تبليغاتX
لحظه -

نشسته‌ام توی ماشین، منتظرم بابا پرده‌ها را از خشک‌شویی بگیرد. زنی با دختربچه‌اش از روبه‌رو می‌آیند. کیف کوله‌ای کوچولو و رنگی‌رنگی دختره و مانتو و مقنعه‌ی مادره یعنی مادر شاغلی که دخترش را از مهدکودک کوچه کناری گرفته و حالا دوتایی منتظرند راننده آژانسیه بیاید و با هم بروند خانه.

بچه دوید طرف ماشین ما، یا طرف بخاری که از لوله‌ی خشک‌شویی رها می‌شد توی جوب. با ذوق منتظر می‌شد بخار بیاید بیرون، که بخندد. می‌خندید. تا مادره خسته صدایش کرد. سوار ماشین شدند و رفتند. نگاهم رفت به آقاهه‌ی اتویی و فهمیدم هر وقت اتو پرسی را می‌برد بالا، بخار می‌آید بیرون. نمی‌دانستم تا به حال. در ماشین را باز کردم. بخار یهو آمد و از جا پریدم.

بابا پرده‌ها را آورد بیرون. در ماشین را باز کردم که بگذاردشان روی صندلی عقب. همین که گذاشتشان روی صندلی، صدای ترقه آمد. از جا پرید. خندیدم.

 

* این آقاهه‌ی اندوه ستیز می‌گوید وقتی می‌آید اینجا، نصیحت کردنش می‌آید. خوب راستش، من شرمنده‌ام اساسی. به خاطر این حس ناله‌ای که اینجا را گرفته. گرفته؟

 

+  جمعه 1385/12/18 10:46 PM  آذین  |