تبليغاتX
لحظه -

روز خوبی نبود برای همراهی مامان توی مطب. فکرش را نمی‌کردم خوب، که باید لبخند بزنم و روحیه بدهم که! داشتم راه خودم را می‌رفتم که برسم خانه، توی آن شلوغی ماشین‌ها و آدم‌هایی که برای رسیدن به خانه و رها شدن از جنگ داخلی چارشنبه سوری هجوم آورده بودند به خیابان، که فهمیدم مامان رفته دکتر. گفتم بروم پیشش که تنها برنگردد. و تازه، کی فکرش را می‌کرد بعد راه رفتن توی آن همه کوچه پس‌کوچه‌ی دلتنگی، از آرژانتین تا فلسطین، و قیافه‌ای که زور می‌زد بیش از حد تو هم نرود و بغض کج و کوله‌اش نکند، بعد از دیشب آن همه سخت، بعد از این همه غرغری که نباید می‌کردی و کردی و هرچه تلاش می‌کنی می‌بینی هیچ قوتی نداری که دست‌کم اینجا ادامه‌اش ندهی، بعد از همه‌ی اینها، قرار است شکاف صورت سنگی خانم دکتر باز شود که باز عمل لازم است؟
وقتی رسیدم مطب، تلویزیون داشت Ice age 2 نشان می‌داد. درست وقتی آب داشت بالا می‌آمد و مندی و سید و بقیه رفقا نمی‌دانستند چه‌کار کنند، رفتیم تو. و من تا نگاهم به دستها و چشم‌های دکتر و پرونده‌ای که وارسی می‌شد نرفت، یادم نبود که باید بترسم نکند اوضاع خوب نباشد.
برگشتنا هر چه شوخی بی‌مزه آماده کرده بودم، برایش گفتم. و به این شانس بد لعنت فرستادم که چرا حالا، چرا امشب؟
چه خوب بود که توی تاکسی که با هزار بدبختی گیر آمد، نشستم کنار پنجره. چه خوب است که آدم می‌تواند اشکش را جوری هدایت کند، که فقط از چشم کنار پنجره بچکد پایین.
...
شکوفه‌های درخت کوچک خیابان مطهری، نرسیده به ولیعصر، کفش‌های بنفش آن خانومه، چانه زدن مادربزرگه‌ با آن چادر کهنه، با آن لبخند خردکننده‌اش، با دستفروش نمی‌دانم اهل کجا سر ساعت مچی سیاه گنده‌ای که چشم‌های نوه‌‌ی هشت-نه ساله آن طور بهش خیره بود... نه... هیچ کدام زورشان نرسید.
...
فکر کردم، روی تابلوی بزرگ تبلیغ نمی‌دانم کدام بانک، چمران، بالاتر از تقاطع جلال، نوشته شما پرنده‌اید. نمی‌دانم چرا چنین خیال قشنگ و ابلهانه‌ای آمد سراغم، که کسی میان این جماعت باشد که برای پرنده بودن تبلیغ کند.
نزدیک‌تر که شدیم، فهمیدم ب را با پ اشتباه گرفته‌ام.

+  سه شنبه 1385/12/22 8:58 PM  آذین  |