تبليغاتX
لحظه -

آمده بودم بنویسم که پارسال همین موقع‌ها بود به گمانم، که تقویم اردشیر رستمی روی دیوار بود. تقویم سال ۸۴. تقویم ۸۵ را همان دم عیدی خریده‌بودم اما توی تاکسی جامانده بود و بعد هم بی‌خیال دوباره خریدنش شده بودم. یا شاید هم فراموش شده‌بود میان آن همه کار و سرشلوغی احمقانه و مسلسل‌وار که دور و برم را پر کرده‌بود.

آمده‌بودم بنویسم یک روز که آمدم خانه دیدم مامان تقویم را باز کرده و بدون توجه به تاریخ از تاریخ گذشته‌اش، گذاشته روی تاریخ امروز. آمده بودم بنویسم که بغض کردم. نمی‌دانم چرا. نمی‌دانم چرا گاهی بعضی اتفاقات ساده به گریه‌ام می‌اندازند. گریه‌ام انداخته بود سر زدن از سر کنجکاوی یا بی‌حوصلگی مامان به اتاقم، و دستش که تقویم را ورق زده‌بود و آورده بودش روی همان روز. انگار می‌خواست بهم بگوید بیست و سوم اردیبهشت، همیشه بیست و سوم اردیبهشت است. چه تو حواست باشد، چه نه.

آمده بودم اینها را بنویسم اما الان، مست صدای بارانم، مست آسمان سیاه و رعد و برق و باد دیوانه، مست پرده‌ها که انگار دل‌دل می‌کنند برای آسمان، که هر چه همین مامان از اینها می‌ترسد، من دیوانه‌وار دوستشان دارم.

 

+  یکشنبه 1386/02/23 7:42 PM  آذین  |