی را نمیخواهیم و همین و همین.
فهمیدم که این همه لرزش دست و دل، این همه بیم و امید و زود جا زدن و زیاد ترسیدن، این با خواندن یک خبر امیدوار شدن و با خواندن دیگری تا مرز ناامیدی مطلق رفتن، این "نمیشود"، این آغاز کردن هر روز بیاینکه منتظر اتفاق خوشی، منتظر تغییر و دگرگونی باشی، از این است که یاد گرفتهام، بهم یاد دادهاند که "تا بوده همین بوده"، که "بزک نمیر بهار میاد"، که هزار تا شعر و ضربالمثل بیانصاف و ناامید دیگر، که بدتر، "این هم مث بقیه"، "همه چیز فراموش میشه"، "روز از نو روزی از نو"، که "ای بابا"...
فهمیدم که حادثهها، بدجوری مچ این ور ِ ناباور آدم را میگیرند، که گاهی باید رفت با تندباد حوادث، باید دل داد و امید بست.
...
آدم میتواند بعضی چیزها را نشانه بگیرد برای خودش، یک چیزی شبیه حجتی که تمام میشود.
سرشبی که از کنار علی کوچک و فالهای حافظاش رد میشدم، دیدم که کنار بساطش چند تا بادکنک سبز است. فهمیدم که بیشتر دوست دارم اسم این رنگ سبزی را که همه جا را، حتی نگاه اندوهزده و غمگین این بچه را گرفته امید بگذارم، نه جو گیری، نه شور بیشعور.
...
باید دل داد و امید بست، اگر نشد؟ اگر فردا امیدمان ناامید شد؟ اگر امیدمان رنگ عوض کرد و دیگر خودمان را در آینهاش نشناختیم؟ اگر "نشد آنچه که ما میخواستیم"؟
خب... غصهاش را همان فردا بخوریم.
«دربارهی الی..» انتخاب خوبی نبود توی این روزها که تن آدم از شدت اضطراب درد میگیرد. این سهشنبه و چهارشنبه و پنجشنبه که منتظری زودتر بگذرند و برسند به جمعهی بیست و دوم، گرچه نمیدانی شنبهی بیست و سوم، شنبهی خوب و خوشخبر میشود، یا میشود شنبهای که از شنبهگی کم که ندارد هیچ، نکبت بزرگتری را هم یدک میکشد. و گرچه خبر خوش، چندان هم خوش نیست اگر خیلی بخواهی درست و درمان فکر و خیال کنی، اما خب، ترجیح میدهی نقد را بچسبی و عجالتا درست و درمان فکر نکنی تا همان شنبهی بیست و سوم بیاید و مثل آدم بگذرد. بعدش برای فکر کردن و ماندن و توی سوراخ نخزیدن، وقت بسیار است.
«دربارهی الی..» انتخاب خوبی نبود شاید، که توی یک عصر عجیب، وقتی داری خودت را از بین آدمها و ماشینها میرسانی به طبقهی هفتم آزادی، و نیشات با دیدن هر سبزی نوآورانهی تازهای، با شنیدن هر شعار بانمک و طنازانه و تازه، باز میشود از این گوش تا آن گوش، ناآمادهی آن حجم واقعیتی که قرار است بخورد توی صورتت محکم، بنشینی توی آن سالن تاریک و روبهروی آن پردهی بزرگ، بیدفاع، هی انگار سیلی بخوری، پشت هم، پشت هم...
«دربارهی الی..» انتخاب خوبی نبود توی این روزها، با آنهمه بیموسیقی بودنش، با آن صدای دریا که چنگ میانداخت به دل آدم، با اصلا حضور خود دریا فقط، که یک جور عجیب و ترسآوری زنده بود، با آن همه آدم که استیصال رنگ چشمهاشان را پرانده بود، با آن سکانس آشپزخانهی علیرضا و سپیده که انگار بار امانت آسمان روی دوش سپیده بود، روی دوش تو بود، با آن انتظار کشندهی لعنتی، با آن صحنهی آخر و آن ماشین مانده توی ماسهها، با آن آینهی بیرحمی که آقای فرهادی گرفته بود روبهرویمان و خب، چندان خوشقیافه نبودیم توی تصویرش، با آن انتخاب محشر پیمان یزدانیان برای موسیقی تیتراژ پایانی، با آن همه تصویر، آن همه نگاه و کلمه و قاب، که هنوز ذهنت را رها نمیکنند.
