خالهی بابا تلفن کردهبود و میخواست با من هم حرف بزند. من ادا و اطوار آمدم که آخر من چه حرفی با یک زن پیر شمالی دارم؟ اما دو سه دقیقه که حرف زدیم، وقتی گفت دلم خواست "آوازت" را بشنوم، و این آواز نه به معنی آواز، که لفظ محبتآمیزی برای صداست، دلم لرزید یکهو.
دلم برای مادربزرگ مهربان و منحصر به فردم یک ذره شد که بعد از غذا، پای آن سفرههای طولانی حالا رشکبرانگیز، میگفت نوش جان، "گوارای وجود."
*ای عجب دلتان بنگرفت ونشد جانتان ملول/ زین هواهای عفن، زین آبهای ناگوار