تبليغاتX
لحظه -

 

امروز نوبت من بود غذای بقیه را هم گرم کنم، گرم کرده بودم و منتظر بودم توی ناهارخوری که بیایند پایین. ناهارخوری... ناهارخوری موسسه یک موقعی بروبیایی داشته. مثل خیلی از طبقات حالا مسخ شده‌ی دیگر ساختمان. پنجاه شصت نفر مرد و زن، از بخش اداری گرفته تا نویسنده‌ها و تصویرگرها، می‌نشستند و با هم غذا می‌خوردند. حالا؟ یک میز بزرگ وسطش گذاشته‌اند، با کمد‌ها و کشوهای خاک‌گرفته، پر از مجلات قدیمی صحافی شده و خاک گرفته، این‌جا و آنجا هم مجسمه‌ای، تابلویی، دست‌خطی. هر بار هم پنج شش نفر می‌آیند با هم ناهار می‌خورند و گاهی، یک بار از ده بار، حرف‌ها از غرغر و غیبت فراتر می‌رود و کمی می‌خندند و می‌روند.

...

اینجا من دلم می‌گیرد. و نمی‌فهمم که چرا همه چیز به نسل من که رسید، ته کشید. نمی‌فهمم که چرا برای من همیشه خاکستر آتش می‌ماند. نمی‌فهمم که چرا انگار متعلق به این سالها نیستم.

...

منتظرم بچه‌ها بیایند. دور سالن می‌چرخم و دنبال تکه‌پاره‌های گذشته می‌گردم. برمی‌خورم به دوره‌ی سال 79 سروش نوجوان. سروش نوجوان گرامی. سروش نوجوان روی جلد ونگوگ و سهراب سپهری. سروش نوجوان قیصر امین‌پور و عموزاده خلیلی. سروش نوجوان مژگان کلهر و آتوسا صالحی. سروش نوجوان روزهای پر از آرزوی نوجوانی... و این روزها که هیچ مجله‌ای نیست، که برای خریدنش از این روزنامه‌فروشی بروم سراغ آن یکی.

...

کارتونی بود که اسمش یادم نیست. نقش اولش مرد جوانی بود که دلش نمی‌خواست بزرگ باشد. دائم در روزهای بچه‌گی سیر می‌کرد و وقتی به یاد خاطرات ماهیگیری‌اش می‌افتاد، کراواتش می‌رفت توی قهوه‌اش.

تماشای روزمرگی‌های این آقا، شل راه رفتنش توی خیابان و هرگز شاداب نبودنش، چیزی جز ملال برایم نداشت.

من شل راه نمی‌روم، گاهی شاداب هم هستم، فرورفتن در خیال روزهای روشن هم باعث نمی‌شود احیانا مقنعه‌ام توی لیوان چایی فرو برود، اما گاهی، بدجوری می‌ترسم از اینکه شبیه آن آقاهه باشم.

...

تقصیر من نیست. تقصیر من نیست که همه چیز دارد خراب می‌شود. به گند کشیده می‌شود.

...

شاید بعدها بیشتر از این حس‌ام نوشتم.

+  یکشنبه 1385/12/20 8:51 PM  آذین  |