«دربارهی الی...» را دوباره باید دید، از بس که نکته و ناگفته ریخته بود توی تصاویرش، شاید که بار دوم از اضطرابش خلاص شوی، تلخیش را تاب بیاوری، تنفست ریتم درست و درمانی بگیرد و بتوانی این بار، درست، تماشایش کنی.
* دلم میخواهد بیشتر و واضحتر بنویسم ازش، اما نوشتن بیشتر یعنی از سیر داستان هم گفتن، و بهتر است آدم قبل از تماشای فیلم، قصه را هیچ نداند.
روزهایی هست که وقتی یک آهنگ چهارده دقیقهای میرسد به دقیقهی ششم، آدم طاقت نمیآورد و هی میزند که از اول بخواند. چون که از دقیقهی ششم به بعد آهنگه ضرب خفیفی میگیرد، و آدمه طاقت همان ضرب خفیف را هم ندارد.
بعد آدم یک اول شب آبان ماهی را یادش میآید که نشسته توی ماشین، نینوای علیزاده را که ریخته توی تلفن، هی بلند بلند گوش میدهد، و تا میرسد به جایی که باقی سازها میآیند به استقبال نی، تندی دکمهی ریپیت را میزند که از سر، فقط نی گوش کند، فقط نی.
آدمهه با شرمندگی یادش میآید که بابایش از صندلی جلو، یک جور محجوب و آرامی پرسیده "این که خیلی غمگینه که..." و خودش را میبیند که چشمها دوخته به بیرون، یک جوری که صدا توی گلویش نشکند گفته "میدونم، اما دوسش دارم." یا یک چیزی شبیه به این.
آدمهه از آن سوال نگران و محجوب، از آن پاسخ از روی ناچاری، بیاعتنا و بیرحم، از آن همه بیطاقتی خودش، از آن همه هزینه که همیشه برای این طاقت نیاوردن داده، از این همه هزینه که طاقتش را طاق میکنند باز، از اینکه چه اندازه، چند سال و روز و ماه به درازا میکشد تا آدم اندازهی بیطاقتیاش، ناشکیباییاش را بفهمد، از این که روزی را میبیند که برای بیطاقتی این روزهایش هم آه بکشد و نگاهش بیفتد روی زمین، آی خجالت میکشد، آی خجالت میکشد...
منتظری برسد، تمام هفته در انتظارش هستی، و وقتی میرسد، میان اضطراب لعنتی و ناگزیرش، که فرقی نمیکند کجا و چهطور باشی، در سفر یا حضر، وصل یا هجران، شاد یا اندوهزده، نگاهت را به ساعت میدوزد و به پنجره و رنگ روز که میپرد هی، میان آن همه شوق، که بی که بفهمی شده ملال، شده بیحوصلهگی، ناگهان خودت را در ساعات اولیهی شب پیدا میکنی، خودت را میبینی که منتظری تمام شود، که هفته دوباره بشود شنبه، که دوباره و هزار و هزارباره انتظار برای آن جمعهی دلخواه را آغاز کنی.
به گمانم همهش شکل همین جمعهست. همهی همهی همهش.
قصهی جامی و مرد شیاد، قصهی معروفییه که احتمالن بخشی از معروفیتش رو مدیون منه از بس که هر جا دستم رسیده تعریفش کردم.
داستان اینه که آقای عبدالرحمن جامی مرد عالم و بزرگی به حساب میاومده تو تربت جام، اما مثکه بندهخدا خیلی خوش قیافه و کاریزماتیک نبوده و چندتایی دشمن هم داشته.
