قرار است برویم از این خانه. نه به این زودیها، اما ماندنی هم نیستیم. و من از همهی این خانه، با همهی سختیها و آدمها و خاطرات ناخوشایندش، دلم برای این پنجرهی بزرگ، این آسمان، این نور عصرگاهی بدجوری تنگ میشود.
خوشبختترین ِ زمینم، فراموشکارترین، آسودهترین. وقتی بیدلهره روی تخت دراز میکشم، پرده را کنار میزنم، کتابی میخوانم، آهنگی گوش میدهم. یا مینویسم.
یا هیچ کاری نمیکنم. دراز میکشم و نگاه میکنم به آسمان، به چنارهای بلند روبهروی خانه، به پرندههایی که آسمان را قاچ میکنند. و شلوغبازی گنجشکهای ساعت پنج عصر هم هست.
بعد تاریکی کمکم میرسد. از مسجد نزدیک خانه صدای قرآن میآید. و دل من آشوب میشود.
هول میشوم. دلم میخواهد لحظه را توی دستهایم بگیرم، نگه دارم.
اما شب میرسد، با یکییکی نارنجی شدن پنجرههای روبهرو.
...
شب را دوست ندارم، اگر که قد سایهها بلندتر باشد، و قد دلآشوبیها، و قد دلتنگیها.