وقتی دلم نوشتن میخواهد، معنیش این است که نوشتهی خوبی خواندهام.
جهنم- بهشت، از مجموعه خوبی خدا که بالاخره طلسمش را شکستم و دست گرفتم که بخوانمش.
دوست دارم داستانهایی را که وقتی نقطه ته خط پایانشان را میگذاری، با خودت میگویی هاااا… همین بود که این گفت! یا نه… هر چه را بود، گفت.
و چقدر این سهل و ممتنع بودن داستانهای این خانومه را، این کلمات سادهی روزمره را که گستردگی بزرگ زندگی حقیرمان را به رخمان میکشند، دوست دارم.
چه موهبتی دارند آدمهایی که مینویسند.
* مترجم دردهایش را هم نخواندهام هنوز. این هم طلسم شده!
** اینجا را هم اگر ندیدهاید ببینید، اگر هم دیدهاید که هیچی! :)