دست برقضا یه روزی از یه جایی یه آقای روحانی پیداش میشه که قد و قامت مناسبی داشته و خلاصه مورد خوبی بوده که آدم انتظار کرامت ازش داشته باشه. و مشخصه که کار و بار آقای روحانی جدید سکه میشه و آقای جامی هر روز و هر روز تنهاتر میشه طفلک.
ته و توش که در میاد، آقای جامی میفهمه که این آقاهه همون جور که انتظار میرفت شیاده.
لذا، میاد یه مناظرهی انتخاباتی برگزار میکنه که در حضور مردم درجهی پدرسوختگی آقاهه رو ثابت کنه.
آقای شیاد میگه من از شما یه سوال میپرسم، آقای جامی دامت برکاته، بفرمایین "لا اعلم" ینی چی؟
آقای جامی هم ساده، میگه یعنی نمیدونم.
آقای شیاد میگه هاااان... ببینین مردم، طرف نمیدونه!
گویا چند تا سوال و جواب مشابه دیگه هم مطرح میشه که من بیشتر از این وقت حضار رو نمیگیرم و به این میپردازم که سرآخر آقای جامی بازندهی مناظره میشه و تصمیم میگیره از شهر بره.
روز رفتن، چند تا از مریدان دلسوز میان بدرقهی آقا، میگن این دم آخری، حرفی، توصیهای، وصیتی؟
آقای جامی هم سرشو پایین میندازه و میگه هیچی، فقط اگه بتونین یه تار ریش آقای فلانی رو برام بیارین که منباب تبرک همرام باشه، دعاتون میکنم.
مریدان میرن و یه تار مو میگیرن از حضرت، حضرت هم کلی خوشحال که هه، طرف هم باورش شده.
بعدش که آقای جامی بار سفر برمیبنده، مریدان میگن این آقای جامی با این همه بزرگی و علم و دین، به یه تار موی طرف دلبسته بود، ما چرا نبندیم؟
خلاصه موج سبز ناخودآگاهی راه میافته و همه طالب ریش آقا میشن و به زودی آقاهه بیریش میشه و... آقای با کرامت بیریش مگه داریم؟ نداریم که، لذا آقاهه دمش گذاشته میشه رو کولش و میره تا ریشش دربیاد دوباره، یه جا دیگه رو آباد کنه.
...
خب، نتیجهای نمیخوام بگیرم، فقط میخوام بگم من میترسم.
از این که رشد ریش آقایون خیلی سریعتر از موجهای سبز و آبی و نارنجی ما باشه، از این که همچنان مناظرهها رو آقایون شیادها ببرن، و آقایون جامیها، اگه، اگه جامی باشن، ته تهش بگن "نمیدونم".
من میترسم خیلی، و فکر میکنم اگه "ملت" بازم فرق نذارن بین بد و بدتر، بین دست کم نمایش متانت و وقاحت، شعور و بیشعوری؛ خیلیهامون سرنوشت بیسرزمینیِ آقای جامی رو پیدا میکنیم.
بعضی موسیقیها شکل جادهاند. شکل راهی که دو طرفش دشت باشد، از اینها که رنگ به رنگ آمدهاند روی هم، و آن دورها کوهی و ابری و درختکی.
شکل جادهی خلوت بیترس، شکل شتاب نداشتن، اما به سرازیری جاده تن دادن، هی رفتن، هی رفتن، و گرفتار مقصد نبودن، دل به رسیدن ندادن.
شکل رقصیدن آرام دستها، تکان دادن آرام سر، چپ به راست، راست به چپ، شکل هی بلند کردن صدای پخش ماشین، و گاهی با شوق، با فریاد حرف زدن که دیگری بشنود، شکل پنجرهای که کشیدی پایین، دستت را که گرفتی بیرون و باد.
شکل موها که شلاق میزنند روی صورت، شکل ریز شدن چشمها، از آفتاب یا باد، انگار که اخم، یا بهتر، لبخند.
