وقتهایی هست که حوصله ندارم کنار خودم بنشینم. وقتهایی هست که از تنم حتی بیزار میشوم.
وقتهایی هست که حقیرم. اینجا حقیر است. دانستههایم، ندانستههایم، حقیرند.
وقتهایی هست که، کلمهها نیستند.
وقتهایی هست که دستها خالیاند. و هر چه میآید مثل آب، میشوید، میگذرد، میرود.
وقتهایی هست، که نسترنها هستند، باد هست، باران دیوانه هست، مهربانی آدمها هست وقتی کنار در بالکن تکیه دادهام و دنبال صدای آن پرنده ناآشنا میگردم: خوبی آذین؟ چیه... عاشق شدی؟
فکر میکنم چه ساده میشد باشد همه چیز.
و من چه بد پیچیدهام.