آغاز دستهای تو بود
با گریه کنمهایت
کنار ویرانی کلمات
و انحنای تن حوا
میعادگاه تنفس و گاه بود و خواهش دست
بر خیس میباردمهایت
نگاه کن به آب و این خلوت آبی
گیاه شیشهترین و ماه پوشیده
پیراهن تشنج من
و عشق که میگذرد با پاهای گناه
از میگذریهایم
که من از شاید آمدهام
که تو از هرگز من
با دستهایت آمدهای
و لیوانی پر از موسیقی
تا میشنومهایت.
بیژن نجدی
* تیرهها، یعنی که دوستشان دارم.
* عکس هم معلومه که از اینجا.