...
گرچه، آدم میتواند شکل یک صبح ابری خنک باشد، شکل به سختی از خواب دل کندن، یکچشمی یک تکه ابر کوچک را از لای پردهی بالکن دیدن، رفتنی به موزاییکهای نمناک حیاط خندیدن، توی ماشین خیره شدن به کوههای کبود و ابرها که آمدهاند پایین و سپیدی برفِ نیمهی خرداد، و باز به "تو ارتفاعات برف اومده خانومِ" آقای راننده خندیدن، شکل آمدن و نشستن توی این اتاق و هی به هوای کار، موسیقی تازه پیدا کردن، و فکر کردن که، هیچ ِ هیچ که نباشد، این موسیقی، این لذت پیدا کردن موسیقی، هر بار، هر بار، این همه تازه، این همه نامنتظر، این همه مغتنم و یگانه، هنوز هست.
...
اسم آهنگ "حضور" است. از آلبوم "سیر"، کار کریستف رضاعی و مسعود شعاری.
اگر مثل من دلبستهی این جور نواختنها هستید، بقیهی آهنگهای این آلبوم و آلبوم "در سایهی باد" را هم از دست ندهید.

به یرما.
آن خلوت دلخواستهای که میگویی را بلدم. گیرم که بسیاری وقتها، خلوت هست و دلخواسته نیست؛ و گاهی هم که دلخواسته هست، آنقدر پرهمهمه است همهچیز، کاشانه و خانه و ذهنات، که هیچ فرصتی نیست.
چیزی که هست، من خیال میکنم همیشه چشمهایی هستند که ما را میخوانند، میدانند، شبیه نامهی نانوشته، قصهی ناگفته.
نه ماورایی، یا خدایی، که آنکه به وجودش ایمان دارد و دلش قرص و قایم اوست، خوشا به حالش؛ اما من از اتفاق سادهتری حرف میزنم.
همینجا بارها تجربه کردهام، وقتی خیال میکنی کسی نیست، وقتی هول برت میدارد، یا آسوده میشوی که تنهایی، وقتهایی که صدایت را دیوارها به تو برمیگردانند، خیلی، خیلی وقتها، یکی هست که بیخبر، یک جور کماعتنا یا شرمزدهای، به تو بگوید هستم، میخوانمت، میبینمت، حواسم هست.
دیوارها شیشهایاند انگار.
میدانم که بسیاریشان رهگذرند، یا ماندگار، قدر گذشتن یک فصل، یک باران، کنجکاو و نه نگران، که دلِ نگرانی هم اگر هست، بیشتر برای سبکتر کردن بار شانههاست، ترسان از رسیدن لحظهای که بپرسد از خودش که به اندازهی همهی تواناش بوده آیا و جواب بشنود نه، میدانم که سرنوشت این دفترهامان یا تکرار است، یا نبودن، رفتن و دل کندن و دردها و ناگفتههای مکرر را جایی دیگر گفتن، و میدانم که چشمهای نگران هم عادت میکنند به تکرار ما، به بیقراریهایی که از بس قرار نمیگیرند میشوند حالمان، آنچه دیگران از ما میشناسند، و بعد تو اگر در کلمههایت پرپر بزنی هم، دیگر چشمی نگران تو نیست.
از روی کلمههات عبور میکنند و نمیخوانند آن همه نامههای نوشته، آن همه قصههای گفتهات را.
میدانم آنها که باید کلمهای ازشان شنید، دیر، خیلی دیر سکوتشان را میشکنند اگر که بشکنند، و آنها که باید خاموش بمانند، فریاد میزنند که های، پیدات کردم، میخوانمت، یا بدتر، وقتهایی که دیگر پرده افتاده از بیقراریات، برگ برنده نشانت میدهند که هی فلانی، فلان وقت میدیدمت که داشتی پرپر میزدی... و نمیدانم چه افتخاریست در این اعترافهای پیروزمند، رودست زدنهای نابهنگام.
