تبليغاتX
لحظه -

تمام عمر، تمام عمر شاید، در رویای آنچه می‌مانم که باید باشد و نیست.

خودم را اینجا، پشت لحظه‌ها پنهان می‌کنم، با لحظه‌ها مشغول می‌کنم و زندگی آن بیرون، جای دوری‌ست.

تمام عمر، مثل این روزها و سال‌ها، کلمات و کتاب‌ها، فیلم‌ها و موسیقی‌ها، از آن چه باید باشد بشارت می‌دهند و از این بشارت چه نصیب من می‌شود؟

فقط اینکه حواسم هست، که این زندگی من نباید باشد.

که این زندگی من نیست.

...

کاش حواسم نبود.  

 

* با این همه لحظه‌هایم را دوست دارم، خیلی هم. مثل راه راه نور روی دیوار سلول می‌مانند. کدام زندانی هست که هم از آن روزنه‌ی کوچک که سهم حقیر او از دنیاست متنفر نباشد، و هم دائم چنگ نزند بهش، دماغش را از لای میله‌ها نیندازد بیرون، و زندگی را نفس نکشد؟

+  دوشنبه 1386/02/10 8:29 PM  آذین  |