ازدحام آدمها را دوست ندارم. از همهمهشان، در هم لولیدن بیتوجهشان، تنه زدنهاشان، دلزده میشوم زود. اما امروز، نمیدانم چه بود، شاید اینکه اصراری برای بودن میانشان نبود، شاید اینکه بیشتر به هوای خریدن هدیههای نامنتظر برای مامان و بابا رفته بودم، شاید اینکه یک دفعه یکی توی فروشگاه گفت آذین! و بغل کردیم هم را محکم (سارا بود، همکلاسی روزهای کنکور، بعد از شش سال دیدمش که چه خانم شدهبود و به گمانم کمی غمگین بود)... نمیدانم.
امسال انگار فهمیدهام که جنگ باشد یا صلح، منتظر باهار * باشی یا بیحوصله، تابناکی آفتاب را، شاخههای روشن زنده را، جوانههای اینجا و آنجا را ببینی یا نه، آواز غریب آن پرنده را با آن شکم زرد و سر سیاه قشنگش بشنوی یا نه؛ باهار با همین مردم در هم و برهم، با همین فریاد دستفروشها که همهی پیادهرو را گرفتهاند، با همین ماهی گلیهای بیچاره که سرشان را بالا گرفتهاند از توی تشتهای قرمز، که نفس بکشند؛ میآید.
باهار زورش بیشتر از جنگ است، بیشتر از ترس، بیشتر از زندان، بیشتر از تبعید، بیشتر از بیداد، بیشتر از نگاه غریب همهی آنها که آرزومندند و بینصیب.
...
هنوز آنقدر تکلیفم با زندگی روشن نیست، که از این با خیال راحت احساس افتخار کنم، که هر سال با آمدن باهار، با نزدیک شدن این بار بیست و چهار سالگی، چند روزی، خورشید و باد و درختها، حتی راننده پیری که سال خوشی آرزو میکند برایم، مهربانتر میشوند با من، یا نه.
مهربانی غمگین این روزها را، لبخندهای زورکیام را حتی، دوست دارم.
...
آرزو میکنم، همیشه مهربان باشد زمین با همه، مهربان باشد آسمان.
* باهار گفتن بهار را دوست دارم، نمیدانم چرا.