اینها را همه میدانم، فقط خواستم بگویم اینجا خلوت شاید پیدا شود جایی، اما دلخواسته نیست، خیلی زود هم میشکند.
اینجا سر بازار است، با یک عالمه بَرده و انگشتشمار یوسُف.
خریدارها خیلیشان اهل دلاند، آدم میتواند از بینشان همسفر و هم کاروانیهای جانای پیدا کند هم، اما همه بلد نیستند یوسفِ تو را پیدا کنند میان آن همه برده.
خواستم بگویم این بیقراریهای تو که شره میکنند از تمام نوشتهها، این نهانیهای آشکار، این زمزمههای بلند و بلند، کاش خریدار یوسفشناسشان را پیدا کنند یک وقتی.
خواستم بگویم کاش اینجا بنویسی روزی که خلوت دلخواستهات، همراه آنکه عیش بودنش به هزار جور لزوم دل برداشتن و ترس نتوانستن و تاب نیاوردن، به هزار جور بیقراری منقص نیست، جای دیگری، وقت دیگری، مهیاست.
*عکس از اینجاست.
من که سرباز میزنم از هر جلسه مشاوره و روانشناسی و رواندرمانی، ناخواسته نشسته بودم توی زیرزمین خانهی بازسازی شدهای که برای عبور از چارچوب درهاش باید سر خم میکردی، و چوبهای نوی پنجرههاش، رنگ روشن آجرهای تازهاش، هنوز خیلی سال داشتند پیش رو که توی آن قالب و آن معماری جا بیفتند دوباره.
آقاهه داشت از تابآوری میگفت، از "ظرفیت برگذشتن از دشواری پایدار و سرسختانه، و ترمیم خویشتن"، و من شگفتزده از همزمانی عجیب معنای این روزهایم با حرفهای آدمهای توی زیرزمین، روی کاغذی که دستم بود بیهوا نوشتم "حجاب چهرهی جان میشود، غبار تنم".
از کجا آمدند این کلمات؟ نمیدانم. از یک حافظخوانی دوردست شاید، از آن نیمکت نمیدانم چندم ردیف وسط کلاس، راهنمایی یا دبیرستان؟ یادم نیست باز... حافظ آورده بود یکی و من گرفته بودم دستم و با هر غزل مست میشدم انگار.
دیدهای این شیداییهای آنی را، انگار که چشمها را باریک کنی و همهی نورها، همهی چراغهای مزخرف نئون و لامپهای صد ولت را شبیه ستاره ببینی؟
از آن لحظهی شیدایی، فقط یادم مانده آن روز آفتابی نیمکت چندم از ردیف وسط را، که هی غزل میخواندم و هی میخواستم به کنار دستی، به آنکه جلو نشسته بود، و باز هیچِ هیچ چهرهای ازشان یادم نیست، بفهمانم که هی فلانی، ببین چه خوب است این، ببین... و فلانیها چه حوصلهشان سر رفته بود از من، خدا میداند.
حالا آمدم خانه، غزلهه را دوباره پیدا کردم. و... انگشت میزنم باز به بازوی کنار دستیام، به شانهی جلویی، که هی فلانی جان، ببین چه محشر است هر کلمهاش، ببین لعنتی چه نفسی حبس میکند از آدم...
حجاب چهرهی جان میشود غبار تنم
خوشا دمی که از آن چهره پرده برفکنم
چنین قفس نه سزای چو من خوش الحانیست
روم به گلشن رضوان که مرغ آن چمنم
عیان نشد که چرا آمدم، چرا رفتم
دریغ و درد که غافل ز کار خویشتنم
چگونه طوف کنم در فضای عالم قدس
که در سراچهی ترکیب، تختهبند تنم
اگر ز خون دلم بوی شوق میآید
عجب مدار که همدرد نافهی ختنم
طراز پیرهن زرکشم مبین، چون شمع
که سوزهاست نهانی دورن پیرهنم
بیا و هستی حافظ ز پیش او بردار
که با وجود تو کس نشنود ز من، که منم
تو که آشنایی با من، با من ِ اینجا، و من بیرون از اینجا.
