تبليغاتX
لحظه -
                 

 

بعد یک دفعه، بی‌هوا، یادت می‌افتد که اگر نباشد؟ تلفن زده همان بعدازظهرش ها، با تو حرف زده، با مامان و بابا هم، صدایش هم شاد بوده. همین شنبه هم برمی‌گردد... اگر نباشد؟ دور باشد؟ نباشد؟

یادت می‌افتد که بلد نیستی، اگر او نباشد بلد نیستی اتفاق زندگی‌شان باشی. یادت می‌افتد اتفاق زندگی اوست.

...

شب، یا دم‌ صبح، نمی‌دانی در این بیدارخوابی‌ها چه کابوسی دیده‌ای که اشک‌ها می‌آیند. هوشیار نیستی و اشک‌ها می‌آیند. تعجب می‌کنی از خودت که ترس از دست دادن، در خواب هم رهایت نمی‌کند.

...

آن که می‌ترسد، از دست می‌دهد.

آن که رهاست، آن که نمی‌ترسد، از دست نمی‌دهد. یا... از دست می‌رود. می‌دانم.

 

* اصل عکس اینجاست.

 

**هی مامان! کاش می‌شد بهت بگم که سه سال پیش هم، به خودم هی زدم که واسه چی می‌خوای مامانتو؟ واسه کارایی که نمی‌کنی و اون واست می‌کنه؟

من از فردا می‌ترسم. از بغضی که مثل بار قبل، بی‌وقت بترکه. مثل الان، که تو داری تو خونه دور می‌چرخی و وسایل فردات رو برمی‌داری و هی سفارش‌های صدمن یه غاز می‌کنی، اون وقت من یه چند دقیقه تنفس گرفتم اینجا واسه خودم از حرفای مزخرف و خنده‌های زورکی و ادای آدم‌های قوی رو درآوردن. و این اشکای دم مشک می‌بارن.

مامان! از سه سال پیش من اصلا آدم نشدم. و هی گفتم هستی با من و هستی و هستی. و از نبودنت می‌ترسم. به هر دلیلی که باشه، از نبودنت می‌ترسم.

 

اینو اینجا میذارم، و نمی‌دونم واسه چی. نمی‌دونم.

+  چهارشنبه 1386/01/15 8:7 PM  آذین