تبليغاتX
لحظه -

* اتاق را ریخته‌ام به هم. همه چیز را فقط تمیز می‌کنم و می‌گذارم جای قبلی. می‌ترسم آن دفتر نت قدیمی را باز کنم و کاغذ‌ها و فال حافظ‌ها و نوشته‌های نمی‌دانم کی، تکه پاره‌های گذشته، یقه‌ام را بچسبند. نمی‌دانم، شاید حوصله‌ی خودم را ندارم. شاید هم این لوس‌بازی‌ها مال وقتی است که دلم برای خودم تنگ شده باشد، الان به اندازه کافی خودم را یادم هست.

 

** یکی از آلبوم‌ها را باز می‌کنم (از قاعده بالا یواشکی در می‌رود). عکس‌های نوجوانی... خدای من! چقدر بدریختم! و چقدر جوانند مامان و بابا. باورم نمی‌شود انگار که کم  ِ کم، ده سالی گذشته. چقدر پیر شده ‌اند توی این چند سال.

 

*** نفسم می‌گیرد از این همه خرت و پرت. از این همه "یادگاری" که نمی‌توانی دور بریزی. جراتش نیست. خودت که سال تا سال سر نمی‌زنی بهشان، قرار نیست نشان کسی هم بدهی، مرض داری نگه‌شان می‌داری خب؟ عروسک‌های کهنه پاره و مجله‌های زرد خاک گرفته را که نگو...

 

**** گاهی مامان و بابا از فلان چیزی که جوانی‌ها داشتند حرف می‌زنند و من حرصم می‌گیرد که انگار گذشته‌شان را باد برده‌باشد، از آن روزها هیچ چیز ندارند نشانم بدهند جز گاهی عکس.

 

*****شاید ترس از دور ریختن، رها شدن، به خاطر همان ترس از گذشته‌ی بر باد رفته است.

 

****** ریشه که می‌گویند یعنی همین خاطرات؟ همین "فکت"‌هایی که از گذشته می‌ماند؟... گذشته زیباست، دوست‌داشتنی‌است. اگر هم مثل من، از دیدن یک عکس قدیمی لذت بی‌حدی ببری که دیگر هیچ... پس چرا همیشه این وسوسه با من هست که رها کنم اینها را؟ چه می‌دانم که چقدر بی‌اتصال به گذشته، تنها خواهم شد؟

 

****** همیشه یکی باید از روی دایو هلم بدهد، جرات شیرجه ندارم. شاید چیزی باید مجبورم کند که دل بکنم از این اتاق و این کمد‌ها و گنجه‌های نوستالژیک، که همه چیزم را جا بدهم در یک چمدان کوچک، که همه‌ی آنچه باید را جا بدهم در ذهنم، خاطرم و بروم.

 

+  شنبه 1385/12/12 10:57 PM  آذین  |