تبليغاتX
لحظه -

نزدیک دوئه صبحه. ستار داره می‌خونه تکیه کن بر شانه‌ام ای شاخه‌ی نیلوفری رنگ... اون لامپ لعنتی بالکن خونه روبه‌رویی روشنه و برگهای درخته تو روشنائیش با باد می‌رقصن. دلم فشرده ست. نبود، شد.

شاید چون خوندم: بگو این مردان پتیاره که بودند که با دختر ما چنین کردند؟ خوندم: خدای دعا اما کجا بود؟ چرا هیچ معجزتی در کار نبود؟ و خجالت کشیدم خیلی.

یا شاید چون مثل همیشه یادم افتاده که زندگی می‌تونست خیلی ساده باشه. خیلی خیلی ساده.

شایدم فقط به خاطر اون لامپ لعنتیه. اون لامپ لعنتی یعنی دلی که آشوب می‌شه. یا صدای باد شاید، هان؟  یا سایه‌ی برگا؟

...

شاید چون دستام سیمانیه. شاید چون سیمانا نمی‌ذارن کاری کنم جز این که برای دعا و برای خودم، گریه‌م بگیره، از ناباوری. شاید چون برای اندوه روزمره‌ای که پرسه می‌زنه همیشه این دور و برا، این اندوه ناگزیر و ناگریز شرقی، کاری ازم بر نمی‌یاد. حالا هی بیام ادای خوشحالی در بیارم. هی بیام حرف آقای اندوه ستیز رو یادم بیارم و از گفتن از اندوهم خجالت بکشم. هی صاف و صوف بنویسم و این کلمات شکسته رو قایم کنم تو پستو.

...

شاید به خاطر اندوه آدمای زیادیه که می‌شناسم و جز شنیدنشون و زل زدن به سیمان‌های خاکستری بدریخت، کاری بلد نیستم.

 

+  پنجشنبه 1386/02/27 1:54 AM  آذین  |