تبليغاتX
لحظه -


خدا گاهی دیر می‌گیرد به گمانم. دلم می‌خواست مریض شوم و چند روز به بهانه‌ی مریضی بخوابم. حالا مریضی چند روز قبل از عید صاف آمده یقه‌ام را چسبیده. با این همه کار مانده، با این حال و اوضاع خانه. با این همه شوقی که من برای این روزهای آخر اسفند دارم.

* برادر جان می‌گوید این پیاده‌روی‌های دیوانه‌وارت بالاخره کار دستت داد.

** خنده و پیتزای سرد شده با بچه‌ها. هدیه‌های نامنتظر از کسانی که فکر هم نمی‌کردی یادت باشند، کوزه‌هه که شکل ماهی‌ست، فیلم مودیلیانی و یک کارت تبریک بامزه‌ی سال نو، هنر دست یکی از بچه‌ها. بدترین‌روزها هم با خودشان معجزه دارند.

** * توی خیابان راه می‌رفتم (این دفعه دیگر ترافیک بود، محاسبه که کردم دیدم نای راه رفتن را بیشتر دارم تا یک لنگه پا منتظر ماشین ماندن و بعدش ملال چراغ‌ قرمزها!) و با خودم می‌گفتم مهربان باش! یکدل باش! به خودت، به دیگران، اعتماد کن. به آن نیرویی که‌ می‌دانی هست، به لطف و مهر نامنتظر.

**** ممنون از کامنت‌های محبت‌آمیز. حالم را بهتر کرد خیلی.

***** تو هم مریضی... و ساری که دورم این‌قدر.

+  چهارشنبه 1385/12/23 11:33 PM  آذین  |