دقیقاً همین روزها که خانواده گیر سه پیچ داده به حجم استعدادهای ورقلمبیدهای که ازشان استفاده نمیکنم و این که این چه کاری است که حقوقش به کرایه تاکسیام قد نمیدهد و خانواده اصلا هیچ شانس نیاوره که بچههایش اینجوری فکر میکنند (یا اصلا فکر نمیکنند)، باید همشاگردی n سال پیش را اتفاقی توی خیابان ببینم که به شدت از بابت اینکه با همین لیسانس فکسنی یک بند در حال درجا زدنم، فکش باز بماند و بگوید او که استعدادش خیلی هم ورقلمبیده نبوده میخواهد بعد از چهار سال درس خواندن برای یک لیسانس دلخوشکنک شبیه مال من، برود ممالک خارجه و همان دندانپزشکی را بخواند که از شیرخوارگی دلش میخواسته بخواند.
و آذین تو حیفی و ببین چی دوست داری، برو همان را ادامه بده و تو چرا اصلا پزشکی نخواندی و...
...
این جور موقعها، تبدیل میشوم به آدم شل و بیقیدی که به چشم عاقلها، لابد سنگی، چیزی با ضرب ناجوری خورده به سرش.
بهش میگویم دوست جان! تو میخواهی بروی خارجه که پزشکی بخوانی، مشکل من این است که اگر بروم خارجه که یک کوفتی بخوانم٬ به جای این یک کوفت، هیچ کلمهی معنیداری پیدا نمیکنم که بگذارم.
...
باورش سخت است اما انگار باید باور کنم که تبدیل شدم به یک موجود غرغروی مسخ شده٬ که همه چیز را حواله میکند به گذشتهای که گذشته. به راهی که باید طی میشده و نشده.
راستش، اصلا حوصلهی "موفقیت" را ندارم. فقط گاهی، وقتی پشت ویترین مغازهای میایستم و دلم چیزی میخواهد، یا هوای سفری میکنم، کمی قلقلکم میآید که این موفقیتی که دوست جان امروز میگفت بد چیزی هم نیست، البته فقط از این نظر که میتواند جیبت را پر کند.
* میبینی؟ هی نشانه... هی نشانه! تازه من این کتاب را همین امروز از این خانم مهربان هدیه هم گرفتم!