تبليغاتX
لحظه -
صبر کرده بودم. آن چند ماه صبر کرده بودم که آرام بگیرم. آرام گرفتم، یا خیال کردم که آرام گرفتم.
...
آنجا، آن گوشه گیر کرده بودم. گوشه‌ی خستگی‌ها، دیوانه‌وار نوشتن‌ها. آنجا دائم برایم می‌نوشتند زندگی در کنار اندوه و دل‌تنگی چیزهای دیگری هم دارد. آنجا، ترسیده‌بودم. روزهای آخر گنگ شده بودم، می‌ترسیدم از نوشتن.
...
آنجا را با دل‌زدگی رها کردم. دل‌‌زده بودم از خودم، روزهایم، همه چیزم. رها کرده‌بودم برای رفتن به جای دیگری، و از نو آغاز کردن. رها کرده‌بودم و به پشت سرم نگاه نکرده بودم. روزهایم را، روزهای سخت پوست انداختنم را، روزهای بی‌شکلی و بدشکلی و چشم‌های سرخ صبحگاهی را گذاشته‌بودم ته یک صندوق و درش را هم محکم بسته بودم.
...
وقتی آرام گرفتم، یا خیال کردم که آرام گرفتم، باز هم آغاز کردم. این بار جایی دیگر، به خیال اینکه فارغ‌م از آنها که گوشه دماغشان را چین می‌دهند، که این همه تلخی و اندوه برای چه هست، و می‌نویسم، بی شرم از اینکه دیگران چه‌ها و چه‌ها فکر می‌کنند.
...
آغاز کردم. این بار آسوده‌تر. فکر می‌کردم اینجا بیشتر خودم هستم. اینجا از آن گوشه‌ی خستگی‌ها در آمده‌ام. اینجا اگر یک‌بار غر می‌زنم و گریه می‌کنم و می‌نویسم، بار دیگر می‌خندم و از گوشه‌ی چشم، با بدجنسی نگاه می‌کنم به همه چیز.
...
اینجا را بیشتر دوست دارم. برایم دوستان خوب پیدا کرد. تنها دل‌خوشی بعضی لحظه‌هایم شد. لحظه‌ام شد.
خودش، دوستم شد.
...
اما دوستی، یادم انداخت اینجا نوشته‌‌ای با فونت ایتالیک ندارد. یادم انداخت که آنجا، چیزی جا گذاشته‌ام و با خودم نیاوردمش اینجا. بهش گفتم شاید روزهای آن جور نوشتن‌ها گذشته، گفتم شاید گذشته‌ام از آن‌روزها.
...
می‌دانم اما، هر رها کردنی هزینه‌ای دارد. آنچه که پرداختم تا رها شوم، تا دوباره آغاز کنم، آن بی‌پروا نوشتن‌ها بود، با آن فونت ایتالیک.
...
حرفی نیست. دیگر اگر بخواهم هم، به سختی می‌توانم مثل آن روزها بنویسم. همان‌طور که خواندن‌ نامه‌های آن روزها برایم مثل کابوس می‌ماند.
...
فقط، می‌ترسم. می‌ترسم که حس آن نوشته‌های با فونت ایتالیک را هم، جایی پنهان کرده باشمش که حالا دیگر ندانم کجاست.
...
من چندان منظم نیستم. هنوز هم بلد نشده‌ام حس‌هایم را، درست و عادلانه بچینم کنار هم. همیشه یکی هست که قلدری کند و گردن بکشد و بقیه را کنار بزند. اما این حس‌م را، حس نوشته‌های با فونت ایتالیک‌م را، دوست دارم خیلی. طفلک مظلوم است، آن پشت‌ مشت‌ها گم شده. گاهی سرک می‌کشد و تا چشمش توی چشمم می‌افتد، گونه‌هایش رنگ گل می‌شود و سرش را دوباره می‌اندازد پایین.
...
اگر پیدایش کردم دوباره، اگر به خاطر این همه روز که نگاهم نگران، دنبالش نگشته بود، مرا ببخشد، دوباره مثل آن روزها نوشتن را، آغاز می کنم.
+  یکشنبه 1386/01/12 1:33 AM  آذین  |