تبليغاتX
لحظه -

مامان می‌گوید تو "شوق و ذوق" نداری.

و این شوق و ذوق نداشتن، یعنی که حوصله ندارم.

یعنی که تا کسی نخواهد بیاید خانه، خانه مرتب نمی‌شود. اتاقم هم.

یعنی که نمی‌توانم مثل فلان دختر نیم ساعت با حرارت درباره مزایای مغازه/ سوپرمارکت/سوهان ناخنی که شکل گل دارد روش/ آخرین مدل غذاساز/ مانتوفروشی/ شکلات و... ای که کشف کرده‌ام، حرف بزنم.

یعنی که الان دو ماهی هست می‌خواهم بروم آرایشگاه که کمی این موها را که مثل علف فقط رشد طولی دارند مرتب کنم، و نمی‌روم.

 یعنی الان یک ماه هست باید بروم موسسه و بگویم آقا، یا خانم، من این ترم هستم‌ها! من را یادتان می‌آید؟ و نمی‌روم.

یعنی که توی تمام کاست‌ها و سی‌دی‌هایم یک آهنگ قرتی‌گرانه که به درد جماعت نرمال بخورد، پیدا نمی‌شود.

یعنی که گواهینامه‌ام چهار سال است دارد خاک می‌خورد و من یک ذره هم وسوسه نمی شوم رانندگی کنم در این شهر دیوانه (غیر از وقت‌هایی که هوس می‌کنم یکی از این آهنگ‌های دیوانه‌گی‌ام را دیوانه‌وار بلند کنم توی ماشین و چون خانواده نشسته نمی‌شود!).

یعنی که تا یک مهمانی زورکی پیش نیاید به صرافت خریدن لباس چیتان پیتان نمی‌افتم (البته اگر موفق نشوم بپیچانم و نروم).

یعنی که من مامان بیچاره را بدجوری ناامید کرده‌ام. می‌کنم.

...

اعتراف می‌کنم که گاهی از این بی‌شوق و ذوقی، هیچ حس ناخوشایندی ندارم.

البته گفتم که، گاهی.

 

+  یکشنبه 1386/01/26 10:34 PM  آذین  |