ساعت دوئه. دو بعدازظهر. ميتونه بهترين ساعت روز باشه برام. اگه وقتي هنوز هوا وحشتناك گرم نشده تو خيابون سايهداري باشم، يا تو كوچهها. و تماشا كنم آدمها و ملال و سكوت و خيلي چيزاي ديگه رو. ميتونه بهترين ساعت روزم باشه اگه جلوي پنجره جانم، روي تخت دراز كشيدهباشم و كتابي باشه و موسيقياي و خيال راحتي.
خوب الان هيچ كدوم از اينا نيست. الان من نشستم پاي كامپيوتر موسسه و از سرماي كولر دستام سرد سرده. كار فوري ندارم و مثل همهي اين جور وقتا، آيندهنگري و اين جور مزخرفات رو بيخيال ميشم و هيچ كاري نميكنم. هندزفري رو فرو كردم تو گوشام (گاهي جاي خاليشونو حس ميكنم، گاهي درد ميارن گوشها رو اصن) و دامين رايس ميگه كنت تيك ماي آيز آف آو يو. ترانه فيلم Closer.
دلم يه جوريه. خنكي اينجا، اينكه دلم ميخواد يكي باشه الان كه باهاش حرف بزنم و نزنم (و اميدوارم بفهمي اين يعني چي)، اين كه دلم الان آفتاب ميخواد و سبزي اغراق شدهي ارديبهشت رو، اين كه يه حشره قرمز قرمز اندازه سر سوزن روي اين كاغذ يادداشتها تند و تند راه ميره و من روم نميشه به كسي نشونش بدم اينجا. و شگفتيام از قشنگي و تقارن شيش تا پاش و اين تند تند راه رفتنش رو بايد به يه نفر بگم، اينكه اين جا سردي بعدازظهرهاي كولري و ساكت و خوابآلود تابستون رو داره و سكوت فقط با صداي كيبوردها ميشكنه، اينا شايد باعث شدن كه ته دلم يه جوري باشم.
يه جور عجيبي دوس دارم اين وقتا رو. اين چرت و پرت و طولاني و شكسته و محاورهاي نوشتنها رو. مثل يادداشتهاي شخصيام كه ديگه خيلي وقته سراغشون نميرم. گاهي توي همينا چيزايي پيدا ميكنم كه باورم نميشه حرف من بوده. نه اينكه خير سرم خيلي شاهكار باشن، نه... فقط انگار من نگفتمشون. يكي ديگه برام گفته و من نوشتم. خودمو تو آينهي اون كلمات به جا نميارم.
* اين شايد دومين پستي باشه كه اينجا مينويسم. كم پيش مياد فرصت دزدي از كار.
** اين بلاگفا هم بدجوري داره بازي درمياره ها، گفته باشم! :)