تبليغاتX
لحظه -

5 دقیقه مانده، پرسان پرسان و گیج زنان می‌نشینی روی صندلی شماره یک میلیون و پانصد و نود و دو هزار و نمی‌دانم چند. باز هم پاسخنامه و مداد نرم و مداد پاک کن و داوطلبان گرامی. و از خودت حرصت می‌گیرد وقتی هیچی بارت نیست و فقط آمده‌ای ببینی امتحان چه جوری است، چرا باز هول داشتی وقت آمدن. از آن وسواس‌های مزخرف که اگه اشتباه اومده باشم؟ اصلا امروزه روز امتحان؟ ساعتش چی؟ و ساختمان و شماره کلاس را n بار چک می‌کنی و... همین است دیگر، امتحان!

بعد یک دفعه یکی بالای سرت سبز می‌شود: آذین! تو اینجا چی کار می‌کنی؟ و کلی بوس و بغل و تندی شماره‌اش را نوشتن کف دست و خانومه مراقب که بالا سرم هی می‌گفت هیس... خیر سرمان قرآن داشت پخش می‌شد.

یکی از بچه‌های کلاس داستان‌نویسی بود. متعلق به آن زمان‌ها که هنوز فکر می‌کردم می‌شود فکری به حال این تخیل مرده کرد. و بعدش که تمام شد، دیگر ندیدمش. کلی خوانده بود برای امتحان و می‌گفت سخت بوده، و این برای منی که زبان هم برایم سخت بود، شد مایه‌ی کمی امیدواری.

کلی راه رفتیم با هم، از مفتح آمدیم انقلاب و بعد امیرآباد تا سر جلال. جوری که الان پاها ناجور آش و لاش است اما حس خوبی دارم.

به دوست‌جان گفتم این نشانه‌ی من بود، معجزه‌ی من. این که تو را دیدم، اینجا، با هم راه رفتیم، این که بالاخره بعد از قرنی رفتم انقلاب و "آمریکایی آرام" گراهام گرین را پیدا کردم برای خودم و بیشتر برای علی. و این که این همه حرف زدیم و به خودمان انرژی مثبت دادیم.

و نگفتم که کاپشن سبزه را پوشیده‌بودم که برگشتنا تنها پیاده بروم و دستها توی جیب، آهنگ گوش کنم. نگفتم که می‌خواستم دیوانگی کنم و به حال بدم قبل از امتحان اجازه بدهم مثل سرطان همه‌ی تنم را بگیرد. نگفتم که ویرم گرفته‌بود دست و پنجه نرم کنم با دلتنگی‌ها. نگفتم که می‌خواستم تمام راه را فکر کنم، که چه‌قدر سخت‌تر می‌شود هر روز، رها شدن، رفتن.

 

 

* این روزها دنیا هی کوچک و کوچک‌تر می‌شود برایم. با معجزه‌های این شکلی.

 

+  پنجشنبه 1385/12/10 8:18 PM  آذین  |