تبليغاتX
لحظه -

اميدوار بودم كسي نگويد بنويس، كه مجبور نباشم آسمان و ريسمان ببافم. اما بالاخره آقاي راز نو اسم من را هم آورد بين يك عالمه اسم ديگر، كه بنويس!

بازي "ترين"‌ها به درد ذهن‌هاي مرتب و منظم مي‌خورد. به درد آدم‌های درست و حسابی و معروف. به درد نگاهي كه دائم تحليل مي‌كند و خودش را هم از اين تحليل بي‌نصيب نمي‌گذارد. من اما ساده‌ نگاه مي‌كنم و كشفياتم از مرز لحظه‌ها فراتر نمي‌روند.

خب...در هر صورت چون جان به جانم کنند زشت است روی کسی را زمین بیندازم، بر حسب وظیفه نشستم فكر كردم كه چي شد كه اين طوري شد؟

توده‌ی بی‌شکلی جلوی چشمم پدیدار شد که هی می‌چرخید و گنده‌تر می‌شد، گاهی هم به کلی ناپدید. لابه‌لای توده‌هه كتاب آبي‌رنگی دیدم، كه اسمش صداي شعر امروز بود و یک دختر بچه شش‌ساله شعرهایش را از بر می‌کرد، يك كتاب داستان، به اسم شكست‌باز كه اولين كتابي‌ بود كه وقتي سواددار شدم خواندم، يك اتفاق بد در هفت‌سالگي، كه نوع زندگي من و خانواده‌‌ام را عوض كرد، يك عدد برادرجان، كه هميشه دوستش داشتم و تحسينش مي‌كردم، مثل تكه چوبي كه وسط طوفان بهش آويزان باشم، جان شيفته و ژان‌كريستف، كه دوازده سيزده‌سالگي‌ام را پر از رويا كردند و هنوز هم، نمي‌توانم قضاوتم درباره‌شان را از زير بار سنگين سودازدگي آن‌سالها خلاص كنم، بعدازظهرهای ساکت و بی‌همبازی نوجوانی، سروش‌نوجوان که نماینده دنیای دور از دسترس دوست‌داشتنی‌هایم بود، نوارهای کاست موسیقی فیلم‌ها که یک دوره ای تند و تند منتشر شدند...

...

چیزهای دیگری هم بودند. هستند. بعضی‌ها را دلم نمی‌خواهد نام ببرم. بعضی‌ها به همان سرعت که پدیدار می‌شوند، از ذهنم فرار می‌کنند. ای‌بابا... بی‌خیال!

:)

+  یکشنبه 1386/02/30 8:6 PM  آذین  |