تبليغاتX
لحظه -
                            

نمی‌دانم سفر یعنی چه. این را وقتی می‌روم سفر و می‌آیم می‌فهمم. درست‌تر بگویم، نمی‌دانم از سفر چه می‌خواهم. انگار لحظه‌هایم ناتمام باشند همیشه. انگار که چیزی کم باشد. شده گاهی روبه‌روی همین پنجره دراز بکشم و لحظه‌ام تمام باشد، اما از سفر که برمی‌گردم، نه... سفرم تمام نیست.

راه را بیشتر از مقصد دوست دارم. نشستن روی صندلی عقب را، گوش کردن به آهنگ‌هایی را که هم مامان و بابا دوست داشته باشند و هم من (و نه به قول مامان آهنگ‌های خلی من)، و نگاه به دو طرف جاده، اجازه دادن به روسری که بی‌هوا بیفتد روی شانه و باد باشد که بپیچد توی موها، و دشت‌ها باشند، خورشید و کوه‌ها و ابرها. یا مثل این‌دفعه‌ مه باشد که کم‌کم نزدیکش شوی و یک‌باره همه‌جا را بگیرد و دیگر هیچ چیز نبینی، حتی ماشین جلویی را.

اما، همه‌ی این‌ها هست و سفر تمام نیست. شاید، باید تنهایی باشد، تنهایی تمام، تا سفر تمام شود، تا بی‌آنکه کوتاه بیایی و کم باشی، خودت باشی. شاید هم نباید تنها باشی، هیچ. شاید، باید وقتی رسیدی به گندم‌زاری، به دریایی، سکوتت مال خودت باشد و ندزدندش آدم‌هایی که باید باهاشان باشی و نباشی. شاید، باید توی جاده آهنگ خلی گوش کنی و وقتی رسیدی به گندم‌زار، دراز بکشی لابه‌لای شاخه‌های زبرش و نترسی از نگاه فلانی و از ماری که می‌گویند لای گندم‌ها است. 

 

 

* محل عکس نزدیک ساری‌ست. جایی به اسم خارکش، به فتح ک.

 

+  جمعه 1386/03/18 1:34 PM  آذین  |