تبليغاتX
لحظه -

خسته‌ام. شده‌ام شبیه این‌هایی که توی تاکسی از قیمت تخم‌مرغ می‌رسند به ارائه‌ی راه‌حل برای مشکلات بشریت. هی حرف‌های الکی و هی مامان می‌گوید حرص نخور! و من خنده‌ام می‌گیرد که مامان جان بیچاره فکر می‌کند دخترش با این همه آسمان و ریسمان که مثل آتشفشان یک دفعه بیرون می‌ریزد، خواب و خوراک ندارد و بشریت اجازه‌ی زندگی نمی‌دهد بهش.

...

بشریت... توی کتاب لیدی‌ال رومن گاری بود به گمانم، که آزادی و برابری و برادری بی‌پیر، لیدی‌ال را از عشقش دور می‌کردند. اوهوم... آزادی و برابری و برادری بی‌پیر. بشریت هم در بی‌پیری چیزی در همین مایه‌هاست که سراغ دخترعمه‌ها نمی‌رود. آنقدر نمی‌رود که عمه زنگ می‌زند و می‌گوید برای دختر یک الف بچه‌اش فرت و فرت خواستگار می‌آید. حقش نیست این بشریت که فحش بخورد از مامان بیچاره‌ی من؟  

...

این هذیان‌ها شاید اثر خستگی است. اثر فک فشرده و دست و پای یخ‌کرده و معده‌ی خالی تا ساعت شش. شاید هم اثر این که سه ساعت تمام با رئیس جان حرف زدیم و با همه‌ی تصوری که از رفتن داشتم، ماندنی شدم در موسسه. البته با تغییرات. حالا اگر این تغییرات رخ بدهند (بنمایند)... شاید اثر تهدید این همسایه دیوانه طبقه اولی است که صبحی آمده به مامان گفته اگر ماشینتان را فلان جا پارک نکنید ال می‌کنیم و بل می‌کنیم و مامان و بابا از صبح اعصاب ندارند. شاید هم مهمان‌نوازی‌های  خانه ملت و حجم این همه قاراشمیش......

...

ممنون، ممنون آقای خواب بزرگ.

از... این قرار عاشقانه را عدد بده... شور و حال عارفانه را عدد بده... رو جهان بیکرانه را سند بزن... روی رود تشنگی سد بزن...

 

+  پنجشنبه 1385/12/17 9:43 PM  آذین  |