خیلی کوچک است گاهی اینجا. مثل زندگی میماند. گاهی چنان بیزارت میکند که دیگر تحمل تصویر ثابت خودت و دیگری را در صفحات رنگبه رنگش نداری. اما درست سر بزنگاه، وقتی فقط یک تلنگر لازم است که بزنی زیر کاسه و کوزهی همه چیز و رها کنی و "بروی"، آسش را رو میکند: یک کامنت، یک میل، یک دوست تازه، یک روح نزدیک، یک خط نوشته که تو را میبرد جایی که نباید، چند دقیقهای موسیقی که دلتنگت کند، مستت کند، دیوانهات کند.
و تو درمیمانی. با چهرهی خیس از اشک، لبخند میزنی. تسلیمش میشوی. و به هنوز بزرگیش، به نامنتظرهگیش، به آن قابلیت ترسآوری که هر لحظه میتواند از اوج به زیر بکشاندت و برعکس، ایمان میآوری.
به زندگی میماند اینجا. به معشوق بیرحمی که خوارت میکند، از تنفر لبریزت میکند، اما باز، در آستانهی رفتن، لبخندی شرورانه میزند و تو را به سوی خود میکشد، نوازشت میکند.
و تو دیوانهوار دوستش داری، و نداری.