به بچه گاو پلاستيكي كوچولوشو نشون ميدم و ميگم: گاوه چي ميگه؟ صداي گاوه چيه؟
با اون چشاي درشت و شفاف و سياهش، چند ثانيه با نگراني نگام ميكنه و ميگه: گاوه هيچي نميگه، هيچوقت حرف نميزنه.
...
خنديدم و بوسیدمش و براي اونايي كه اونجا بودن تعريف كردم. بعد از اون هم براي چند نفر ديگه. و حالا بعد از دو سه روز، دعا دعا ميكنم يادش رفته باشه، كه من بعد از جوابش، بعد از خنده، بعد از بوسه، بهش گفتم گاوه ميگه مااا.
* اميدوارم عليرضا با اون نگاه گيج و باهوشش، اون لحظه اصلا به اين فكر نكرده باشه كه چرا گاوش با اون حرف نزده و با من زده.
** كي خلاص ميشم از اين كليشههاي ارتباط با بچهها، آدمها، زندگي؟ اه! هميشه با تاخير ميفهمم چه گندي زدم.
+
پنجشنبه
1386/01/09 2:57 PM آذین
|