تبليغاتX
لحظه -
                  

  

آغاز دست‌های تو بود

با گریه ‌کنم‌هایت

کنار ویرانی کلمات

و انحنای تن حوا

میعادگاه تنفس و گاه بود و خواهش دست

بر خیس می‌باردم‌هایت

نگاه کن به آب و این خلوت آبی

گیاه شیشه‌ترین و ماه پوشیده

پیراهن تشنج من

و عشق که می‌گذرد با پاهای گناه

از می‌گذری‌هایم

که من از شاید آمده‌ام

که تو از هرگز من

با دست‌هایت آمده‌ای

و لیوانی پر از موسیقی

تا می‌شنوم‌هایت.

 

بیژن نجدی

 

* تیره‌ها، یعنی که دوستشان دارم.

* عکس هم معلومه که از اینجا.

 

 

+  پنجشنبه 1386/03/03 5:12 PM  آذین  |