راه میروم این روزها ها...! از وزرا تا ولیعصر، از طالقانی تا فاطمی، از انقلاب تا طالقانی... گاهی به بهانهی اینکه کنار دستیام دیرتر از من پیاده میشود، چند کوچه بالاتر از کوچه خودمان پیاده میشوم و بعد، کوچهها را پیاده میروم و درخت کشف میکنم، خانه خوشگل، منظرهی بهتری از پارک یا یک راه سایهگیر (مقابل آفتابگیر!) دنج.
راه میروم و فکر نمیکنم. یا فکرها هستند، زیاد هم هستند اما سبکند، نمینشینند تا به یادم بمانند. حسی میدهند که گاهی ازشان مینویسم و گاهی همان حس هم نمیماند. میگریزد.
راه میروم، روبهروی آفتاب تند، و عینک نمیزنم. راه میروم و با لبخند به ارغوانها نگاه میکنم، به نسترنها که این روزها رسیدهی رسیدهاند و به اقاقیهای بنفش.
و باد هست، صدای یکریز گنجشکها هست، آسمان هست، که گاهی یک جور ناجور و مشکوکی آبیست، ابرها هستند که سرم را بالا بگیرم، حرکتشان را میبینم... آدمها هم هستند.
این روزها، به شوق این راه رفتنها از موسسه میزنم بیرون.
راه میروم و وقتی میرسم و مینشینم و خستگی میآید، فکر میکنم شاید، شاید دارم فرار میکنم. به آفتاب، به درخت، به باد، به ابر؛ فرار میکنم.