تبليغاتX
لحظه -

آفتاب، آسمان آبی و هوایی که یادت می‌آورد همه چیز به رنگ دیگری ست.

ماشینه پراید است. می‌نشینم عقب، پشت صندلی راننده. دخترکوچولوهه با مادرش می‌نشینند جلو. و دیگر کسی سوار نمی‌شود.

راننده صدای ضبطش را کمی زیادتر می‌کند، کریس دی‌برگ می‌خواند. چند وقت بود صدایش را نشنیده بودم؟ و مرد زمزمه می‌کند با او. و گاهی نه زمزمه، که درست و حسابی، تمام کلمات را با او ادا می‌کند.

دختره، با آن موهای بلند سیاهش، چشمان غمگینش، خیلی خیلی غمگینش، زیر زیرکی به مرد جوان نگاه می‌کند. با شگفتی، شرم و با این همه آرامش و آسودگی. و کریس دی‌برگ از صلح می‌خواند و مرد هم...

آفتاب هست، درخشش موهای دختره هست، نگاه جستجوگرش هست، مرد که بی‌توجه به او می‌خواند، هست و من که نگاهشان می‌کنم و دلم می‌خواهد بزرگراه جلال تا آخر دنیا ادامه داشته باشد. و من که بی دلیل بغض کرده‌ام.

...

زن خسته، با آن مقنعه و کیف کارمندی‌ش، پیاده می‌شود و دختره هم.

مرد با خوشرویی پیاده‌شان می‌کند.

و باز هم می‌خواند.

 

 

** تشکر بسیار از دوستانی که با گفتن این‌که تا شنبه تعطیلند و دلت بسوزد و اینها، کلی دلداری‌م دادند. :)

 

 

+  سه شنبه 1386/01/14 10:30 PM  آذین  |