تو به گمانم ککش را انداختی به تنبانم (چه بامزهست این ترکیب و تصورش در ذهن، نه؟). حالا توی رویاهایم، مثل صحنهی آخر رهایی از شاوشنگ، آفریقا را میبینم، با دریایش، ساحلش، آن آرامش عجیب و وسیعش.
فکرش را بکن، با پوست سوخته، با موهای رنگ و رو رفته از آفتاب و توی هم رفته از شرجی، با لباسهای شوره زده از عرق و شوری آب، با خندههای بلند، سبک، آرام.
میدانی، گاهی زندگی یک جور ناجوری میشود. وقتی من خیابانها را تند تند رج میزنم و میدانم قرار نیست این دلهرهها، این دلتنگیها، نباشند.
قرار نیست آفریقایی باشد. قرار نیست تو باشی.
* عکس٬ باز هم از اینجا.