تبليغاتX
لحظه -

نمی‌گویم به تو. نمی‌گویم، نمی‌گویم... ابرکی از غرور، شرم، ترس از بیهوده‌گی، میان‌مان می‌ایستد و نمی‌گویم به تو آنچه را که باید. بعد، می‌گویم خداحافظ. می‌گویی خداحافظ. و نمی‌روم، دل نمی‌کنم. منتظر می‌مانم که رفتن را تو آغاز کنی.

و تو گاهی، می‌بینی‌ام از پشت ابرک، من دستی تکان می‌دهم به پراکندن‌ش و می‌مانی. و می‌گویم. گاهی هم، خوب، نمی‌بینی و ابرک سنگین‌تر می‌شود، می‌نشیند توی گلویم، و تو می‌روی.

 

+  سه شنبه 1386/04/05 11:35 PM  آذین  |