تبليغاتX
لحظه -

عید سال شصت‌و نه بود. نمی‌دانستم آخرین دیدارم از خانه مادربزرگ‌هاست.

همه توی اتاق بودند، من از پله‌های چوبی بالا می‌رفتم، به سمت آن اتاقک کوچک بالا که اگر درست یادم باشد، چندتایی مجله می‌شد پیدا کرد توش. کیهان بچه‌ها بود به گمانم.

اولین پله، سنگ بزرگ و گردی بود. پایم لیز خورد و با صورت محکم خوردم به سنگ. احساس کردم بلای ناجوری باید سرم آمده باشد. ترسیدم خودم را به مامان و بقیه که توی اتاق نشسته بودند نشان بدهم. گریه کنان و ترس‌خورده، سر خر مربوطه را کج کردم، رفتم خانه‌ی این یکی مادربزرگ، که در همسایه‌گی بود. بلکه عمه جان و بقیه کمتر هول کنند. از پله‌های آنها هم زمین خوردم.

یادم هست که توی بالکن خانه‌، که آنها بهش می‌گفتند تلار، عمه مشت مشت آب می‌ریخت و من با گریه خون‌ را از دهانم می‌شستم. بعد هم یادم هست که با صورت و دست و پای کبود و بادکرده گوشه اتاق دراز کشیده بودم که مامان مثل مادری که سراغ نعش شهیدش می‌رود وارد شد...

...

خوب... هنوز هم باید طوفان بگذرد تا بگویم چه مرگم بوده. روزها از شب گریه باید بگذرد که تعریف کنم فلانی، آن شب یادت هست که سر بالا جواب می‌دادم؟ حالم خراب بود.

دلیل نگفتن در لحظه‌ی اتفاق، چیزی شبیه نگرانی بعد از افتادن روی همان سنگ است. دلیل گفتنش بعد از مدتها، هم می‌تواند یک لذت سادیستی باشد از تماشای عصبانیت و دلخوری و ناتوانی آنکه می‌شنود، از شریک نشدن در سختی‌هایت، هم می‌تواند کم کردن باری باشد، که با همه‌ی تاب آوردن‌ها هنوز روی شانه مانده.

...

آن روز اگر مامان نمی‌آمد سراغم، آرام نمی‌شدم.

+  سه شنبه 1385/12/08 6:48 PM  آذین  |