تبليغاتX
لحظه -

1-       کلی خوب است که دلم برای بچه‌ها تنگ می‌شود. کلی خوب است که همه بیست‌تای شیطانشان را دوست دارم. کلی خوب است که کلی باید جلوی خودم را بگیرم و پیش بقیه یلدا را یک ماچ آبدار نکنم. وقتی محبتش گل می‌کند و به من که موذیانه کنارش می‌نشینم و درس می‌پرسم، اما نگاهش نمی‌کنم، هی نگاه می‌کند و می‌خندد.

2-       یلدا را که می‌بینم، به آیدا و پگاه آن یکی کلاس که فکر می‌کنم، دلم می‌خواهد دختر داشته باشم. بلند و باهوش و زیبا و مهربان. دختربچه‌ها آخر معمولا وقتی باهوشند و زیبا، مهربان نیستند.

3-       دیشب باران می‌آمد. از آن بارانهای پر سر و صدا. دوست دارم. تاریکی و باران را. وقتی همه خوابند و هیچ صدایی توی خانه نیست، جز تق و توق گاه به گاه یخچال و فریزر.

4-       امروز، یا این ساعتها، به گمانم اولین لحظاتی است که بابا و مامان به هیچ جا قسط و بدهکاری ندارند. فکر می‌کنم بعد از بیست- سی سال، باید جایی ثبت شود که ششم آبان 85، بابا و مامان آذین دیگر قرار نیست کلی از حقوق کارمندی‌شان را قسط بدهند.

5-       چقدر موسیقی ساعتها را دوست دارم! مخصوصا ترک ۱ و ۱۰ و ۱۴. با آن ضربه‌های تند و پی‌درپی روی پیانو.

6-       نشسته بودم جلوی تلویزیون. همین جوری ولو. موسیقی بود و نماهای هوایی از یک دشت بزرگ و قلعه‌ای روی یک تپه. از آن مدل قلعه‌ها و مزارع که توی ایتالیا هست. شبیه سیسیل. فکر کردم که... چقدر بد زندگی می‌کنم. چقدر بد... برای رویاهایم، برای تمام روزهایی که تباهشان می‌کنم بین این رفتن‌ها و آمدنها و خوابیدنها... دلم تنگ شد. برای خودم دلم تنگ شد.

7-       :)

+  شنبه 1385/08/06 10:34 PM  آذین  |