تبليغاتX
لحظه -

«... گذشته از این، خدمات بزرگی به انسانیت کرده‌ام. مثلا یک بار وقتی که در لوس‌آنجلس سر کنسول فرانسه بودم – شغلی که آشکارا الزامات خاصی همراه دارد- یک روز صبح مرغ شهدخواری را توی اتاق نشیمن خود دیدم. حیوانک می‌دانست که آنجا خانه‌ی من است و با اطمینان آمده بود، اما وزش بادی در را بست و پرنده تمام شب را بین چهاردیواری اتاق محبوس شد. پرنده‌ی کوچک که قادر به درک موقعیت نبود، روی مخده‌ای نشست. تمام شهامت‌اش از دست رفته بود و دیگر برای پرواز تلاشی نمی‌کرد. آنگاه با غم‌انگیزترین صدایی که تا کنون شنیده‌ام گریه کرد، زیرا آدم هرگز صدای خود را نمی‌شنود. پنجره را گشودم و پرنده به بیرون پرواز کرد. هرگز به آن اندازه خوشحال نشدم و دانستم که بیهوده زنده نیستم. »

 

میعاد در سپیده‌دم

رومن گاری

ترجمه مهدی غبرایی

کتابسرای تندیس

 

+  سه شنبه 1386/03/29 0:56 AM  آذین  |