دست میکنم توی موها. و با آن دسته موی زبر و بیحالت، بالای گردن، بازی میکنم. این چند تار مو، مونس دستهای من بودهاند. در سالهای طولانی. شبها و روزهای امتحان و درس خواندنهای سخت ِ مثل جان کندن، بعدازظهرها و نیمهشبهای دلچسب کتابخواندن و رویا بافتن. در تلاش برای حالت دادنشان، صاف کردنشان. برای جا دادنشان توی گیره یا کشی که بقیه موها را به بند کشیده. تلاش بیهوده.
دسته موی زبر و بیحالت و سرکش و غریب من.