عین خوابزدهها، با ترس نگاه میکنم به حجم کارها و وظایفی که روی هم تلنبار شدهاند و میشوند و هیچ کاری نمیکنم. انگار باور نمیکنم که ماندنیام و کارها، چه دوستشان داشته باشم چه نه، بیخ ریش نداشتهام چسبیدهاند بدجور.
دلم میخواهد بروم. از هر کجا که هستم، بروم. مرض رفتن گرفتهام، داشتهام. مرض اینکه دلم نمیخواهد جایی وصل باشم. به همهی آنها که میروند، حسودیم میشود.
خوب... میشود گفت این مرض از اوان کودکی در من ریشه داشته! یک وقتی تمام عشق و حالم (در واقع مرضم) این بود که وسط زنگ یکی بیاید دنبالم و زودتر از بقیه بچهها، و زیر نگاه حسرتبارشان از کلاس بروم بیرون.
بیرون، بیرون ِ آزاد . و ماندن تمام آن ماندنها و شباهتها و روزمرگیها و خستگیها، پشت در.
هنوز هم همین طورم. هنوز هم فوبیای ماندن دارم.
میترسم بمانم.
و نمیدانم رسیدنی، آرام گرفتنی، برایم در کار هست یا نه.
* من اصولا در مورد موسیقی جنبه ندارم. این لینک را دوستجانی برایم فرستاد که کار طراحی سایتشان را ببینم. تا شصت ساعت بعدش همینجوری F5 میزدم که صفحه دوباره لود شود و این سنتوره هی بنوازد...