تو که میخوانیام و اندوه را پیدا میکنی در کلمات، تو که صدایم را میشنوی، چشمهایم را میبینی، با برق لبخندها و خندهها و "خوبم، تو چهطوری؟"ها، تو که میشناسیام، یا دست کم هر دو خیال میکنیم شناختنای، آشناییای هست؛ دنبالم اگر میگردی، شاید من را در فاصلهای این کلمات و آن لبخندها و خندهها پیدا کنی.
جایی در این بین، میان آن چیزها که میگویم و چیزهایی که نمیتوانم بگویم، در گسترهی شلوغ و باز خلوت و پهناوری که هی دارد بزرگ و بزرگتر میشود.
گریزی نیست از گذشتن از همان خیابانها که جای زخم راه رفتنهای بیمقصد تو را روی سنگفرششان دارند، از زیبایی سادهی هر بار، هر روز، دیدن همان درختها که آن شب، آن شب، آخ آن شب، سایه انداختهبودند روی نور زرد چراغ کنار خیابان.
گریزی نیست از همهی دوازدهم خردادهایی که میرسد، پانزدهم آذرهایی که در راهند.
باید از همهشان گذشت بارها، باید همهشان را زندگی کرد هی، و هی آرام ماند، بی قصه، بی شکایت، بیحرف، هی جنگید، برای رها شدن از یادی که به ناخن برکندهاند انگار، بر کُندهی درختان جنگلی.
...
یا شاید، باید جنگید، برای ماندن آن نقش، تا درخت اگر قرار است سایه و برگ و بری بگیرد، قدی بکشد، گم نکند آن نقش زخم عزیز را میان پیچ و خمهای پوست تنش، که هر روز و هر روز پیر میشود.
...
نمیدانم که، نمیدانم.
...
...
بركندهی تمام درختان جنگلی
نام تو را به ناخن بركندم،
اكنون تو را تمام درختان
با نام میشناسند.
*
نام تو را به گردهی گور و گوزن
با ناخن پلنگان بنوشتم
اكنون تو را تمام پلنگان كوهها
اكنون تو را تمام گوزنان زردموی
با نام میشناسند.
*
ديگر نام تو را تمام درختان
گاه بهار زمزمه خواهند كرد
و مرغهای خوشخوان
صبح بهار نام تو را
به جوجههای كوچك خود ياد خواهند داد.
*
ای بیخيال مانده ز من دوست
ديگر تو را زمين و زمان
از بركت جنون نجيب من
با نام میشناسند.
*
اي آهوی رمندهی صحرای خاطره
در واپسين غروب بهار
نام مرا
به خاطر بسپار.
* آخ آقای آتشی، با این ضرباهنگ کلماتتان، با این "با نام میشناسند"، این "بیخیال مانده ز من دوست"، این "آهوی رمنده ی صحرای خاطره"، که به صید نمیآید، نمیآید، نمیآید...
گله نکن، به دل نگیر از من، که گاهی با همهها میخندم و لبخند، اما با تو اشک و آه.
با همهها خسته نیستم و میتوانم، با تو جان ندارم و نمیتوانم.
گله نکن که از همهها میشنوم و به رو نمیآورم و به دل میگیرم، اما با تو، از تو، میشنوم و طاقت نمیآورم؛ میگویم و به رو میآورم که به دل نگیرم.
باور کن کم ماندهاند از آنها که من با آنها، من ماندهام.
باور کن کم ماندهاند از آنها که کنارشان این ردای سنگین را میتوانم بردارم از دوش، سبک شوم، و بیخجالت، گیرم که با اندوه، خودم باشم.
ببخش من را٬ تحملام کن گاهی، بگذار که فراموش نکنم این من را، که بتوانم خودم را تاب بیاورم.