* ترکشهای این طرح امنیت اجتماعی محبتآمیزناک خواهران مودب و برادران صداکلفت و قلدر یدکی ماجرا، دامن ما را هم، که یحتمل مصداق بارز اخلال در امنیت اجتماعی بودیم- کمی سوراخسوراخ کرد امروز. گرچه چندان کم نیارودم و خوب همراهیم کردند دوستان همراهم اما... صخرههای کوه پر از شعار و دعاست، و نه دعا، که انگار به رخ کشیدن حضور، جابهجا پرچم و پارچهنوشته و گروههای نظامی و آدمهای بیهویت پنهان شده در کاورها و پوششهای آرمدار هویت جمعی. و صدای پای سربازها.
** خالهام از شمال آمدهبود و میگفت فلانی در سفرهای استانیاش به هر خانواده صد هزارتومن بن خرید داده و چند جور کمک مالی دیگر هم اضافهش کرده... دایی پدرم مرد پیر سادهای است، از این نظامیهای بازنشسته که در شهر کوچکی در شمال زندگی میکند. دل خوشی از این آدمها ندارد اما معتقد است که فلانی عدل علی را پیاده کرده، چون به حقوقش فلانقدر اضافه شده.
*** ته دلم، میان همهی خندهها و حرفها و بحثها، امروز، بغض بود و اندوه. دلم برای خودم، برای همسنو سالهایم، برای خشمی که هی فرومیخوریم، برای این همه دروغ و عوامفریبی، برای توهینی که هر روز با ترس و لبخند میپذیریمش، برای این برف مبسوطی که سرمان را کردهایم توش، بدجوری میسوزد.
****خیلی سعی میکنم امیدوار بمانم. خیلی. خیلی.