تبليغاتX
لحظه -

هنوز چند ساعتی مانده تا بیست و چهارسالگی. بیست و چهارسالگی ترسناک. بیست و چهار سالگی شادی‌آور.
...
پارسال، جایی نوشتم که بیست و سومین سوم فروردین را با ول گشتن توی خانه و یواشکی، جوری که کسی چرتش پاره نشود، سراغ یخچال رفتن، نوشتن، و اندوه گذراندم. نوشتم که سال بعد نباید اینجا باشم. با خشم و درماندگی نوشتم.
...
چیزهای زیادی تغییر کرد از بیست و سوم تا بیست و چهارم. بزرگ شدم، بیشتر از یک سال، گرچه لجبازی‌ها و حماقت‌ها هنوز هستند، اما بیشتر کنترلشان می‌کنم، یا دست کم، بیشتر می‌شناسمشان.
...
حرکتم کند است، بطئی است. برداشتن آجرهای کج و کوله‌ای که با سیمان سفت و سختی به هم چسبیده‌اند، آسان نیست. اما دارم برمی‌دارم آجرها را که دوباره بسازم، و تنها همین مایه‌ی امیدواری ست.
...
گرچه حرکتم آن‌قدر سریع نبود که بیست و چهارمین سوم فروردین را اینجا نباشم، اما گویا کسی مهربانی‌‌اش بیشتر از لیاقت من است و به عنوان جایزه‌ی همین حرکت کند، به سفر می‌بردم.
...
شاید لاهیجان، که خیلی دوستش دارم. اگر تصورم از آن زیبایی به هم نریزد!


* اینها را قبل از این نوشتم که امروز عصر برادرجان بیاید دنبالم، ببردم شهرکتاب نیاوران و کلی کالای فرهنگی برایم بخرد، بعدش توی آن آفتاب قشنگ اصل فروردینی برگردیم خانه، و ببینم خانم برادرجان همکلاسی‌های قدیمی‌ام را پیدا کرده و... هدیه‌های نامنتظر و هی تند و تند تشکر و مثلا مسخره‌بازی و رقصی که بلد نیستم و اینها.

** بدموقع که به دنیا بیایی همین است دیگر، اگر بخواهند غافلگیرت کنند، پدرصاحاب بچه شان در می‌آید!

+  جمعه 1386/01/03 1:29 AM  آذین  |